تو
با قضاوت کردنِ من همه چیزو خراب کردی.
فقط بازسازی اون ها سال ها طول میکشه ، چه برسه فراموش کردنش
پس از من نخواه که فراموش کنم.
https://eitaa.com/atefehdard
هر خانواده یکی رو داره که با سرنوشت و تقدیرش مبارزه میکنه تا بشه اون چیزی که باید...
https://eitaa.com/atefehdard
توی دنیایی که پر از تاریکی و دلمردگیه تو باش روشنایی و امید بخشِ من!
https://eitaa.com/atefehdard
پایان برای دو طرف تلخ نیست
شاید برای طرف دیگری خوش باشد و برای تو بد...
https://eitaa.com/atefehdard
زمانی میفهمی رد دادی
که وسط گریه هات شروع کنی به قهقهه زدن های شیطانی....
https://eitaa.com/atefehdard
هر اسمی که دوست داری روی کارِت بزار.
فراموشی ، خیرخواهی ، ناخودآگاهی ،صلاح دید.
اما برای من کارِ تو فقط یه اسم و مفهموم داره : دردغگویی!!!
https://eitaa.com/atefehdard
کابوسی که برای ما به واقعیت تبدیل شد یک روز رویایی ،بیش نبود
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت ششم ]
ساحل:
با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.
بدون توجه به اینکه چه کسی در حال زنگ زدن به من بود گوشی رو برداشتم و با صدای خواب آلودی گفتم
+الو؟
_هنوز خوابی ؟
بلند شدم و روی تختم نشستم و با کشیدن خمیازه ای طولانی گفتم
+بهت مربوطه؟
_نه پس. خانوم خوشگله برگشت به جلد اصلیش...
+ببین من اعصاب و روان درست و حسابی ندارم. کارِتو بگو و هِری!
_باشه بابا. امروز حتما بیای ها...
+من هیچوقت زیر حرفم نمیزنم. گفتم میام یعنی میام . انقدر الکی الکی زنگ نزن!
بعدم تماس رو بدون منتظر موندن برای واکنش ازش ، قطع کردم.
پسرا همشون اینطورین
یه دیروز حال و حوصله نداشتم بهش رو دادم و مهربون حرف زدم، ببین چقدر پر رو شد...
نگاهم به ساعت افتاد. نزدیک به ۸ صبح.
از جام بلند شدم و تختم رو مرتب کردم.
با عجله لباسام رو پوشیدم و آماده ی رفتن به شرکت شدم.
نمیدونم چرا این چند روزه انقدر دیر بلند میشم که نمیتونم حتی یه دوش ساده بگیرم!
از پله ها با سرعت پایین رفتم و سمت آشپزخونه روانه شدم.
با دیدن سبد و وسایل مسافرتی که وسط آشپزخونه بودن و کوله های کنار در میشد فهمید که دارن برای رفتن به ویلای کرج وسایل جمع میکنند..
رامین هم معلوم نبود کجاست"
بی توجه بهشون کنار خاله آیلار نشستم
_صبحت بخیر عزیزم
+ممنون خاله . همچنین
بابا و رامین که الان متوجه شدم در حال پیدا کردن وسایل کباب بودن، وارد آشپزخونه شدن.
بابا سرحال رو به من گفت
_به به دختر گلم... خوبی بابا؟.
+ممنون. جایی میرید؟؟
مامانم گفت.
_آره عموت اینا گفتن بریم ویلای کرج ..
خالم متعجب گفت
_مگه تو نمیدونستی؟
مامانم جوابشو داد:
_ساحل کلا مهمونی و دورهمی نمیاد
بلند شدم و برای خودم لقمه ای گرفتم و در همکن حال گفتم
+محمد اومده؟
خاله با کنجکاوی گفت
_محمد کیه؟
مامانم رو به خالم گفت
_محمد پسرِ خواهر شوهرم ، محبوب هست. مثل آقا رامینِ شما رفته بود خارج درس بخونه بعد دو سال برگشته..
بابام هم رو به من گفت
_آره ، هست عزیزم. خونه ی خودشونه دیگه. اصلا مناسبت مهمونی برای برگشتِ محمده..
همونطور که داشتم از آشپزخونه بیرون میرفتم گفتم .
+خب پس منم میام!
مامان و بابام کپ کرده بودن و خاله و شوهر خالم تعجب.چهره ی تقریبا عصبانی رامین برام لذت بخش بود.
مامانم گفت
_واقعا میای؟؟؟
گفتم
+اگه نمیخواید نیام.
بابام با دستپاچگی گفت
_نه نه. عزیزم ما که خیلی خوشحال میشیم تو بیای. فقط چون یهویی گفتی برامون عجیب بود.
همونطور که بنده کفشام رو میبستم گفتم
+این یه بار برای پسر عممه. دفعه های بعدی دلتون رو خوش نکنید که من بیام.
_باشه عزیزم
از در بیرون رفتم و لحظه های آخر چشمای به خون نشسته ی رامین رو دیدم.
سوار ماشینم شدم و حرکت کردم.
حالا دوئل من با رامین شروع شده بود...
و من قسم خوردم که انتقام این چند سالی که برام یک عمر گذشت رو ازش پس بگیرم..
و این شیوه ی من بود... شیوه ی سرخ!!!
https://eitaa.com/atefehdard
دنیا رحم ندارد
فقط و فقط تورا می شکند و می کوباند
تنهایت میگذارد و مریضت میکند.
در لفظ او ، رحم جایی ندارد.
برای مقابله با دنیای بی رحم باید بی رحم بود..
https://eitaa.com/atefehdard