الکی که کینه و غم به وجود نمیاد.
دل که مرض نداره برای خودش ماجرا درست کنه.
https://eitaa.com/atefehdard
متاسفانه دنیا جوری شده که اگه نزنی ، میخوری.
پس باید تلاش کنی نزنی ،
ولی نخوری.
https://eitaa.com/atefehdard
از آدمایی که
به خدایی که آفریننده اشون بوده دروغ میگن و خیانت میکنن ، چه انتظاری باید داشت؟؟
https://eitaa.com/atefehdard
زن جماعت رو وقتی بندازی وسط گرگ به جای خورده شدن ، رئیس گله گرگ میشه...
https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت دوم ] دیدمش بعد از ۶ سال بالاخره دیدمش. بزرگتر شده بود و خانوم تر!
#الماس_سیاه. [ پارت سوم ]
ساحل:
داخل خونه شدم و بدون توجه به نگاه خاله و مامانم سمت اتاقم راه افتادم.
بابام یه حسابدار ساده شرکت پخش مواد غذایی بود.
خونمون دوبلکس بود و نقلی. کل خونه ، ۲ خواب بود و هر دو اتاق طبقه بالا بودن.
وارد اتاقم شدم و بدون هیچ وقفه ای خودمو روی تخت انداختم.
خسته بودم.
از امروز و امشب!
صدای بسته شدن در حیاط اومد و یه ماشین با سرعت از کوچه بیرون رفت.
چون اتاقم تراس داشت راحت همه چیز رو زیر نظر داشتم.
نخواستم دیگه به چیزی فکر کنم و آروم آروم پلکام روی همدیگه افتادن و به خوابِ عمیقی فرو رفتم......
--------
با صدای شکستن چیزی و جیغ بلندی از خواب پریدم و سمت در یورش بردم.
صدا از آشپزخونه بود.
از پله ها پایین رفتم
یهو چشمم به ویترین عزیزِ مادرم افتاد که دیگه چیزی جز چند تا شیشه خورده ازش نمونده بود.
عمه محبوب و خانوادش، خونمون بودن.
میتونستم حدس بزنم کارِ کیه
به زامیار نگاه کردم که ترسیده بود و کپ کرده بود.
یهو خاله و شوهرخالم پشت سر من با وضع تقریبا منظم و ترسیده از پله ها پایین اومدن..
پس اینا شب اینجا مونده بودن...
مامانم آروم گریه میکرد.
دلم ریش شد.
خواستم به زامیار چشم غره برم و دعواش کنم ولی وقتی نگاهم به قیافه ی کبود و سیاهش افتاد نگران سمتش دویدم و تکونش دادم.
عمه وقتی زامیار رو دید جیغ بلندی کشید و شروع به گریه کرد.
دلیل اینکه زامیار کبود شده بود رو نمیتونستم بفهمم.
دستای کوچولوش رو گرفتم
نگاهم به دستاش افتاد،کاکائویی بود. پس کاکائو خورده بود...
سرشو تا کمر خم کردم و محکم به کمرش میزدم.
یهو شکلات بزرگی که توی گلوش گیر کرده بود از دهنش بیرون پرید.
زامیار شروع کرد به گریه کردن و منو توی بغلش فشرد..
از بغل کردن ، خوشم نمیومد ولی زامیار خیلی بچه بود و ترسیده بود.
توی گوشم فس فس کنان گفت
_ساحل ... آبجی.. به خدا.. نمیخواستم بشکونم.. کارِ بدی کردم. ببخشیددددد..
نوازشش کردم و دوید و رفت بغل عمه محبوب.
شعورش زیاد بود. به عمم نرفته بود و این از خصلت های آقا میرزا ، شوهر عمم بود.
همه کم کم از شوک دراومدن و شروع کردن به جمع کردنِ شیشه خورده ها
اما من به اتاقم رفتم.
ساعت نزدیک ۸ بود. مطمئنا دیر شده بود ولی چه اهمیتی برای من داره؟؟
تیپ مشکی زدم و با کوله پشتی از اتاقم بیرون رفتم . در اتاق رو قفل کردم و از پله ها پایین رفتم.
شیشه خورده ای نبود و عمه اینا هم رفته بودن.
وارد آشپزخونه شدم. بی هیچ حرفی مشغول خوردن شدم.. مامانم رو به خاله گفت
_راستی آیلار ، رامین یهو دیشب کجا رفت؟؟؟
لقمه ای که تو دهنم بود قورت دادم و بدون توجه به بحثشون گفتم
+ببخشید اما من باید برم دیرم شده. خداحافظ...
بابا تاکید کرد با ماشین خودم برم
مامان پست سرم گفت
_کِی میای خونه؟؟؟
گفتم
_نمیدونم . نگران نباشین. شاید برای شامنیومدم.
بدون هیچ حرفی با پوشیدن کفشای نیوبالانسم خونه رو ترک کردم.
ماشینم ۲۰۷ مشکی بود. سوارش شدم و سمت شرکت حرکت کردم......
https://eitaa.com/atefehdard
Persian Gulf
in the [ lran ]
The Persian Gulf forever
https://eitaa.com/atefehdard
برای رسیدن به هدفم هزاران دلیل دارم.
ولی اولیش ثابت کردن به کسایی هست که میگفتن نمیتونی
و جبران لطف کسایی هست که کنارم موندن و باورم داشتن
https://eitaa.com/atefehdard
از این آدمایی که به ادعای دوست داشتن باهات بازی میکنن ، دوری کن..
https://eitaa.com/atefehdard
نمیدونم چرا با اینکه میدونم هیچ وقت بهت نمیرسم بازم انقدر رویا میسازم.
https://eitaa.com/atefehdard
وانمود میکنم که دارم تو بازی بهشون میبازم.
ولی اونا نمیدونن من این مرحله بازی رو خیلی وقت پیش بُردم..
https://eitaa.com/atefehdard
از بس با احساسم آسیب دیدم که کارم بازی با دل و احساس آدما نیست.
https://eitaa.com/atefehdard