eitaa logo
< ماه سرخ >
125 دنبال‌کننده
60 عکس
7 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
< ماه سرخ >
+چه اشتباهی؟؟؟؟؟؟؟؟ _اونها... با صدای متعدد بوق ماشین و پرت شدن ماشینم به سمت خاکی دیگه چیزی نشنید
. [ پارت بیست و سوم ] رامین : چند روزی میشد که دوباره توی اداره استخدام شده بودم. همون کلانتری ای که بعد از دانشگاه افسری توش کار می‌کردم . البته که الان از صفر شروع نکردم. در اتاق به صدا در اومد و با صدای من ، سرباز عسکری وارد شد احترام نظامی داد. +آزاد. صاف وایساد و گفت _ببخشید جناب سروان. سرهنگ موحدی کارتون داشتن گفتن بریداتاقشون. +باشه.تو برو. بعدم با یه احترام نظامی دیگه اتاق رو ترک کرد. چاییم رو سر کشیدم و اتاق رو به مقصد اتاق جناب سرهنگ ترک کردم. در زدم و بعد از گرفتن اجازه وارد شدم. سلام نظامی کردم و با اجازه ی سرهنگ روی صندلی نشستم. +امری با من داشتید؟ _میخواستم پرونده ای رو بهت بسپارم. چشمام برق زد. بیش از ۶ سال از آخرین پرونده ای که داشتم می‌گذشت. من عاشق شغل پلیسی بودم. عاشق حل معما و سرنخ. جونم در میرفت برای گرفتن قاتل و سارق و دزد. ادامه داد: _اولین پرونده بعد از بازگشتت به اداره هست. پس انتظار دارم عالی انجامش بدی! +نگران نباشید حواسم هست. جزئیات پرونده چیه؟ _میسپارم بچه ها برات بیارنش. در مورد یه تصادف عمدی توی یکی از بزرگراه های تهرانه. مجرم فراریه! انتظار دارم به خاطر بیچیدگی زیاد این پرونده کل حواستو جمع کنی و با تمام توان این پرونده رو حل کنی. میدونم از پسش برمیای! احترام نظامی دادم و گفتم +ممنون قربان. من میتونم برم؟ _بله حتما. میگم عسکری پرونده رو برات بیاره. از اتاق خارج شدم و دوباره وارد اتاق خودم شدم و پشت میز کارم نشستم. ساعت نزدیک به ۸ صبح بود و تا الان نزدیک به ۲ بار مامانم بهم زنگ زده بود. ولی نمیتونستم تو اداره جواب بدم. پس بهش پیام دادم تا نگران نشه و گوشیمو خاموش کردم. در اتاق زده شد. گوشی رو داخل کشو گذاشتم و اجازه ی ورود دادم. احترام نظامی کرد. _قربان . جناب سرهنگ موحدی گفتن این پرونده رو بدم به شما. پرونده رو گذاشت روی میز و رفت. پرونده رو باز کردم در حال خوندن بودم که بند آخر مغزم رو متوقف کرد! [ متهم فراری و تحت تعقیب است. قربانی سرکار خانمِ ساحل فرهمند میباشد که اکنون در حالت کما به سر می برد... ] در یک ثانیه تمامی سلول های مغزم از هم پاشید. ساحل فرهمند؟ کما؟ ساحل تو کماست؟؟؟؟؟؟؟؟ آدرس بیمارستانو خوندم از صندلی بلند شدم و گوشیمو برداشتم. با سرعت از اداره بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم به سرعت سمت بیمارستان رفتم. ماشینمو پارک کردم و وارد بخش شدم. سمت پذیرش رفتم و گفتم +خانم ببخشید اتاق ساحل فرهمند کجاست؟؟؟ اورژانسی بوده و برای پذیرش دیشب! نمیتونستم کلمه ی کما رو به زبون بیارم. برام سخت بود که بخوام درمورد اون از این کلمه استفاده کنم. خدا خدا میکردم دروغ باشه! اما حرف های اون پرستار تمام اتم های بدنمو لرزوند. _بله . طبقه ی بالا اتاقِ ۳۳ ، آی سی یو. آی سی یو .... آی سی یو .... آی سی یو .... آی سی یو ... با قدم های سست و ذهنی آشفته سمت اتاقی که اون پرستار گفت رفتم. وقتی رسیدم به راهرو با دیدنِ مامانم و خاله لادن اونم با چشمای اشکی ، دیگه باور کردم که ساحل اینجاست. واقعا تو کماست. واقعا تصادف کرده.... خالم با دیدن من گفت _رامین پسرم.... بعدم‌منو تو بغل گرفت و گریه کرد. نمیدونستم چیکار کنم. چیکار باید میکردم؟ مامانم خاله رو که بی قراری میکرد برد توی حیاط تا هوا بخوره و یه چیزی بخوره تا ضعف نکنه. طفلی خالم حالش خیلی بد بود. سمت پنجره ی اتاقش رفتم. به سختی گام برداشتم و دیدمش. جسم نحیف و صورت آسیب دیده اش رو شناختم. درسته. ساحل بود. اون دختر یه دنده و لجباز، الان روی این تخت به خوابی عمیق فرو رفته بود که پایانش معلوم نیست.... https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت بیست و سوم ] رامین : چند روزی میشد که دوباره توی اداره استخدام شده بودم.
. [ پارت بیست و چهارم ] رامین : چجوری میشه؟چرا باید بشه؟ چرا ساحلِ من الان روی این تخت بود؟ چرا خدا؟ نگران بودم. نگرانِ اینکه دیگه برنگرده پیشمون. نگران اینکه دیگه نتونم ببینمش و حتی نتونم باهاش جر و بحث کنم. خدا اینو ازم نگیر. خواهش میکنم ساحلو نجات بده.. حالم مثل خونه ای بود که آجر هاش سراسر از غمه. نمیتونم تحمل کنم. نمیتونم زندگیو بدون اون بگذرونم. خواهش میکنم خدا! خواهش! _ببخشید... برگشتم سمتِ صدا. با دیدنِ پسری که ۱ ماه پیش توی رستوران با ساحل قرار گذاشته بود چشمام مثل کاسه ی خون قرمز شد! پرسید _شما؟ +اینو من باید بپرسم! _رامین جان... با صدای خاله هر دو سمت مامانم اینا برگشتیم که خالم رو به همون پسره گفت _عه. آقا کاوه. دکترش چی گفت؟؟؟؟ پسری که حالا فهمیده بودم اسمش کاوه هست گفت _گفتن که راهی جز دعا و صبر کردن نداریم. خالم دوباره بغض کرد. منم صدای پاره شدنِ رگ قلبم رو شنیدم. _ممنون پسرم. شما دیگه برو خونتون. از دیشب اینجایی خسته شدی حتما از دیشب اینجاست؟؟؟؟ چرا از دیشب اینجاست؟ به چه دلیل و منطقی؟ _نه خاله جان. وظیفمه. خاله جان؟ چه زود صمیمی شد! گفتم +اونوقت چرا وظیفتونه؟ _چون ساحل خانم گردن ما خیلی حق داره حالا خوبه (خانم )گفت! تعجب کردم. ساحل گردنِ این پسره که حقی داره؟؟؟ حوصله نداشتم. واقعا تمام وجودم درد میکرد و زجه میزد. میخواستم بمونم پیشش ولی انگار واحب تر از مراقبت ازش،رفع کردن خطر برای همیشه بود. با خاله صحبت کردم و از بیمارستان بیرون رفتم الان وقت ضعیف بودن نبود. باید کسی که از قصد بهش زده بود رو پیدا میکردم! حالا به هر قیمتی! https://eitaa.com/atefehdard
من با این قوی بودنم ، برات تا خودِ صبح زار زدم! https://eitaa.com/atefehdard
فراموش کردنت رویای خیالی بود! https://eitaa.com/atefehdard
به عشق آدما امیدوار نشو.. https://eitaa.com/atefehdard
همین بس که من تورو دیگر اونطور که میدیدم، نمیبینم.... https://eitaa.com/atefehdard
خیلیا خواستن با دور زدنِ ما بالا برن ، اما انگار برعکس دور زدن و پایین رفتن✌️ https://eitaa.com/atefehdard
خواستم بهت ثابت کنم که امیدی که ممکنه فردا نباشه،همون بهتر که کلا نباشه. https://eitaa.com/atefehdard
عشق و عاشقی رو بیخیال بچسب به کار و زندگی. اگه میخوای صدمه نبینی https://eitaa.com/atefehdard
به منی که موقع گریه کردن هم لبخند میزنم از قوی بودن نگو.. https://eitaa.com/atefehdard