eitaa logo
آستانِ مهر
7.2هزار دنبال‌کننده
11.8هزار عکس
3.1هزار ویدیو
70 فایل
کانال رسمی «فرهنگی خواهران» آستان مقدس حضرت معصومه علیهاالسلام ✔اطلاع رسانی اخبارخواهران حرم Admin: @Mehreharam سایت 🌐astanehmehr.amfm.ir اینستاگرام: https://Instagram.com/astanehmehr ایتا: https://eitaa.com/joinchat/3163553795Cd8320e803c
مشاهده در ایتا
دانلود
الحمدلله اونشب بخیر گذشت و ما کرونا و مریضی نگرفتیم اصلا ایندفعه تمایلی به رفتن به دکتر و سونوگرافی نداشتم فقط دلم میخواست این زمان نه ماهه هرچه زودتر بگذره و من بچه نوزادم رو ببینم که اگه دختربود جنسم جور میشد و اگه پسرمیشد جفتم جور میشد. ته دلم میخواستم بچه پسر باشه که محمدجواد داداش داشته باشه. انگار زود باردار شده بودم و جون و پرم قوت کافی رو نداشت که انقد زود ضعف میکردم.😬 یروز هوس آش کردم بدجور.انقد دلم آش میخواست که انگار دوسال بوده آش نخوردم.ساعت هفت صبح بود و مخم فقط آش آش میکرد.خدایا کجای شهر الان بازه که اش داغ بفروشه😐 باید خودم دست بکار میشدم اینطوری فایده نداشت.مثل بطری شده بودم که هرلحظه ممکن بود سرریز بشه. شروع کردم به خیس دادن حبوبات خدایا اینا تاخیس بخورن طول میکشه چکار کنم الان آش میخام.سبزی داشتم.کشک نداشتم بیخیال حبوبات اصلی شدم عدس و جو و لپه رو گذاشتم بایه مشت برنج توی زودپز که فوری بپزن.😂ساعت هفت و نیم آشم نیمه اماده بود.با قاشق هی امتحان کردم و خوردم بیمزه ی خوشمزه😁 پیاز و نعنا سرخ کردم و رشته زدم و نپخته نپخته میخوردم ماست بجای کشک🤣خلاصه آشی بود برای خودش بوی اش داشت دیوونم میکرد.کشیدم. اومدم همون وسط اشپزخونه بخورم و لذت ببرم که یهو وحشت کردم. 😱😳دوتا چشم گنده داشت روبروی من و بشقاب نگام میکرد.بوی اش محمدجواد جونو به اینجا کشونده بود و آقا کوچولو چهار دست و پا رفتن رو به همت آش تا اینجا اورده بود.محمدجواد چند روزی بود که از مرحله فرنی دراومده بود و سعی میکردیم بهش برنج له شده بدیم.گرچه نمیخورد و بالا می اورد ولی وظیفه هر روزه من بود برای موفق شدن بازهم امتحان کنم و غذای بی نمک و شلش رو بپزم خلاصه اومده بود جلوی کاسه آش من توی دو دلی باخودم درحال مبارزه بودم که بچه ی تازه راه افتاده م رو با خوشحالی بغل کنم یا آش بدرد نخورم رو بخاطر هوس بچه دومم قاشق بزنم و قورت بدم بی اختیار دست میزدم و اشکم دراومده بود چون واقعا با این وضعیتم بغل کردن محمدجواد معضل بود و حالا که چهاردست و پا میرفت کلی از مشکلاتم کم میشد به احسان زنگ زدم و با گریه شادی ماجرا رو تعریف کردم. بعدش با پسرم نشستیم آش خوردیم.🤲خدایا شکرت یعنی میشه محمدجواد بزرگ بشه و دردسراش کم بشه. یعنی میشه غذاخور بشه من غصه شو نخورم؟یعنی میشه یروز به اندازه گنجشک غذا بخوره و خوشحال بشم؟ اندازه یه نعلبکی از آب آش خورد و دست زد.باهم میخوردیم و دست میزدیم.خدایا شکرت چه لذتی داره زندگی😍 احسان کلی از چهاردست و پا شدن محمدجواد خوشحال شد و جالب بود وقتی اومد خونه توی دستش زانو بند کودک داشت.اصلا نمیدونستم اینو هم تو سیسمونیها میفروشن😄👍 محمدجواد قرمیداد و چهاردست وپا میرفت و کیف میکردیم راه حل جدیدی برای رهایی از نغ و نوغ های محمدجواد پیدا کرده بودیم.احسان یه لیزر داشت که با اون نور به جاهای مختلف خونه میزد و محمدجواد که خیلی نور لیزر رو دوس داشت دنبالش میکرد و دیگه گیر نمیداد بغلش کنیم خدایا نعمت لیزر رو از مانگیر🌸 🥳🍃🥳🍃🥳🍃🥳 @astanehmehr