شماها جدی جدی کانال میزنید بعد مامان باباتون خبر ندارن؟ من نه تنها جفتشون عضو هستن بلکه برای پستگذاری تو اینجا باهاشون مشورت میکنم و لینک اینجا رو به هر آشنایی که فکر کنید دادن. [خاله، دایی، دوستای خودشون و هر بنیبشری که متصور بشید]
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ویدئو رو درست کردم که تقدیم کنم به اون "دو هزار و چهارصد و بیست و هفت نفر" که الان چهل روزه دیگه نفس نمیکشن. برای اونایی که مطمئنم لحظهای که وارد میدون شدن تا نفسای آخر پای همین عقیده و پای "ایران" موندن. برای اونایی که قصهی شهادتشون روضهی مصور بود. بچههایی که احتمالا وقتی برای وطن انشا نوشتن با همین جملهها شروع کردن. امیدوارم ماهم مثل اونا بشیم و فدایی ایران.
[همهٔ کلیپها و صوت کار من نیست. من صرفا باعث کنار هم قرار دادن اینها شدم.]
[این روایت واقعی نیست.]
۱۸ دی ۱۴۰۴.
ساعت ۱۹:۰۰. شب
وسط شلوغبازیشان یکی داد زد "آقا هرکی شهید شد حلالش نمیکنم من اگه تکخوری کنه" و نشست و در جمعیت گم شد. صدایی جواب داد "حالا کی گفت از این جمع کسی شهید میشه؟" و همه زدند زیر خنده. روی صندلی ایستادم و فوتی در میکروفون کردم تا جمعیت ساکت شود. به صورت تکتکشان نگاه کردم، شوقی در چشمشان بود که قابل توصیف نبود. استواری بود که میان جمعیت موج میزد و تکتک منتظر وصال بودند انگار. لباسهای چریکی و یکسری مرد واقعی برای من، اما امشب شوخی بردار نبود. یکهو یکیشان گفت "حاجی میخوای وصیت کنی برامون؟" و پقی زدند زیر خنده. رفتم سمت کلید برق ساختمان و همهرا قطع کردم. ظلمات محض شد و چشم، چشم را نمیدید. دست به دیوار گرفتم تا دوباره برگردم جایی که بودم. شروع کردم به حرف زدن "رفقا دمتون گرم که اومدید کمک کنید، اما امشب خیلی خطریه. اینایی که تو خیابونن به قصد زجرکش کردن شما اومدن. وسط میدون جای دست کشیدن و جا زدن نیست بچهها. اگه کسی میخواد همین الان بره. منم پشتم رو میکنم به شما، چراغا هم خاموشه. همینجا برید که بدونیم رو شما حساب نکنیم. هیچ اشکالی هم نداره چون مسئولیتی گردن توی بسیجی نیست."
همه ساکت بودند، از صندلی پایین آمدم و نشستم روبهدیوار. کمکم صدای دویدن آمد. یکی، دوتا و ناگهان زمین از دویدنشان لرزیدو در کوفته شد. توی دلم به خودم لعنت میفرستادم که نیروی آماده را راهی خانه کردهام. بلند شدم "یکی بیاد چراغو روشن کنه دیگه" دست به دیوار گرفتم و چندباری سکندری خوردم "بابا دم معرفتتون گرم، گفتم حالا همهشون میمونن." یکهو در باز شد و نور کوچه چشمم را زد. همان صدایی بود که طلب وصیت کرده بود "حاجی کجایی شما؟ همه منتظر شمائیم. بیا بریم الان میرن شهرداری رو فتح میکننها.". از اتاق زدم بیرون. همهٔ آنهایی که فکر میکردم رفتهاند با چشمانی مشتاق من را نگاه میکردند. راه افتادیم سمت میدان...
...
۲۲ دی ۱۴۰۴
ساعت ۰۵:۰۰ بامداد.
دانه دانه عزادارهای سیاهپوش وارد میشدند و برای آخرین بار عزیزشان را نگاه میکردند. آخرینباری که میدانند آخرینبار است و دیگر دیدار سیمایشان در کار نیست. ساعت تابید و تابید و همه بیرون رفتند. قبل از انتقال پیکرهای محفوظ شده در تابوت و پرچم، از بالای تکتک تابوتها گذشتم. رد اشکهایم بود که روی زمین میماند. از بالای کسی که طلب وصیت کرد، کسی که گفته بود اگر شهید شدید تکخوری نکنید، کسی که خودش را از شهادت دور میدید. همه حالا پرچمپیچ روی زمین بودند. از چنین چشمان شوقافزایی مشخص بود که خیال رفتن دارند. حالا من مانده بودم و حسرت چشمهایشان و یک مشت خاطره، از آسمانیهایی که نزدیکم بودند و دور میپنداشتم.
نویسنده: اسرا.
[کپی نکن دوست من، قلم خودت خیلی بهتر مینویسه💕.]
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_2rr67u&btn=اسرا.
خوشحال میشم نظرتون رو در مورد کلیپ و متن بگید.
حقی را طلب میکنند که خودشان آن را ضایع کردهاند؛ خونی را طلب میکنند که خودشان باعث ریخته شدنش شدند.
_امام علی.
حکایت مثلاً عزادارهای اینروزها...
عزیزم از همین الان بگم تو ماه رمضون لازم نیست سحر یه بشکه آب بخوری. شما شتر نیستی که اون آب ذخیره بشه.
امروز یکی از بچهها برگشت گفت مگه کسی هم هست برای ماه رمضون خوشحال باشه؟ یعنی ججججدی برای ماه رمضون ذوقی نیستید؟