چراغ قرمز، چراغ سبز، پرچم بالا.
کنار چهارراه ایستادهام و پرچم تکان میدهم. چراغ قرمز میشود. ماشینی که جلویم ایستاده شیشه را پایین میدهد. منتظرم که فحش بخورم اما میگوید "از کجا میتونم پرچم بگیرم؟" بهت زده جواب میدهم "اون طرف خیابون جای موکب میدن." تشکری میکند و میرود. چراغ سبز میشود، میرود و من به تکان دادن پرچم ادامه میدهم. یک پرایدی که خودش سه تا پرچم از پنجره بیرون داده جلویم ترمز میزند "خانم، این .......... میدید به من؟" بهخاطر شلوغی جمعیت نمیفهمم چه میگوید، با همان پیشزمینه قبلی جواب میدهم" اون طرف خیابون دارن پرچم میدن" میگوید "ولی من سربندی که به چوب پرچم بستید رو میخواستم." تازه دوهزاریام میافتد. روی سربند ذکر "لبیک یامهدی" نوشته شده است. میروم سمتش و سربند را میدهم. کلی تشکر میکند. ذهنم میگوید "اما من فقط یک سربند ساده داده بودم!"
چراغ سبز میشود، میرود. چراغ قرمز میشود، بعضیها فحش میدهند و بعضیها احوالشان مانند خودم است. چراغ سبز میشود، قرمز میشود و دوباره همین روند تکرار میشود...
چراغ قرمز نصیب یک کاروان خودرویی میشود. ثانیهها میگذرند و من تا سبز شدن چراغ، چشمم به آن دختری بود که موهای فرفریاش را از شال بیرون داده بود و با شوق پرچم تکان میداد. چراغ سبز میشود. دختر، همانطور که ماشین آرام آرام میرود با ذوق به تک تک ما که کنار چهارراه ایستادهایم نگاه میکند. نگاهش به من که میرسد برایش دست تکان میدهم. ذوقی میکند وصف نشدنی، بلند بلند خطاب به من میگوید "ما پیروزیم، مطمئن باش، مطمئن باش ما پیروز میشیم." و پرچم را با شور تکان میدهد. من هم سری تکان میدهم، به نشانهی تایید و ذوقی که از وجودم سرشار میشود...
[روایتی واقعی از این شبها]
نویسنده: اسرا.
[کپی نکن دوست من، قلم خودت خیلی بهتر مینویسه💕.]
این یک هفته که شبا تو خیابون بودید، گل کاشتید دمتونم گرم.
اما دشمن برای این یک هفتهی پیشرو فراخوان داده، ماهم نباید میدون رو خالی کنیم! شده شبای قدر تو خیابون یک دست دعای جوشن کبیر میگیریم یک دست پرچم. نذارید دشمن به هدفی که میخواد برسه.
یه جوری همه دارن رو موج ۲۶ حمله مانور میدن سپاه اگه خبردار بشه بعدیا رو میگه موج ۲۶ و یک، موج ۲۶ و دو...
والا بخدا.
هدایت شده از ɴᴇᴠᴇʀʟᴀɴᴅ2 (نسخهغیررسمی)
حقیقتا فکرشو نمیکردم یه روز سوار ماشین بشم تو دلم بگم "دور دور میکنم به نیت نابودی کفر و استکبار و پیروزی جبهه اسلام قربة الی الله."