دیگه با مردمی که از دو ساعت قبل افطار میان تو خیابون حرف از خستگیناپذیری نزن دایی جان.
تا قبلش برای کی مهم بود؟!
خبرنگارها یکی یکی از کشتی مسافربری پیاده میشوند. یکیشان شیرازی حرف میزند، یکیشان جنوبی و یکیشان...
یکی یکی شروع به ضبط میکنند با یک جملهی بدیهی تکراری "ما الان جزیرهٔ خارگ هستیم اینجا همه چی امن و امانه و مردم دارن زندگیشون رو ادامه میدن و استخراج و صادرات نفت هم جریان داره." به چندتا سوال از قبل پیشبینی شده در مورد وضع جزیره جواب میدهند و میروند پی ضبطشان از کارگران و...
روی صخره مینشینم و دریا را نگاه میکنم. صدای مصطفی را از دور میشنوم
_ها به چی فکر میکنی؟
+الان واقعا بقیه فکر میکنن خارگ نابود شده؟
نفسش را با بیحوصلگی بیرون میدهد.
_ما قبلشم فقط بخاطر نفتمون مهم بودیم. الان مطمئن باش بچههای همسن و سال تو از مامانشون میپرسن اصلا خارگ کجا هست. نصفشون اسم اینجا روهم نشنیدن.
+...
_الانم پاشو بریم، اینا اومدن یکم نمایش بدن اینجا و بعدشم که آبا از آسیاب افتاد میرن و دوباره یادشون میره خارگ بوده و مردمی بوده و...
ولی من نگاهم قفل شده روی سفرهی افطاری کوچکی که آن طرفتر پهن کردهاند. یکی از کارگران چشمش به من میافتد. با دست اشاره میکند که بیا. سمتشان میروم.
با گرمی استقبال میکنند. فکر نمیکنم از همین جزیره باشند. یکهو یکی با لهجهی اصفهانی و یک جعبه در دست سر سفره مینشیند "اینم گزی که قولش رو دادم"
یکیشان با لهجهی شیرازی جواب میدهد "ولی دلیل نمیش از زیر اینکه بعد جنگ ما رو دعوت کنی اصفهان و بریونی بدی در بریها" جواب میدهد "شما بیاید اصفهان، قدمتون رو تخم چشمای من." و میخندند.
یکیشان که ترک تبریز است، صفحهی گوشی را وسط سفره میگیرد "بیاید ببینید" همه دورش جمع میشوند.
_این خانوممه، او که صورتی پوشیده دختر اولمه، اون یکی که گیره سر ستارهای داره دومیه.
+ها ماشالله.(اصفهانیشان میگوید.)
×خدا حفظشون کنه. (شیرازیشان میگوید.)
*خدا برات نگهشون داره.اسمشون چیه؟(یزدیشان میگوید.)
_حسنا و محیا.
*خدا حفظشون کنه.
_البته ما یه توراهیام داریم.
+×*'او ماشالله، دختره یا پسر؟
_یک آقا پسر شاخ شمشاد.
+به سلامتی، مبارکه!
×یادت نره عکس آقا پسر روهم به دنیا که اومد نشونُم بدی.
*شیرینی ماهم که یادت نره.
...
میخندند، نان و پنیر را به همراه گز بر بدن میزنند و میروند سر کار. بعضیها میروند سراغ خانههایی که تخریب شده، بعضیها هم سمت شرکت نفت میروند. به گرمی با من خداحافظی میکنند.
به سمت خانه روانه میشوم. مصطفی را میبینم. برایش نمیگویم گز اصفهاني خوردم چون احتمالا گز نخوردهاست. همانطور که دختر آن مرد ترک احتمالا اسم خارگ به گوشش هم نخورده است. دیگر دانسته شدنم توسط کل ایران برایم مهم نبود. مهم نبود که همهٔ بچههای ایران خارگ را بشناسند. من در جمعی نشسته بودم به گسترش یک ایران که من برای همهشان مهم بودم. احتمالا همین مهم باشد. همین.
نویسنده: اسرا.
[کپی نکن دوست من، قلم خودت خیلی بهتر مینویسه💕.]
هدایت شده از ɴᴇᴠᴇʀʟᴀɴᴅ
زمانی که برای خبری از آقای لاریجانی جایزه دهمیلیون دلاری گذاشتند. ایشان خندیدند و نوشتند که مرگ را جز سعادت و زندگی با ظالمان را جز خواری نمیبینم.
شهادتتون مبارک...
اسرا.
زمانی که برای خبری از آقای لاریجانی جایزه دهمیلیون دلاری گذاشتند. ایشان خندیدند و نوشتند که مرگ را
این اتفاقات که میفته بیشتر میفهمم که جمهوری اسلامی یک مکتبه و وابسته به هیچ شخصی نیست که بخواد با نبودن اونا از هم بپاشه.
مهدی رسولی یه جوری با نماهنگ جدیدش غوغا کرده که دیشب با ماشین از بغل یه موکب رد شدیم و یهو این پخش شد، به محض اینکه رسولی گفت "تو رستم تهمتنی" کل ماشین یکصدا گفتن "بزن که خوب میزنی"
هدایت شده از بسمربالعــشق|𝗕𝗥𝗘
هوا فضای سپاه اعلام کرد:
خانومایِ گرامی تنها دغدغتون این باشه که تو جشن نابودی اسرائیل چی بپوشید بقیهش با ما.
آدم حرم که میره دلش میخواد از ثانیه به ثانیهش برای دیگران تعریف کنه. حتی از پله برقیهای حرم.
بچهها مردم مشهد توی تجمع یک لیگ دیگهای رو سیر میکنن واقعا. رفتیم تو خیابون دور بزنیم تا جایی تجمع بود شرکت کنیم، دیدم از بولوار مصلی دارن پیاده میرن تا حرم. اصلا حس و حالی که داشت، جو و کلا مردم خیلی خوب بودن. به تجمع دیشب ۱۰۰۰ از ۱۰ میدم.
روضه.
منتظر یک آمبولانس از شهدا بودم، اما وقتی کامیون در میدان دیدم نمایان شد خشکم زد. مگر چند نفر بودند که برای حمل پیکرشان کامیون لازم بود؟
جلوی پایم ترمز میزند،
_چندتاست؟
+چهل و دوتا.
سرم بر تنم سنگینی میکند، به کمک میروم تا زودتر کار تمام شود اما تمام مدت گیج و گُنگم و از گذر زمان هیچ نمیفهمم، چگونه میشود که همهی این چهل و دو نفر یکجا باهم شهید شوند؟ چرا شهید شدهاند؟ هیچ نمیدانم. جرئت پرسیدن هم ندارم چون معلوم بود احوال کسی که پیکرها را آورده هم خیلی خوش نیست. هرجور که هست زمان را میگذرانم و صدای محزونش در سرم تکرار میشود "چهل و دوتا".
کارمان تمام میشود، همان که پیکرها را آورده بود را دوباره میبینم. لبهی جدول نشسته و سرش را در زانوهایش پنهان کرده است. کنارش مینشینم.
_...
+چیشده که شهید شدن؟
_توی تونلهای هوافضا بودن، دشمن نتونست تونل رو بزنه، ورودی و خروجی و هواکش رو زده بود. هرکس توی تونل بود بخاطر خفگی تموم کرده بود.
صدایش توی سرم تکرار میشود، گوشهایم سوت میکشد. نفسم به سختی بالا میآید. صدای گریهاش را میشنوم.
_چندبار بیسیم زدن که بیایم نجاتشون بدیم ولی هرچقدر تلاش کردیم نشد.
فکم قفل شده، حتی نمیتوانم فریاد بکشم تا غمی که بر دوشم گذاشته شده را بیرون کنم. چشمم میخورد به اتیکت پرچم ایرانِ آغشته به خون که احتمالا بر شانهی یکیشان بسته شده بوده. به صحبتهایش ادامه میدهد.
_آخرین بار که صداشون رو داشتیم، روضهی حضرت زهرا میخوندن و سینه میزدن...
چه بود در روضه که آدمی ترجیح میدهد نفسهای آخر زندگیاش را با بازگو کردن آن صرف کند؟ روضه چه چیزی در خودش نهاده بود که پیروان واقعیاش، شهید میشدند؟ سرّی در روضه هست که من نمیدانم و آن چهل و دو نفر میدانند که در بینفسترین لحظههای زندگی برای آن نفس میزنند. یقینا همان لحظهها، زهرا سلام الله علیها در حال تماشای آنها بوده و لبخند میزده بر جوانان رشیدش که برایش بر سینه میکوبند.
بلند میشوم، سعی میکنم تعادلم را حفظ کنم. نفسهایم را آرام آرام بیرون میدهم. اتیکت پرچم خونین را از روی زمین برمیدارم و نگاهش میکنم. همانطور که به مسیرم ادامه میدهم صدای سرم میگوید روضه روضه روضه...
نویسنده: اسرا.
[کپی نکن دوست من، قلم خودت خیلی بهتر مینویسه💕.]
[تقدیم به ۴۲ دلاورمرد هوافضا که نفسهایشان را با دم زدن در روضه به اتمام رساندند.]