eitaa logo
اسرا.
629 دنبال‌کننده
674 عکس
146 ویدیو
2 فایل
مائیم به دنبال حقیقت زیستن، میان روزمرگی‌های ساده. . _پرسه زن بین کاشی‌های فیروزه‌ای اصفهان/همزاد با درخت سپیدار/هم‌خونه‌ی کلمات/خسته/کشته مرده‌ی حضرت شاه نجف/سرباز کوچیک امام. کپی؟ نه عزیزم، از ذهن خودت خلق کن. ما، در بله: ble.ir/join/8PGEbEic8m .
مشاهده در ایتا
دانلود
حالم از شرح غمت افسانه‌ایست...
زندگی به کوتاهی یک ویرگول، وسط داستان بلند خلقت است. ما همین‌قدر ناچیزیم، همین‌قدر کوتاهیم و همهٔ انسان‌ها از این ماجرا خبر دارند... شاید هم ندارد... من نمی‌دانم، حتماً خبر ندارد که در همین ویرگول کوچک در کتاب قطور عالم ظلم می‌کنند یا تمام وقت به فکر ثروتی بیشتر از دیروزند. ثروتی که دست به دست می‌شود و هیچکس صاحب اختیار آن نیست. ظلمی که بی‌جواب نمی‌ماند. ما به عنوان ویرگول زیادی خود را صاحب مسلک تعلقات این متن می‌دانیم. تعلقاتی که تکراری‌اند، دقیقا مثل نقش خودمان در این داستان. تکراری. آخرین لحظه، یعنی دقیقا در آخرین بازدم، آنجا که همهٔ داستان زندگی یک نفر از جلوی چشمش رد می‌شود از مکث خواننده‌ی داستان بر سر ویرگول هم کوتاه تر است. احتمالاً آنجا برای فهمیدن این حقیقت زیادی دیر شده است؛ چون در تعریف کردن قصه‌ی یک ویرگول، جایی برای استفاده از علائم نگارشی برای مکث و فرصتی برای اصلاح نمی‌ماند. احتمالاً برای همین روی نوشته‌های سنگ قبرها هیچ علامت نگارشی‌ای نیست. چون در مرگ، صبری نیست و حیات به سرعت‌ خواندن یک متن، یک نفس و بدون هیچ مکثی در حال گذشتن است. ما اندازه‌ی فرصت ویرگول برای عرضه کردن خویش فرصت داریم. نه بیشتر و نه کمتر.
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بگو تلخ بودیم سرتاسر عُمر...
این وسط هم ما یه قطار انقلاب داریم، هرکس دید از حرف اون یکی خوشش نمیاد سریع از قطار پرتش میکنه پایین. ما که خیلی وقته افتادیم فقط نمیدونم دیگه کی مونده.
من نمی‌فهم آقای ایرانسل الان هفته‌ی وحدت چه ربطی به تو داره که میگی پیشنهاد بسته‌ی مکالمه به مناسبت هفتهٔ وحدت. داداش بخدا مشکلی ندارم اگه بگی میخوام بکنم تو پاچه‌ت.
هدایت شده از ‌نویسندۀ نقلی
یخ شربتت آب شد، ورقۀ کتابت رو گم کردی، چراغ روشن موند، چایی‌ت یخ کرد، نوشته‌ت ناقص موند، چشمات روی گنبد موند، دندونت از روی لبت تکون نخورد، تلویزیون وسط فیلم خاموش شد، آلوچه‌ت تموم نشده بود ولی تو انداختیش دور... حواست ‌کجاست؟!
اسرا.
عصر بود، آفتاب قشنگ نصف صورتم رو داشت تبدیل به گداخته می‌کرد. یهو عکستو تو خیابون دیدم. دلم خیلی برات تنگ شد...
هدایت شده از درِ گوشم بگو...
📩 پیام ناشناس جدید شاید باورت نشه دقیقا همون موقع که داشتی فیلم میگرفتی بستنی به دست داشتم میدیدمت
برام آب سرداب حضرت عباس آورده، اجازه بدید از ذوق بمیرم.