#داستانک
آتشی سهمگین به جنگل افتاده بود و حیوانات در حال فرار بودند. در بین حیوانات و حشرات لاکپشت و عقرب نیز بودند. این همراهی باعث دوستی بین لاکپشت و عقرب شد. به مسیر ادامه دادند تا این به رودخانهای رسیدند. وقتی چشم عقرب به رودخانه افتاد، در جای خود ایستاد و به لاکپشت گفت: «میبینی چقدر بدشانس هستم! الان نه راه پیش دارم و نه راه پس. اگر جلو بیایم، غرق میشوم، اگر برگردم از تو جدا میشوم.» لاکپشت گفت: «ناراحت نباش، ما با هم دوست هستیم، من میتوانم به آسانی از رودخانه رد شوم، تو میتوانی بر پشت من سوار شوی و با هم از رودخانه عبور کنیم.»
عقرب بر پشت لاکپشت سوار شد و لاکپشت شناکنان حرکت کرد. بعد از چند لحظه لاکپشت احساس کرد که چیزی دارد پشتش را خراش میدهد. از عقرب پرسید: «آن بالا چکار میکنی؟ این سر و صداها از چیست؟»
عقرب پاسخ داد : «چیز مهمی نیست. سعی میکنم جای مناسبی پیدا کنم تا بتوانم تو را نیش بزنم!»
لاکپشت که متعجب شده بود، با ناراحتی گفت : «ای بیانصاف! من زندگیام را برای نجات تو به خطر انداختهام و تو را بر پشتم سوار کردم تا جانت را نجات دهم، آن وقت، تو می خواهی مرا نیش بزنی؟ دلیل این همه خیانت و بدخواهیات چیست؟»
عقرب گفت: «اشتباه از خودت بود. مگر تو آتش ندیدهای؟! طبیعتِ آتش سوزاندن است، آتش همه چیز را حتی نزدیکترین دوستانش را میسوزاند. طبیعت من هم نیش زدن است، و گرنه با تو دوست هستم، چه کنم که طبیعت، با "دوست شدن" عوض نمیشود!»...
برگرفته از کلیله و دمنه
#به_دشمن_اعتماد_نکن
#مبارزه_با_استکبار
🔷🔸💠🔸🔷
کانال رسمی آستان مقدس #حضرت_فاطمه_معصومه_سلام_الله_علیها
@astanqom