_مامان آقا کجاست؟
+آقا پشت اون پردههاست عزیزم.
_میتونیم بریم پیشش؟
+نه نمیشه، آقا خیلی بالاست ببین بهش نمیرسیم.
_پس از دور سلام میکنم بهش.
[مکالمهی بچه کوچولو و مادرش موقع دیدن جایگاه مصلی]
من امروز تشییع رو از میلیونها چشم دیدم. از چشم مامور آتشنشانی که از بالای نردبان آتشنشانی آب می پاشید. از چشم خادمی که با لهجهی اصفهانی پشت تلفن به دخترش میگفت "خوبی بابا؟ من فردا برمیگردم. باشه؟". از چشم روایتگری که پرچم پاره شدهی ناو دنا رو دست گرفته. از چشم فیلمبرداری که روی سقف خونهست. از چشم مامور هلال احمر توی آمبولانس که داره عکس آقا رو پشت شیشه میذاره، مردی که خودش ویلچرش رو میروند. خبرنگاری که توی هلیکوپتر بود. از چشم بچهای که پرچم بلندتر از خودش رو دنبالش میکشه. از چشم مامور پلیسی که اسلحه رو حمایل کرده. پسری که داشت به رفیقش میگفت آقا دیگه برای همیشه از تهران میره، موکبداری که سینی هندونه دستشه، مردی که به مردم عکس رهبر میده و میلیون میلیون چشم دیگه تو این مسیر که وقت برای گفتن کمه.
فارغ از روایتهایی که همه میکنن، من دلم میخواد موقع تکرار این خاطرات همهٔ این احساساتی که مردم تجربه کردن رو احساس کنم. درد دست مرد ویلچر سوار، خستگی فیلمبردار از ایستادن طولانی، دلتنگی خادم برای خانوادهش، درد شونهی پلیس بخاطر نگهداری اسلحه برای ساعتهای طولانی، گریهی مردم عادی حاضر در جمعیت و...
دلم میخواست بیرون از چارچوب روایتها، از چشمها مراسم رو نگاه کنم. هرکس که توی تشییع حاضر شده یک روایته و من خواستم از دید روایتهایی که تو چندثانیهای که ازشون رد میشم تشییع رو برای خودم ثبت کنم.
موقع برگشت به سمت ماشین، مسیری که نشان بهمون گفت از بخشی که کشوردوست بسته بود رد میشد، سوختم =)))).