پرواز اول
اپیزود یک: عبا.
جفتشان یک عمامهی مشکی روی سر گذاشتهاند و با فاصلهی یک صندلی، در پرواز نشستهاند. یکیشان، دارد از میان قاب فلزی پنجره به پس زمینهی کوه و درختان سبز نگاه میکند و در دلش برای ایران "فالله خیر حافظا"ای میخواند.
دیگریشان، مشغول تمیز کردن شیشههای عینکش است. هوا کمی سرد است، عبا را روی لباسش صاف میکند و سعی میکند به سرمایی که حالا بهخاطر این طیارهی فلزی، بیشتر شده غلبه کند. به نظرش برای او که فرزند اینجا بود و عمرش را در این تکه از خاک ایران گذرانده بود و با سرما و گرمایش بزرگ شده بود، این سرما بیمعنی بود. تصمیم میگیرد از فرصت استفاده کند و زیر لب کمی ذکر بگوید...
ادامه دارد