1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از دست دادن عزیز،
بدترین درد دنیاست
حالا چه اون عزیز از دنیای تو رفته باشه چه از کل دنیا رفته باشه.
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت سی و چهارم ]
راوی:
زیلوس: چیکار کنیم؟ دختره هنوز حافظش برنگشته؟
دکتر: نه. فکر کنم بدبخت شدی!
دختره کلا حافظشو فراموش کرد.
دکتر و زیلوس در سالن نشیمن نشسته بودند و به ماجرایی که شاید شروعش با پیروزی بود ولی انتهای شکست پذیری داشت فکر میکردند.
دکتر نوشیدنیش رو سر کشید..
دکتر: راهی نیست. به کِی سی بگو محموله دستت نیس و به پاشون بیوفت تا از جونت بگذرن!
زیلوس: عمرا!!!
زیلوس خوب میدونست که اینکار باعث نابودی و برکنار کردن اون از مدیریت باند میشد.
و اون با این کار دعای رقیباش رو مستجاب میکرد.
دکتر لیوان رو روی میز کوبید .
دکتر : پس دقیقا میخوای چه غلطی بکنی؟؟
کله شق نباش پسر!
زیلوس از جاش بلند شد.
دلیل اینهمه اصرار دکتر مشخص بود. ولی زیلوس بیخیال نمیشد.
زیلوس: درسته که دختره حافظشو از دست داده، ولی بالاخره گروهش که میدونن محموله کجاست!
از دختره استفاده میکنم تا افرادش محموله رو تحویل بدن!
فکر کنم ارزش فرماندشون بیشتر از محموله ای که حتی نمیدونن توش چیه باشه!
دکتر از جاش بلند شد و دقیقا روبروی زیلوس گفت:
دکتر: میگم خری ناراحت میشی!
آخه پسرجون! اونا هم میان محموله رو دو دستی تقدیم تو میکنن!
زیلوس: چرا نکنن؟ جون گادشون مهم تره!
دکتر : اونوقت نمیگن چرا از خودِ گادمون نمپرسید؟ چرا اون بهتون نگفته؟
زیلوس با خشم برگشت.
زیلوس: خب میگی چیکار کنم؟؟
دکتر دوباره روبروی زیلوس قرار گرفت و توی چشماش زل زد :
دکتر: روز اولی که قرار شد بشی فرمانده ی سوکو ، به همه از جمله پدرت گفتم تو خیلی بی مغز و بدون مسئولیتی!
و الان تو هر دو حرف من رو به یقین رسوندی!
بی مسئولیتی ، چون همچین محموله بزرگی رو از دست دادی!
بی مغزی چون حتی الانم نمیدونی چه کاری درسته و چه کاری غلط!
درحالی که خشم و عصبانیت توی صورت زیلوس جریان داشت با کنترل کردن خودش پرسید
زیلوس: خب تو میگی الان باید چیکار کرد؟؟؟؟
دکتر با انگشتش عدد ۱ رو نشون داد.
دکتر: این بار به عنوان پسر عمو کمکت میکنم که از مخمصه دربیای
ولی..
در گوش زیلوس زمزمه وار گفت
دفعه بعدی، خودم به شخصه به عنوان عضو مرکز ، مجازاتت میکنم!
دکتر از اتاق بیرون رفت.
دکتر: منتظر باش تا خبرت کنم،
بعد از رفتن دکتر ، زیلوس تمام وسایل داخل اتاق رو شکوند و از ته دل عربده کشید.
به اون دختر و خودش ، حتی به کِی سی هم فوش داد و لعنت فرستاد.
اون نباید نقطه ضعف نشون میداد.
حداقل الان که اول زندگی رویا هاش بود نباید نقطه ضعف نشون میداد.
ولی الان به خاطر یه دختر و دخالتش توی کار های اون ، نقطه ضعف بزرگی دست بزرگترین دشمنش داده بود.
بزرگترین دشمنی که رقیب مدیریت اون داخل باند بود یعنی پسر عموی دکترش!
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت سی و پنجم ]
راوی :
زیلوس: خب برنامه چیه؟
دکتر: وایسا و بشنو!
دکتر و زیلوس وارد اتاق ساحل شدند.
ساحلی که توی این دو روز از ترس حتی لب به غذا هم نزده بود و ثانیه ای نخوابیده بود
فقط گوشه ای از تخت نشسته و توی خودش مچاله شده بود.
دکتر: دختر..
چشمان ساحل به دکتر و زیلوس که خورد بدون هیچ فکری بلند گفت:
ساحل: من کاری نکردم. من نمیدونم...
دکتر: بسه دختر جون. ما که نیومدیم بازجویی!
زیلوس از لحن دوستانه دکتر جا خورد.
پس الکی نبود که بهش میگفتن جادوگر ۳ جلوه .
نقش بازی کردنش فوق العاده بود. برعکس زیلوسی که یک رو و یک جلوه ای بود.
ساحل کمی آروم گرفت و مشتش از پتو آزاد تر شد.
دکتر: ببین عزیزم. ما یه چند تا شماره از نزدیکات داریم.
بهشون زنگ میزنی،چیزی که ما میخوایم و ازمون گرفتن رو برامون میارن
ماهم تورو تا ۲۴ ساعت دیگه ول میکنیم
ساحل: اونوقت چرا باید اینکارو بکنم؟؟
با اینکه این حرف ها با لرز بود ولی عصبانیت زیلوس رو تحریک کرد.
زیلوس: چون اگه اون چیزی که نخوایم رو نیارن تورو تیکه تیکه میکنم و براشون میفرستم!!
چشمای ساحل پر از ترس و وحشت شد.
دکتر چشم غره ای به زیلوس رفت
دکتر: ببین دختر. ما کاریت نداریم. اگه به اونا زنگ بزنی و بگی چیزی که از ما دزدیدن رو بیارن تو آزاد میشی و میری پیش خانوادت!
ساحل ترسش آروم گرفت
ساحل: از کجا بدونم من سالم میمونم؟؟
تا زیلوس خواست جلو بره دکتر دستشو گرفت.
دکتر: من بهت تضمین میدم. قول میدم. قول شرف!
چند دقیقه توی خفا سپری شد.
دکتر: اگه الانم میبینی تورو گرفتیم برای اینه که ازمون دزدی شده. وگرنه ما شرافت مندیم.
زیلوس نیشخند مخفی ای زد.
هیچکس حرفی نزد و ساحل داشت فکر میکرد.
دیگه کم کم داشت صبر دکتر و زیلوس به ته میکشید که ساحل گفت.
ساحل: باشه. من اینکارو میکنم. باید به کی زنگ بزنم.؟
با اشاره دکتر موبایل ساحلو آوردنش. روشنش کردن
با استفاده از اثر انگشت ساحل بازش کردن و شماره ای که < مرکز > سیو شده بود برداشتن.
بعدم گوشیو خاموش کردن.
تا احتمال رهگیری موبایل وجود نداشته باشه.
زیلوس: از کجا مطمئنی این شماره همون شماره مرکزشون باشه؟ شاید مرکز بهزیستی چیزیه!
دکتر: بیشتر مدیرا اینجوری سیو میکنن.
اگه مرکز بهزیستی ای چیزی باشه ، میرم کل مخاطبینو زیر و رو میکنم!! فعلا اینو امتحان کنیم.
تماس برقرار شد.
بوق اول ..
بوق دوم...
بوق سوم و بالاخره..
*بله بفرمایید؟
دکتر به ساحل اشاره کرد تا صحبت کنه.
ساحل: سلا .م..
*بله خانوم . امرتون؟
دکتر با اشاره گفت
دکتر: بگو ساحل فرهمندم!
ساحل مکث کرد.
دکتر با خشم گفت : بگو!!!
*ببخشید اگه..
ساحل: ساحل فرهمندم!
برای چند لحظه هر دو سمت سکوت برقرار شد.
*خانم!!! حالتون خوبه؟
درست بود. مرکز ، همون مرکز گروه اونا بود.
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت سی و ششم ]
دکتر و زیلوس نفس راحتی کشیدن و رو به ساحل گفتن که ادامه بده.
ساحل: خوبم.... به بقیه بگو اینایی که منو گرفتن برای نجات جونم شرط گذاشتن.
این آرامش توی صدای ساحل کمی دکتر رو متعجب کرد.
به صورت طبیعی باید الان خدای استرس میبود.
*خانم شما دقیقا کجایید؟؟ کیا شمارو گرفتن؟ میشه بیشتر توضیح بدین؟
دکتر زمزمه وار گفت:
اگه از چیز دیگه ای حرف بزنی ، وای به حالت!
خودم تیکه تیکه ات میکنم!
ساحل ترسید.
ساحل:فقط اینکه یه چیزی از اینا دزدیدین
بهشون بدین تا من آزاد شم.
*میشه دقیق حرف بزنید؟؟
دکتر با اشاره به آرم روی دیوار گفت
بگو از سوکو دزدیدین!
ساحل: از سوکو یه چیزی دزدیدین بهشون پس بدین.
تا دکتر خواست گوشی رو از ساحل بگیره مردی پشت خط اومد.
*خانم خانم! واقعا اون محموله رو پس بدیم؟؟؟
دکتر رو به ساحل گفت: همین الان کارو تموم کن!
ساحل گفت: آره.
زیلوس بلند گفت : بسه دیگه قطعش کن!
* نه یه لحظه فقط !
دکتر گوشی رو گرفت و به گوش خودش چسبوند.
زیلوس پشت ساحل قرار گرفت و دستاشو از پشت گرفت.
دکتر : چیکار داری؟ به من بگو!
*این کارا رو ما جواب نمیده! تقاصشو میدی!
دکتر: زر زر نکن! محموله رو پس میدین، رئیستون رو میگیرین!
بعد یه نگاهی به ساحل کرد و گفت:
من موندم شما چرا انقدر شل مغز بودین که گذاشتین یه دختر به این سادگی و خری بشه رئیستون!
*مواظب حرف زدنت باش!
دکتر: بای..
*یه لحظه وایسااااا. فقط باید یه سوال از خانم بپرسم. اگه جوابشو ندونم نمیتونم محموله رو پس بدم!
دست دکتر روی دکمه قطع بود و با شنیدن این حرف از اون مرد وایساد.
باید محموله رو پس میگرفت.
دکتر : واجبه؟
اینجا زیر دست خانم کار میکنه! یه سری چیزارو فقط ایشون میدونن!
دکتر نمیتونست بگه که خانمی که اون میگه حافظشو از دست داده و هیچی نمیدونه!
چون با این کار احتمالا گرفتن محموله سخت تر میشد.
اصلا مگه رئیس بدون حافظه براشون اهمیت داشت که براش محموله ای رو تحویل بدن؟"
دکتر گفت : بپرس،صدا روی بلند گوعه.
فقط اگه حرف اضافه بزنی جوری میزنمش که نتونه از جا بلند شه!
*باشه باشه!
دکتر گوشی رو روی بلندگو قرار داد.
ساحل هنوز روی تخت و ترسیده درحالی که دستاش پشت سرش ، اسیر زیلوس بود.
*خانم؟
ساحل: چیه؟
* ببخشید اما از بخش A استفاده کنیم یا از بخش B ؟
دکتر بلند گفت : این چه سوال مرخرفیه؟ چرا انقدر مبهم حرف میزنی ؟ توضیح بده!
*گروه ما دو بخشه . باید بدونم چیکار کنم!
تا دکتر خواست چیزی بگه تا ساحل با اون جوابشو بده ساحل گفت:
ساحل: از هر دو بخش استفاده کن!
زیلوس داد کشید و گوشی رو قطع کرد
ساحل روی تخت ولو شد.
زیلوس: میزاری هر چقد میخوان حرف بزنن؟؟ اونم جوری که ما نفهمیم؟
دکتر بدون توجهی به عربده کشیدن و داد زیلوس رو به ساحل گفت:
دکتر: چرا گفتی از هر دو بخش استفاده کنن؟ مگه تو میدونستی داره از چی حرف میزنه؟؟؟
ساحل در حالی که سعی کرد بشینه با ترس از لحن صریح دکتر گفت:
ساحل: نه. فقط چون نمیدونستم چی باید بگم اونجوری گفتم. هر دو بهتر از یکیش بود نه؟
دکتر دستی به سر و روش کشید.
دکتر: محموله رو میگیریم!تحویلت میدیم! طبق قول.
بعدم دست زیلوس و گرفت و از اتاق خارج شد.
https://eitaa.com/atefehdard