بازی جاییش جذاب شد که برای انتقام بازی کردی نه برای بُرد...
https://eitaa.com/atefehdard
شاید من از پیش تو بروم
اما روح و قلب من تا ابد کنار تو باقی می ماند..
https://eitaa.com/atefehdard
در وصف زیبایی تو خیلی چیز ها شنیدم
اما به رسم بزرگان ، شنیدن کِی بُوَد مانند دیدن؟
https://eitaa.com/atefehdard
یعنی میشه روزی رو ببینم که[تو] و [من] ، [ما] شدیم؟
https://eitaa.com/atefehdard
جوری بی تفاوت شدم که دیگه بود و نبود انسان ها براممهم نیست
https://eitaa.com/atefehdard
اونی که چند بار به شما فرصت میده ، رمز گوشیته
نه من!
_ارسطو عامل
https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت سوم ] ساحل: داخل خونه شدم و بدون توجه به نگاه خاله و مامانم سمت اتا
#الماس_سیاه. [ پارت چهارم ]
وارد شرکت شدم و با آسانسور سمت طبقه مورد نظر حرکت کردم.
پشت میز منشی نشستم و سعی کردم مثل همیشه کارمو عالی انجام بدم.
رفیق یا دوستی اینجا نداشتم ولی آشنا زیاد بود.
درگیر کار های سیستم شرکت بودم که رئیس از اتاقش بیرون اومد..
طبق عادت بلند شدم و سلامکردم.
گفت
_خانم فرهمند شما هنوز شرکتین؟
متعجب به ساعت مچیم نگاه کردم و با دیدن ساعت جا خوردم!
ساعت از ۸ شب گذشته بود و من از ساعت ۹ صبح بدون هیچ استراحتی درگیر کار بودم.
با آرامش گفتم
+ببخشید حواسم به ساعت نبود الان پرونده های فردا رو آماده میکنم میزارم رو میزتون و میرم خونه.
_دستتون دردنکنه. موردی نداره فقط نگرانتون شدم.
تشکر سردی کردم و رئیس از شرکت بیرون رفت.
سیستم رو خاموش کردم و پرونده ها رو طبق عادت روزانه روی میز رئیس قرار دادم.
از شرکت خارج شدم.
آقای رحمتی رئیس شرکت مرد بالغ و ریسک پذیری بود. تا حالا مردی رو ندیده بودم که از خیابون و پیک موتوری به اینجا و این منطقه رسیده باشه...
سوار ماشینم شدم. موبایلم زنگ خورد.
+الو؟
_سلام خانم فرهمند ... ساحل خانم ، حالِ شما؟
محمد پسر عمم بود. برادر مازیار و پسرِ بزرگ عمه محبوب..
+کاری داشتی؟
_میشه ببینمت؟
+نه. وقت ندارم.
_ساحل بهونه نیار. کارِ واجبه. فردا قراره بریم ویلای ما تو کرج.
+من نمیام
هیچوقت از دورهمی ها خوشم نمیومد و تا حد امکان از رفتن به مهمونی ها جلوگیری میکردم.
_واجبه... خواهشا این یه بار بیا. جبران میکنم.
میخواستم بگم من محتاج دیو جماعت بشم بهتر از اینه که محتاج تو بشم ولی به زبون نیاوردم.
+اگه من بیام بعد از کارت میرم.
_باشه. هرکاری میخوای بکن.
بدون شنیدن ادامه حرف هاش گوشیو قطع کردم و پامو بیشتر روی گاز فشار دادم و با سرعت سمت خونه راه افتادم.
با کلید در خونه رو باز کردم و وارد شدم .
با قیافه ی شوهر خالم که باهام سلام کرد روبرو شدم. ناچار جوابشو دادم.
پشت شوهر خالم ، سمت آشپزخونه رفتم . همه در حال شام خوردن بودن.
سلامِ بلندی کردم. رامین اومده بود و با سلام من برگشت و با چشمای سرشار از خشم به من زل زد.
چرا انقدر عصبانی بود؟ اصلا به من چه؟
مامانم گفت
_ببخشید عزیزم. دیدم دیر شده غذا رو کشیدم.
سری به معنای مشکلی نداره تکون دادم. بابامگفت
_خسته نباشی. غذا برات بکشم؟
خیلی گرسنه بودم. خواستم موافقت کنم که پیامی به گوشیماومد.
پیام عجیب از شماره ی ناشناس...
ذهنم درگیر شد،اشتهام از بین رفت.
با اینکه ناهار همچیزی نخورده بودم.
خالم گفت
_چیزی شد ساحل؟
گفتم
+نه چیزی نشده ، اشتها ندارم. بعدا میخورم.
بدون توجه به محیط اطراف سمت اتاقم رفتم و خودمو توش انداختم.
پیام عجیب رو باز کردم و دوباره خوندم.
[ امشب باید ببینمتون . رستوران.....، ساعت ۲۳.
بهرامی هستم. ]
اصلا حالِ موضوع جدیدی نداشتم. فقط دلم خواب میخواست. وقتِ قرار ملاقات بود.؟
اصلا چجوری ساعت ۱۱ شب برم بیرون؟؟
براممهم نبود. راهی براش پیدا میکردم.
فعلا الان خواب مهم بود .
ساعت گوشیم رو برای ساعت ۱۰ تنظیم کردم و برای ۲ ساعت غرق خواب شدم...
https://eitaa.com/atefehdard
این مهم نیست که خیلی آدما پشت سرم حرف میزنن
این مهمه که جلوی خودم موش میشن.
https://eitaa.com/atefehdard
اگه از من خوشت نمیاد بخاطر اینه که
من برای اینکه تو خوشت بیاد زندگی نمیکنم.
https://eitaa.com/atefehdard
همه بلدن حرف بزنن
مهم اینه کی جیگرشو داره عمل کنه.
https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
#الماس_سیاه. [ پارت چهارم ] وارد شرکت شدم و با آسانسور سمت طبقه مورد نظر حرکت کردم. پش
بچه ها این پارت ویرایش خورد.