بچهها جون من از ۱۴ تا تقدیمی ۷ تا رو نوشتم براتون با کمک یک عزیزی.
اونارو امروز میذارم بقیه هم مینویسم انشالله. ممنونم از صبوریتون😭🌟.
هفتهها در رختخواب غلتیدم، چون سنگی که جای خود را گم کرده. وقتی بالاخره پا شدم، دنیای بهاری برایم خاکستری بود. در پارک تنها، روی نیمکتی سرد، به پرندهای بیقرار نگاه میکردم و با خود میگفتم «خدایا، رحمتت از من گذشته است؟» بیهدف گوشی را برداشتم و انگشتم روی آیکون قرآن لغزید. صفحه که باز شد، آیهای خودنمایی کرد: «وَرَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ» - «رحمت من همه چیز را فرا گرفته است.» نفسم بند آمد. «هر چیزی؟ حتی این تهدل تنهایی؟ حتی من؟» اشکها جاری شدند، اما این بار از جنس شناخت. گویی خود رحمت بیکران، در قالب این کلمات، مرا در آغوش گرفته بود و زمزمه میکرد «تو هم جزوی از "همه چیز" هستی، حتی وقتی حسش نمیکنی.» بلند شدم. پاهایم هنوز سست بود، ولی سبکتر. میدانستم راه درازی در پیش دارم، اما حالا یقین داشتم که هر قدمم در وسعت بیانتهای رحمت او برمیدارم.
اعراف ۱۵۶.
و رحمت من بر همه چیز وسیع شده است.
برای طاقچهٔ خاک خورده.
_پس کجایی؟ کجایی تویی که میگی هستی همیشه؟
+من دقیقا همینجام.
_کجا؟ نشونم بده!
+من نزدیک توئم، خیلی نزدیک.
به نقطهای از زمین، دقیقا کنار خودش اشاره کرد.
_اینجایی؟
+نزدیکتر.
به آغوشش اشاره کرد.
_نزدیکتر از اینجا؟
+اوهوم.
_خودت نشون بده کجایی خب! مگه بیستسوالیه؟!
+به آسمون نگاه کن.
پوزخندی زد.
_این بود نزدیک بودنت؟ آسمون که خیلی دوره فیلسوف!
نسیمی دور گردنش را گرفت.
_اینجایی؟ انقدر نزدیک؟
+اگه بخوام اینجا باشم خیلی بهت دورم. ولی فقط این رگ گردنته که نزدیکی منو برات قابل درک میکنه.
_...
ق ۱۶
و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.
برای متن سبز.
سرمای دیوار که نه، سرمایی دیگر بود که تا اعماق وجودم فرو رفته بود.
روی زمین دست کشیدم، انگشتان نحیفم که خاک را لمس میکرد بیشتر از هر لحظهای آرزو داشتم که نباشم.
هرجایی به جز اینجا.
هرکسی باشم جز این کس.
خستهتر از آن بودم که وقتی آمدی کنارم نشستی بخواهم جایی باز کنم که کنارم بنشینی یا جواب حرفت را بدهم.
_خوبی؟
+....
_غصّهٔ چیو میخوری؟
+تو که نمیفهمی چی بهم گذشته.
_اون هم نمیفهمه؟
+اون؟ اون کیه؟
_اون.
و شروع کردی به خوندن.
"لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا"
_پس حالا غصّهٔ چیو داری میخوری؟
دیگر نه سرمایی در وجودم بود و نه دیوار سرمای خاصی برایم داشت. خاک توی مشتم را بوییدم و بلند شدم.
+هیچی، پاشو بریم.
توبه ۴
ناراحت نباش که خداوند همراه ماست.
برای لیالی.
هیچکس نمیفهمید چه شادیای در وجودش نهفتهست. فرحی بود توصیف نشدنی. دلش قرص بود بر همه چیز.
احتمالا کار خوبی نبود اما مثل سایه دنبالش کردم تا ببینم چه چیزی در وجودش دارد که هر روز باوجود تمام سختیهایی که خودش میداند، دلش قرص است و مطمئن است چیزی نخواهد شد.
یک لحظه رو به آسمان گرفت، صدای اذان آمد. خندید و تمام پلههایی که بالا رفته بود را به مقصد نمازخانه پایین آمد.
یک جفت کفش تنها جلوی در نمازخانه بود. چراغی را روشن نکرده بود و میخواست زودتر نمازش را بخواند که برود.
نمازش تمام شد.
به سجده رفت.
_خداجونم دوستت دارم، اونقدری که خودم و خودت میدونیم...
نفهمیدم که چرا به هق هق افتاد.
میان گریههایش هم کمی حرف زد. بلند شد. سرش را بالا برد و گفت.
_خدایا سینهٔ منو بشکاف، عشقت رو بچپون توش و جوری ببند که هیچ عشق دیگهای واردش نشه.
و رفت.
همین.
طه ۲۵
پروردگارا سینهام را گشاده گردان.
برای حنیفا.
ایرپادم به زمین افتاد که نه، پخش زمین شد و من مشغول پیدا کردن لنگهی دیگرش روی فرش بودم.
این چندروز فقط درحال نتوانستنم. پنجشنبه که خواستم چای بریزم دستم لرزید و نزدیک بود قوری از دستم بیفتد، یا دیروز که خواستم کاغذ کادو را دور هدیهای که برای (انسان نامشخص) خریده بودم بپیچم کاغذ را از وسط پاره کردم. این چند روز تنها کاری که انجام میدهم نتوانستن است.
...
به زور بچهها مسجد آمدهام. امتحان جغرافی دارم و خیلی کم خواندهام. اما حتی درس هم نمیتوانم بخوانم. خودم میدانم که بابت همان "آن اتفاق" است. کمکم دارد توانم را از من میگیرد.
بعد از نماز قرائت قرآن دارند. برای انجام هرکاری به جز گشتن در فضای مجازی قرآن را باز میکنم. چشمم به آن میخورد و همهٔ نتوانستنهایم و تمام غمها و اضطرابهایم برای "آن اتفاق" دانه دانه درقالب قطراتی شورمزه از کنار چشمم پایین میآید.
طه ۴۶
گفت: نترسید، من با شما هستم، میبینم و میشنوم.
برای آقای ایکس.
پاهایش میلرزید. سرش را در دستهایش پنهان کرده بود و شُرشُر عرق از سر و رویش میریخت.
تاکنون چنین چیزی تجربه نکرده بود. قلبش میخواست از قفسهی سینهاش پرت شود بیرون و لِه شود زیر چرخ ماشینها.
_دیگه نمیشه
....
بالای پل هوایی ایستاده بود. اسیرِ اسیر بود اما حس رهایی هم نداشت. یعنی هیچ چیز رنگ رهایی نمیداد.
گوشیاش را دست گرفت.
_حتی دیگه مامانم نیست که بهش زنگ بزنم و آروم بشم.
یکهو افتاد و غرق شد در سیاهیای نامعلوم که قصد تمامی نداشت. از پل نپریده بود ولی انگار رها شده بود. زبانش به حرف باز نمیشد.
+ ببین، اینجا و اینجا و اینجا و همهٔ جاهایی که کم آوردی و خودت نبودی من بودم.
_...
+این یکی هم تموم میشه. مگه نسپردیش به من؟
راه خانه را پیش گرفت، رها بود. آزاد بود از هر چیزی. احتمالا هیچوقت نخواهد فهمید بخاطر چه بود و چرا. ولی خب دنیاست دیگر.
رعد ۲۸
کسانی که ایمان آوردند و دلهایشان با نام خدا آرام میشود. آگاه باشید که نام خدا آرام کنندهی قلبهاست.
برای ابری.
ترس از فردا، خواب از چشمانم ربوده بود. در سکوت شب، قرآن را گشودم و چشمم به آیهای افتاد «فان الله یضیع اجر المحسنین» - «بیگمان خداوند پاداش نیکو کاران را تباه نمیسازد» ناگهان تمام آن کارهای کوچک و خوب گذشته جلوی چشمانم رد شد اشک ریختم، اما از شوق. گویی خداوند خودش به اضطراب من پاسخ داده بود:«نترس، ای نیکوکار من. رحمت من به تو نزدیک است، همین حالا.» بار نگرانی سبک نشد، اما این یقین در دلم نشست که در این تاریکی ناامن، تنها نیستم و رحمتی نزدیک، پناهگاه امن من است.
هود ۱۱۵
و صبر کن پس خداوند اجر نیکوکاران را ضایع نمیکند.
برای فائه.