آرمان، ریحانه، امیرعلی، سپهر، ماکان، مرجان، حمیدرضا. به ترتیب واقعه.
قبرها چند طبقه میشوند، جنازهها روی هم میافتند. شهر بوی خون میدهد. تعداد مردههای این شهر هرروز مهمتر میشود. عددها هرروز بزرگتر میشوند و انگار این بیشتر بودن عدد، اثبات بر حقانیت آنهاست. واقعهها یادمان میرود، داستان زندگیشان میان اخبار گم میشود، فرصت گریستن بر اعدادشان را نداریم. دیگر یک نفر برایشان ارزش ندارد. عددها باید دهن پرکن باشد. درختهای سپیدار با خون آبیاری میشود و عدهای پی ابراز خوشحالی پای همین درختها میرقصند. اینجا هزینهی قبر خیلی زیاد است. جانها عدد میشود و زندگیها ویران. احتمالا این شهری که هرروز قطعههای قبرستانش وسعت داده میشود، همان شهری نیست که دوست میداشتم.
اسرا.
برام بنویس🌟. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_a0krbgu&btn=جاحرفی
بنویسید برام و حرف بزنید که همه رو میخونم و اینجا یا توی ناشناس جواب میدم.