#قصه
#داستان_های_نور
#داستان_کودکانه
#ماه_رمضان
#شبهای_قدر
یک داستان زیبا برای کوچولوهای ناز 😘
🐛🐝🐛🐝🐛🐝🐛🐝🐛🐝🐛🐝
شب قدر: شب آشتی
کرم ابریشم ،دلش از دنیا گرفته بود هر طرف که نگاه می کرد آدمهایی رو می دید که دارن گناه می کنن .دروغ می گن .همدیگه رو فریب می دن .اسمهای بدی روی هم می ذارن و همدیگه رو مسخره می کنن.
از دود و سیاهی گناهای آدما ،مزرعه سر سبز کوچیکی که کرم ابریشم توش زندگی می کرد تیره و تار شده بود .
کرم ابریشم دیگه دلش نمی خواست تو دنیایی به این زشتی و تاریکی نفس بکشه با یه دل شکسته شروع کرد به تنیدن یه پیله دور خودش و کم کم خودشو توی پیله مخفی کرد .
دیگه از توی پیله ،دنیای آدما پیدا نبود .کرم ابریشم توی پیله ،به مناجات با خدا مشغول شد. با هر تسبیحی که می گفت چهرش قشنگتر ،و پیلش پر از نور و صفا می شد .کرم ابریشم ،زیباتر و زیبا تر شد آنقدر زیبا شد که دیگه از اون کرم اولیه، اثری دیده نمی شد اون تبدیل به یه پروانه خیلی خیلی قشنگ شده بود .حالا وقتش رسیده بود که پیله اطراف خودشو پاره کنه و بیرون بیاد و پر بزنه تو آسمون .اما کرم ابریشم هیچ علاقه ای به این کار نداشت. با خودش فکر می کرد اگه بیاد تو دنیایی که همه توش گناه می کنن و حرفای بد می زنن و کارای بد می کنن ،زشت و سیاه می شه و همه زیبایی هاش از بین می ره .به خاطر همین توی پیلش موند و بیرون نیومد .
سنجاقکی که نزدیک پیله زندگی می کرد و منتظر تولد پروانه از پیله ابریشم بود ،دیگه حسابی خسته شده بود اومد جلو و می خواست با دستای خودش پیله رو باز کنه .فکر کرد شاید پروانه توی پیلش مشکلی داره که بیرون نمی یاد .سنجاقک با انگشتش زد به پیله ابریشم و گفت :پروانه خانم، پروانه خانم .
پروانه با تعجب گفت بله، شما کی هستید ؟سنجاقک گفت من همسایه شما هستم الان وقتشه که شما از پیلتون بیرون بیایید من خیلی وقته که منتظرتون هستم .پروانه گفت ولی من دوست ندارم دنیای آدمای گناهکار و ببینم .دلم می خواد همین جا بمونم .
سنجاقک گفت اتفاقا همین حالا باید بیایی بیرون و ببینی که دنیای آدما چقدر قشنگ شده . پروانه گفت مگه چه اتفاقی افتاده ؟
سنجاقک گفت مگه خبر نداری دیشب شب قدر بود.زمین و آسمون نور بارون بود .دیشب خیلی از آدما توبه کردن .خیلی ها به خاطر گناهانشون گریه کردن و قول دادن که جبران کنن .
خدا هزاران هزار نفر رو بخشید . دعای خیلی ها رو قبول کرد و برای خیلی ها جایزه های خوب گذاشت تا توی طول سال بهشون بده . دیشب مثل بارون از طرف خدا روی سر آدما چیزای خوب می بارید.تازه دیشب اثری از شیطون و لشکر خرابکارش نبود .گمونم شیطون توی زندون فرشته هاست و راه فراری نداره .وای دیشب چه شبی بود .خیلی جات خالی بود .
پروانه با عجله پیلشو پاره کرد و سرشو از پیله بیرون کرد .نور خورشید توی صورت پروانه تابید پروانه لبخندی زیبا زد و گفت چقدر دنیا امروز قشنگه ولی حیف که من دیشب نبودم.
سنجاقک پروانه رو تو آغوش گرفت و گفت هنوز شب بیست و سوم ماه رمضان مونده .شب بیست سوم از دیشب هم قشنگتر و بهتره ...
#داستان
#شب_قدر
@atashbe_ekhtear
📚داستان کودکانه
مرتبط با دعای روز شانزدهم ماه مبارک رمضان
بابای من همیشه عطر میزنه و خوشبو هستش. هر وقت بغلم میکنه من هم خوشبو میشوم.
یک بار بابام، از بیرون آمده بود لباسهاش بوی بد میداد!
به مامانم گفت: امروز توی تاکسی یک نفر سیگار میکشید، همه لباسها را گرفته اند...
مامانم سری تکون داد و گفت: بده لباس هات رو بشورم،
بعدش هم به من گفت: دوستای آدم اگر خوب باشند، عطر و بوی خوبیهاشون به ما سرایت میکنه امّا اگر بدم... آدم بعداً میگه کاش با اون دوست نمیشدم!
من میخواستم با یکی از بچّههای همسایهمان دوست بشم، اما چون حرفهای بد میزدم پشیمون شدم، به همه میگم آدمهای خوب رو برای دوستی انتخاب میکنم.
#داستان_کودکانه
#مربی_یار
#دوست_خوب
@atashbe_ekhtear
2.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📚یک آیه ،یک قصه؛ دوست خوب
داستان کودکانه مرتبط با دعای روز شانزدهم ماه مبارک رمضان
🎙مریم نشیبا
امروز خونه هدی خانم مهمونیه. البته مهمونا هنوز نیومدن و مامان داره کاراشو می کنه. پدر و هدی هم دارن به مامان کمک می کنن. بوی سیر همه خونه رو پر کرده، آخه مامان می خواد برای مهمونا علاوه بر ماهی، میرزاقاسمی هم درست کنه ولی ای کاش دیروز...
کودکان با شنیدن این داستان یاد می گیرن که آدم های خوب و درستکار رو برای دوستی انتخاب کنن. در این قسمت از برنامه «یک آیه، یک قصه» عزیز جون به آیه ۲۸ سوره مبارکه «فرقان» اشاره می کنه.
خداوند در این آیه می فرمایند:
یَا وَیْلَتَىٰ لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا
وای بر من، ای کاش که فلان (مرد کافر و رفیق فاسق) را دوست نمی گرفتم
#داستان_کودکانه
#مربی_یار
#مریم_نشیبا
#دوستی
@atashbe_ekhtear