eitaa logo
مشاور خانواده| خانم فرجام‌پور
4.6هزار دنبال‌کننده
15.5هزار عکس
4.5هزار ویدیو
133 فایل
💞کمک‌تون می‌کنم از زندگی لذت بیشتری ببرید💞 🌷#کبری فرجام‌پور هستم، نویسنده و مشاور تخصصی 👇 💞همسرداری و زناشویی 👼تربیت فرزند 🥰اصلاح مزاج ارتباط با ما و تبلیغات👇 @asheqemola #فوروارد_وکپی_ممنوع⛔ http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 حدیث روز💠 💎 دو توصیه از امام حسن عسکری (عليه‌السلام) 🔻امام عسكرى (عليه‌السلام): لا تُمارِ فيَذهَبَ بَهاؤكَ و لا تُمازِحْ فيُجتَرأَ علَيكَ ➖ مكن كه احترامت از بين می‌رود و ➖ مكن كه بر تو گستاخ می‌شوند. 📚تحف العقول : ۴۸۶ @asraredarun اسرار درون
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
مشاور خانواده| خانم فرجام‌پور
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_چـهل_و_پنـجـم ✍سرگردانتر از مسافری راه گم کرده در کوی
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 ✍چقدر زندگی در وجودش وجود داشت. عطر چای آمد، مزه اش زیر زبانم تجدید شد. کلاه به سر روی یکی از مبلها نشستم، سر به زیر سلام کرد. نمیدانم چه در ظاهرم دید که با لحنی نگران و متعجب جویایِ حالم شد. بی توجه به سوالش، جمع شده در پُلیورِ یادگار از دانیال رویِ مبل نشستم. هوا بیشتر از همیشه سرد نبود؟ -از اون صبحونه ی دیروزی میخوام... سعی کرد لبخندش را زیر انگشتانش مخفی کند: با چایی شیرین یا... حرفش را کور کردم: اگه نیست، میرم اتاقم... از جایم بلند شدم که خواست بمانم: حاج خانوم بی زحمت یه صبحونه ی مامان پسند حاضر کنید! و جمله ای زیرِ لبی که به سختی شنیدم و یه استکان چایی با طعم خدا. چند دقیقه بعد حسام سینی به دست روبه رویم ایستاد. آن را روی میز گذاشت و درست مثل روز قبل، شیرینش کرد، لقمه هایِ دست سازش را یک دست و مرتب، کنارِ هم قرار داد و منتظر نشست: خب یاعلی بفرمایید! پدر کجا بود که نامِ علی را در خانه اش بشنود؟! خوردم تمام لقمه ها را با آخرین قطره ی چایِ شیرین شده به دستِ مهربان ترین دشمن دنیا. کاش گینس، ستونی برایِ ثبت آرامش داشت... صدایش بلند شد: پروین خانوم از اینکه چیزی نمیخوردین خیلی ناراحت بودن، البته زنِ ایرانی و نگرانی هایِ بی حدش. خب دیگه کم کم باید آماده شید که بریم دکتر، یه ساعت دیگه نوبت دارین، امروز خیلی رنگتون پریده ، مشکلی پیش اومده؟ باز هم درد دارین؟ درد که همزاد ثانیه ثانیه های زندگیم بود اما درد امروز با همیشه فرق داشت. رنگش بی شباهت به نگرانی نبود، نگرانی از جنسِ روزهایِ بی قراریِ برای دانیال. آماده شدم، پیچیده در پالتو و شالِ مشکی در ماشین نشستم. هر وقت که از خانه بیرون میآمدیم، تمام حواسش به من و اطرافم بود. باورم نمیشد که زندانیش باشم. در طول مسیر مثل همیشه سکوت کرد. وقت پیاده شدن صدایم زد: سارا خانوم! ایستادم -من بهتون قول دادم که هیچ اتفاقی براتون نیوفته تا پایِ جوونمم سر قولم هستم! نمیدانم چه چیز در صورتِ یخ زده ام دید که خواست آرامم کند؟! اما ای کاش دنیا می ایستاد و او برایم قرآن میخواند. منتظر ِصدا زدنِ اسمم توسط منشی، نشستم و حسام با یک صندلی فاصله. تمام حواسش به من بود. به ساعتم نگاه کردم، زمان زیادی تا اجرایِ نقشه نمانده بود. تنم سراسر تپش شد. منشی نامم را صدا زد. پاهایم میلزید. حسام مقابلم ایستاد: نوبت شماست، حالتون خوب نیست؟ با قدمهایی سست و بی حال به سمت در رفتم و حسام با احتیاط پشت سرم آمد. دو مرد، چند گام آن طرفتر با لحنی عصبی و بلند با یکدیگر بحث میکردند و این اولین هشدار برایِ اجرایِ نقشه بود. درب اتاق پزشک را باز کردم، دو مرد دعوایشان بالا گرفت ضرب و شتم شروع شد. مردم جمع شدند دکتر به سرعت از اتاقش خارج شد. حالا نوبت اجرایِ نقشه بود! برایِ آخرین بار به صورتِ متین ترین خانه خراب کنِ دنیا نگاه کردم، حواسش به مردها بود قصد داشت تا آنها را از هم جدا کند، آرام آرام چند گام به عقب برداشتم به سمت پله های اضطراری دویدم، یک مرد روی پله ها منتظرم بود دستم را گرفت و شروع به دویدن کرد، صدایِ بلندِ حسام را شنیدم، نامم را صدا میزد و با فاصله به دنبالم میدوید... ریه هایم تحملِ این همه فشار را نداشت و پاهایم توانِ دویدن! به خیابان رسیدیم، مرد با عصبانیت فریاد میزد که عجله کنم. یک ماشین جلویِ پایمان ترمز زد در باز شد و دستی مرا به داخل کشید. خودش بود، صوفی! ماشین با سرعتی عجیب از جایش کنده شد، به پشت سر نگاه کردم حسام مانند باد از پیاده رو به داخل خیابان دوید و افتاد آن اتفاقی که دستانم را هم آغوشِ یخ میکرد! یک ماشین به حسام کوبید و او پخشِ زمین شد با جیغی خفه، چشمانم را بستم... صوفی به عقب برگشت، اشک در چشمانم جمع شد و حسام بی حال، رویِ زمین افتاده بود و مردم به طرفش میدویدند. ناگهان دو مرد از روی زمین بلندش کردند ماشین پیچید و من دیگر ندیدم چه بلایی بر سر بهترین قاتلِ زندگیم آمد. در جایم نشستم، کاش میشد گریه کنم کاش! صوفی، عینک دودی اش را کمی پایین آورد: خوبی؟ نه... نه... بدتر از این هم مگر حالی بود؟! ماشین با پیچ و تاب از کوچه و خیابانهای مختلف میگذشت و صوفی که مدام به راننده متذکر میشد کسی تعقیبمان نکند، بعد از نیم ساعت وارد پارکینگ یک خانه شدیم. صوفی چادری به سمتم گرفت: سرت کن! مقنعه ای مشکی پوشید و چادری سرش کرد. مات مانده بودم با پارچه ای سیاه رنگ در دستم که نمادی از عقب ماندگی و تحجر در ذهنم بود. صوفی به سمتم آمد: عجله کن چته تو؟ چادر را سرم کرد و مرا به سمتِ ماشین جدیدی که گوشه ی پارکینگ بود، هل داد... دلیل کارش را جویا شدم و او با یک جمله جواب داد: کار از محکم کاری عیب نمیکنه نباید پیدامون کنند... ⏪ ... @asraredarun اسرار درون
سلام 🌹 در خدمتتون هستم با بحث مشاوره در رابطه با 👇 ✴️خانواده و مشکلات خانوادگی ✴️همسرداری ✴️سیاست‌های زنانه ✴️تربیت فرزند ✴️ازدواج ✴️اصلاح تغذیه ✴️مسائل اعتقادی (فرجام‌پور) جهت تنظیم نوبت به ای دی زیر پیام بدید 👇👇 @masoomi56 مبحث نکات و سیاست های همسرداری و طب اسلامی را در این کانال پیگیر باشید👇👇 http://eitaa.com/joinchat/2376597514Cd7df27c490 کانال فرم های مشاوره https://eitaa.com/joinchat/3032088595Cbc12a9d09e
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
┄┅─✵💝✵─┅┄ با نام و یاد خــدا میتوان بهترین روز را براے خـود رقم زد پس با تمام وجـود بگیم خـدایا بہ امید تو نه بہ امید خلق تو سلام صبحتون بخیر🌹 @asraredarun ┄┅─✵💝✵─┅┄
‌‌‌‌‌‌‌┄✦۞✦‌‌✺‌﷽‌‌‌✺✦۞✦┄ ✨امام علی (علیه‌السلام) فرمودند: بهترين برادرانت (دوستانت)، كسى است كه با راستگويى اش تو را به راستگويى دعوت كند و با اعمال نيك خود، تو را به بهترين اعمال برانگيزد.✨ @asraredarun ‌‌‌‌‌‌‌┄✦۞✦✺💠✺✦۞✦┄
💚 «صبحم» شروع می شود آقا به نامتان «روزی من» همه جـا «ذکـر نـامتـان» صبح علی الطلوع «سَلامٌ عَلی یابن الحسن» مـن دلخـوشـم بـه «جـواب سلامتـان» ...!!❤️ السلام علیــڪ یا اباصالحَ المهــدی @asraredarun ‌‌‌‌‌❀🍃✿🍃❀ ❀🍃✿🍃❀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
4_5792009315598469627.mp3
13.44M
۵۶ من می‌دانم که خدا دوستم دارد ... اما این کافی نیست! 🔅من دلم می‌خواهد برای خدا ویژه باشم! مرا بیشتر و ویژه‌تر دوست بدارد! روی من حساب بیشتری باز کند .... 🔅آیا میانبری هست تا مرا به مقصدم برساند؟ @Ostad_Shojae