2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو شمس منی من، خورشید پرستم :))).
تولدتون مبارک پناه واقعی ما.
در اتوبوس زهوار در رفته نشستهام و تمام مسیری که سه روز پیش آمدهایم را از پنجرهی چرکینش تماشا میکنم. راننده برای اتوبوس عزیزتر از جانش لامپهای نواری صورتی که رو به بنفش میزنند خریده و یک عکس از آن داش مشتیهای لاتی هم در ابعاد بزرگی چسبانده به دیوار. میشود حدس زد که در دوران خود اسبی چالاک بوده که برایش سر و دست میشکنند. آخ ببخشید، کجا بودیم؟ میگفتم. به جز من سه چهار نفر دیگر بیدارند و بقیه خواب. حق هم دارند، از ساعت چهار صبح برای پرواز هفت صبح بیدارشان کردیم که چه؟ از بهشت ایران برویم.
به حدی زود رسیدهایم که همزمان با پیاده شدن ما از اتوبوس ماشین کادر پرواز هواپیمایی "ماهان" جلوی در ترمز میزند. در گوشم، شجریان بسی غمگین میخواند و نزدیک است اشکم را در بیاورد، بگذریم. دوباره روی صندلیهای فرودگاه ولو شدهایم و نصف بیشتر خوابند. پرواز را صدا میزنند و میرویم که بلیط بگیریم. از ۶ نفر اول هستم، حال توی صف ایستادن را ندارم. خلاصه کنم، سوار هواپیما میشویم. انگار بچهها فقط خیال خواب دارند، دوباره نشسته، کمربند بسته و سلام بر خواب هفت پادشاه. من هم دلم میخواهد بخوابم، اما دوست دارم برای آخرین بار نگاه کنم، اصلا برای همین به مهشید اصرار کردم که بغل پنجره بنشینم. از وقتی هواپیما بلند میشود خیره میشوم به بیرون پنجره. چشم میچرخانم. شدهام عین بچههایی که بار اول است سوار هواپیما میشوند. کارخانههای حومهی شهر را رد میکنیم و به خود شهر میرسیم. اضطراب تمام وجودم را فرا میگیرد، نکند رد کرده باشم؟ به یک فضایی خالی میرسیم که انسانها در آن مانند مورچهاند، گمان کنم صحن کوثر باشد، به گنبد میرسیم، تا آخرین لحظه نگاه میکنم. حرم از دیدرسم خارج میشود. خداحافظی میکنم و با آرامش خاطر تا اصفهان تخت میخوابم.
نویسنده: اسرا.
[کپی نکن دوست من، قلم خودت خیلی بهتر مینویسه💕.]