eitaa logo
آستانِ مهر
7.2هزار دنبال‌کننده
11.8هزار عکس
3.1هزار ویدیو
70 فایل
کانال رسمی «فرهنگی خواهران» آستان مقدس حضرت معصومه علیهاالسلام ✔اطلاع رسانی اخبارخواهران حرم Admin: @Mehreharam سایت 🌐astanehmehr.amfm.ir اینستاگرام: https://Instagram.com/astanehmehr ایتا: https://eitaa.com/joinchat/3163553795Cd8320e803c
مشاهده در ایتا
دانلود
احسان مرد تقریبا خشک و سنگینی بود.همش فکر میکردم توی برقراری ارتباط با بچه هم سنگین باشه ولی همون شبای اول از شادی پرکشیدم ، احسان مث بچه ها ذوق کرده و با شربت خوردن محمدجواد داشت کیف میکرد و ازش فیلم میگرفت😁 اول خداروشکر کردم که به کمک پروردگار لایق پدرمادر شدن شدیم و احسان رو به این لذت رسوندیم و دوم خدارو سپاسگزار بودم که همچین شوهرهمراهی بهم داده ؛ همسری که مث بچه ها شده بود و برای موجودی که هنوز حرف و صدامونو نمیفهمید دست میزد و تشویقش میکرد قطره شو بخوره. امان از ماجراهای این شربت... محمد جواد از شب سوم شروع کرد به بدقلقی و دلدرد و تا چهارماه نخوابید. بی تربیت ... شب اولِ دلپیچه هاش هی نازش کردیم بوسش کردیم دلشو مالیدیم.لای پنبه و آخ آخش میکردیم.محمدجواد تا خود صبح علافمون کرد و یه لحظه چشم روهم نذاشت که هیچ، صدای گریش هم کم نشد. یکسره گریه میکرد. نه شیر میخورد نه توی بغل آروم میشد نه روی پا. مامان چند بار پاشد و اومد نالان و پریشان قربون صدقه بچه میرفت و انگار بچه بیماری لاعلاج داشته باشه میگفت ببرید پیگیری کنید دنبالشو بگیرید این بچه یچیزیش هستا 😐 نمیدونم مامان چه اصراری داشت بچمو که نارس بود ناقص فرض کنه.احسان گفت شما بخواب مامان جون نگران نباشید خوب میشه بچه نوزاد همینه دیگه‌😁😐 مامان گفت اخه بااین وضعیت که نمیتونم بخوابم مادر. احسان گفت: نگرانی نداره بخوابید ما دوتا بامحمدجواد بیداریم شما که کاری نمیتونید واسش بکنید در اتاقو ببندید راحت بخوابید. مامان گفت:خب مادر منم دارم همینو میگم صدا زیاده نمیشه خوابید بیچاره همسایه هاتون😕😅 اونشب با قطره چکان به بچه دارو دادیم . نچ نچ دهنش صدا میداد انگار که ترش بود. ساکت شده بود و از شربتش خوشش اومده بود.😊 صبح شد و ما ناباورانه به ساعت نگاه میکردیم یعنی چه. ساعت حقیقتا ۶ بود... بنده خدا احسانم که باید الان میرفت سرکار بدون اینکه ساعتی بخوابه. محمدجواد با اون جثه فسقلی واقعا یه موجود زنده،نیازمند و مظلوم بود که نمیتونست بگه کجاش درد میکنه و من و احسان غصه شو میخوردیم. امان از دست ما بچه اولی ها که با بچه گریه هم کردیم... صبح که احسان پاشو گذاشت بیرون پسره ی کوچولو گرفت خوابید. نگاش کردم و با لب و لوچه آویزون گفتم با بابا دشمنی داشتی؟!😕 ساعت هفت و بیست دقیقه بود. گفتم تا بچه خوابه منم بخوابم رفتم دراز کشیدم و له له بخواب رفتم. مامان بیدارم کرد و گفت مادر بیا صبحونه بخور. چه زود گذشته بود یعنی چند ساعت خوابیده بودم؟؟ ساعت۷وسی دقیقه بود! گفتم مامان ول کن ده دقیقه فقط خوابیدم.🥴 دستمو گرفت و گفت تنبلی رو بزار کنار خواب درست حسابی که نکردی بیا برات املت با رب درست کردم بخور جون بگیری. خلاصه نتونستم حریفش بشم. تندی دوتا لقمه بزور خوردم و رفتم افتادم خوااااابیدم.😴چقدر خواب لذت بخشه.. ۴۵دقیقه بعد مامان صدام کرد و گفت مامان جون شویدخشکت کجاست میخوام شویدپلو با ماهیچه برات بزارم. اصلا نمیتونستم ذهنمو متمرکز کنم با چشای بسته گفتم یادم نمیاد. مامان رفت. یهو تا چشمام بسته شد محمدجواد گشنش شده بود. درازکش بلد نبودم شیربدم. نشستم و با بی نفسی بهش شیر دادم. دوباره خوابید و منم افتادم. ساعت نه و نیم شده بود.گوشی تلفن خونه با زنگش بیدارم کرد. 🥴الحمدلله محمدجواد بیدار نشده بود. احسان بود عذرخواهی کرد و گفت کدپستی خونه رو براش بخونم که میخواد بره کارای شناسنامه محمدجواد رو انجام بده.خوندم و زود رفتم بخوابم که دیدم دستای محمدجواد تکون میخوره😬چشاش باز باز بشاش و شاداب دستاشو بحالت پروندن پشه دور صورتش میچرخوند🤔😆 و این یعنی خداحافظ خواب کوفتی من🥺 ✍مطهره پیوسته 🐣🌸🐣🌸🐣🌸🐣 @astanehmehr