هر اسمی که دوست داری روی کارِت بزار.
فراموشی ، خیرخواهی ، ناخودآگاهی ،صلاح دید.
اما برای من کارِ تو فقط یه اسم و مفهموم داره : دردغگویی!!!
https://eitaa.com/atefehdard
کابوسی که برای ما به واقعیت تبدیل شد یک روز رویایی ،بیش نبود
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت ششم ]
ساحل:
با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم.
بدون توجه به اینکه چه کسی در حال زنگ زدن به من بود گوشی رو برداشتم و با صدای خواب آلودی گفتم
+الو؟
_هنوز خوابی ؟
بلند شدم و روی تختم نشستم و با کشیدن خمیازه ای طولانی گفتم
+بهت مربوطه؟
_نه پس. خانوم خوشگله برگشت به جلد اصلیش...
+ببین من اعصاب و روان درست و حسابی ندارم. کارِتو بگو و هِری!
_باشه بابا. امروز حتما بیای ها...
+من هیچوقت زیر حرفم نمیزنم. گفتم میام یعنی میام . انقدر الکی الکی زنگ نزن!
بعدم تماس رو بدون منتظر موندن برای واکنش ازش ، قطع کردم.
پسرا همشون اینطورین
یه دیروز حال و حوصله نداشتم بهش رو دادم و مهربون حرف زدم، ببین چقدر پر رو شد...
نگاهم به ساعت افتاد. نزدیک به ۸ صبح.
از جام بلند شدم و تختم رو مرتب کردم.
با عجله لباسام رو پوشیدم و آماده ی رفتن به شرکت شدم.
نمیدونم چرا این چند روزه انقدر دیر بلند میشم که نمیتونم حتی یه دوش ساده بگیرم!
از پله ها با سرعت پایین رفتم و سمت آشپزخونه روانه شدم.
با دیدن سبد و وسایل مسافرتی که وسط آشپزخونه بودن و کوله های کنار در میشد فهمید که دارن برای رفتن به ویلای کرج وسایل جمع میکنند..
رامین هم معلوم نبود کجاست"
بی توجه بهشون کنار خاله آیلار نشستم
_صبحت بخیر عزیزم
+ممنون خاله . همچنین
بابا و رامین که الان متوجه شدم در حال پیدا کردن وسایل کباب بودن، وارد آشپزخونه شدن.
بابا سرحال رو به من گفت
_به به دختر گلم... خوبی بابا؟.
+ممنون. جایی میرید؟؟
مامانم گفت.
_آره عموت اینا گفتن بریم ویلای کرج ..
خالم متعجب گفت
_مگه تو نمیدونستی؟
مامانم جوابشو داد:
_ساحل کلا مهمونی و دورهمی نمیاد
بلند شدم و برای خودم لقمه ای گرفتم و در همکن حال گفتم
+محمد اومده؟
خاله با کنجکاوی گفت
_محمد کیه؟
مامانم رو به خالم گفت
_محمد پسرِ خواهر شوهرم ، محبوب هست. مثل آقا رامینِ شما رفته بود خارج درس بخونه بعد دو سال برگشته..
بابام هم رو به من گفت
_آره ، هست عزیزم. خونه ی خودشونه دیگه. اصلا مناسبت مهمونی برای برگشتِ محمده..
همونطور که داشتم از آشپزخونه بیرون میرفتم گفتم .
+خب پس منم میام!
مامان و بابام کپ کرده بودن و خاله و شوهر خالم تعجب.چهره ی تقریبا عصبانی رامین برام لذت بخش بود.
مامانم گفت
_واقعا میای؟؟؟
گفتم
+اگه نمیخواید نیام.
بابام با دستپاچگی گفت
_نه نه. عزیزم ما که خیلی خوشحال میشیم تو بیای. فقط چون یهویی گفتی برامون عجیب بود.
همونطور که بنده کفشام رو میبستم گفتم
+این یه بار برای پسر عممه. دفعه های بعدی دلتون رو خوش نکنید که من بیام.
_باشه عزیزم
از در بیرون رفتم و لحظه های آخر چشمای به خون نشسته ی رامین رو دیدم.
سوار ماشینم شدم و حرکت کردم.
حالا دوئل من با رامین شروع شده بود...
و من قسم خوردم که انتقام این چند سالی که برام یک عمر گذشت رو ازش پس بگیرم..
و این شیوه ی من بود... شیوه ی سرخ!!!
https://eitaa.com/atefehdard
دنیا رحم ندارد
فقط و فقط تورا می شکند و می کوباند
تنهایت میگذارد و مریضت میکند.
در لفظ او ، رحم جایی ندارد.
برای مقابله با دنیای بی رحم باید بی رحم بود..
https://eitaa.com/atefehdard
دررناک ترین مرحله از عاشقی ، ترک معشوق به خاطر خودشه...
https://eitaa.com/atefehdard
جوری که تو بهم زخم زبون زدی
چاقو بهم زخم نمیزد....
https://eitaa.com/atefehdard
آخرش به این جمله از من میرسی..
[پایان و آغاز زندگی یکیست ]
https://eitaa.com/atefehdard
سلام
هیچ وقت ازت نمیگذرم تو راحتی زندگی میکنی اما من دارم جون میدم هرشب تا ساعت ۳ بیدارم تو به من قول دادی بمونی اما رفتی من واقعا دوست داشتم واقعا برات میمردم همین الانم میمیرم برات
یه سوال اون بهتر از منه?
جدی جدی رفتی؟
دیگه ندارمت؟
دلم برات تنگه نامرد لاقل زنگی چیزی دارم جون میدم
@unk..........
میشه جوابشو برام بفرستین؟
_
فرستادم براشون . ولی هنوز ندیدن. اسکرین جوابشون رو طبق عادت داخل کانال میذارم
#الماس_سیاه. پارت7
ساحل :
وقتی کارم تو شرکت تموم شد مستقیم رفتم خونه و حموم رفتم..واقعا بدنم به دوش آب سرد نیاز داشت.
یادمه وقتی اولین بار که خواستم دوش اب سرد بگیرم ۱۹ سالم بود. دقیقا شبی که رامین ایران رو ترک کرد..
بعد از اون شب دیگه برام آب سرد و گرم معنی نداشت. سرمایی احساس نمیکردم و انگار آبی روی آتش فراوان بدنم بود...
بعد موهامو خشککردم. موهامو مصری زده بودم
با یه کش ساتن بستمش.
رفتم سراغ کمد لباس و یه شلوار بگ توسی و یه هودی توسی رنگ پوشیدم .
مانتویی روی هودیم انداختم و شالمو سر کردم .
با برداشتن کوله ای که قبلا چند تا وسیله توش گذاشته بودم راهی شدم
بابا آدرس رو برام فرستاد و منم راهی کرج شدم...
ساعت نزدیک به ۴ بود و منم نزدیکای ۶ به ویلا میرسیدم .
آهنگ ملایمی گذاشتم و تا رسیدن به ویلا به مشغله های زندگیم فکر کردم.
وقتی رسیدم اول از همه ماشین خوشگلمو تو حیاط پارک کردم . و وارد ویلا شدم.
بابا جان و مامان خانوم
عمه محبوب و خانواده اش
عمه مرضیه و دخترش
خاله آیلار و خانواده اش
عمو مرتضی و خانواده اش.
همگی جمع بودن و من این جمع رو نزدیک ۵ سال بود که کامل و دورهم ندیده بودم.
محمد تا منو دید سلامِ بلندی کرد و سمتم گام برداشت
_به به سلام دختر دایی. خوش اومدی به جمع ما'
دلممیخواست همین الان گلوشو فشار بدم و خفش کنم. دختر دایی و مرض.
همه کمکم از شوک در اومدن و شروع به احوال پرسی و سوالای عجیب و غریب کردن..
منم فقط جوابای سربالا و کوتاه میدادم...
موقع شام که شد تازه رامین رو دیدم.
نگو زحمت کبابای امشب با رامین بوده.
خدا رحم کنه که مسموم نشیم..
مانتوم رو درآوردم و کنار کوله ام گذاشتم.
شالمو مرتب کردم و سر سفره نشستم
خدایی کبابِ خوشمزه ای بود هر چقدر میخوردی سیر نمیشدی.!
شام رو که خوردیم محمد همونجوری بلند رو به منگفت
_ساحل یه لحظه میای حیاط ، کارت دارم.
همه به من خیره شدن و محمد هم رفت تو حیاط
نمیدونم آخه من به این بشر چی بگم؟
صداتو نمیتونی کنترل کنی؟
نمیتونی آروم صحبت کنی؟؟
مامانم بهم خیره بود که شونه هامو به نشانه ی ( نمیدونم ) بالا انداختم و منم رفتمتو حیاط..
پشتش وایسادم و یدونه پس گردنی بهش زدم
+آخه پسره ی الاغِ شیرین زبون
میمردی آروم تر زر بزنی؟؟؟
صدای آخش بالا رفت و گفت
_آخ ! شما اطلاع ندارید ضربه به پشت گردن میتونه باعث قطع نخاع بشه؟؟؟
گفتم
+عه! پس چرا قطع نخاع نمیشی؟؟نکنه باید محکم تر بزنم؟
دستمو بالا بردم تا دوباره بهش پس گردنی بزنم که گفت
_نه بابا غلط کردم بیجا کردم
+دیگه نکن. حالا کارتو بگو که واقعا حال و حوصله شیرین زبونی ندارم..
_من میدونم تو برای چی یهویی عوض شدی!
این چی میگفت؟
گفتم
+اینهمه راه نیومدم تا چرت و پرت بهم ببافی. اگه کاری باهام نداری و منو الکی کشوندی تا اینجا ، کاری برات درست کنم تا ۱۰ روز توش گیر کنی...
_نه یه کاری باهات دارم..
+چیکار؟
_تو شرکتی که توش کار میکنی برام کار پیدا کن..
+اونوقت آقای فوق لیسانس تجربی به شرکت طراحی مدرن چیکار داره؟؟
_دوست دارم خب...
+ببین من مثل مامانت میمونم. دروغ هارو از راست تشخیص میدم . پس منو نپیچون. و اینکه من مگه خرم که خر فرضم کردی؟؟
_بابا من تو رو خر فرض نکردم. فقط نگران دختر داییم هستم..
نمیدونم چرا این چند روز همه نگران من شده بودن.
اون ۶ سالی که داشتم از درد میمردم کجا بودن؟این آدما دقیقا همونایی بودن که توی این ۶ سال جواب سلام منم نمیدادن،حالا چطور براشون مهم شدم؟؟
اون موقع که تو کوچه های خلوت تهران با ترس و وحشت قدممیزدم و جونی نداشتم این ها کجا بودن؟
چرا اون موقع ادعای دختر دایی و دختر خاله نداشتن؟
گفتم
+ببینپسر جون. من اینهمه وقت خودم بودم و خودم. حالا هم دل نگرانی و ترحم شمارو لازم ندارم.
اگه .... تاکید میگم، اگه یک بار دیگه ..
انگشت اشاره ام رو سمتش گرفتم .
+سمت من و کارم بیای و بگی نگرانی من میدونم و تو...
اونموقع اون روی ساحل رو میبینی
پس به نفعته که سر به سر من نزاری!
بعدم جلوی چشمای مات شدش وارد خونه شدم و با برداشتن کوله و مانتوم سمت ماشینم راه افتادم
بابام پشت سرمگفت
_کجا .. کجا این وقت؟؟
+میرم خونه کار دارم.
_ساحل شبه جاده خطرناکه عمرا بزارم بری..
رامین با چشمای به خون نشسته ظاهر شد و رو به بابام گفت
_منم باهاش میرم .یه کارِ فوری برام پیش اومده وسایلش خونه ی شماست .
انگار نه انگار، گفتم
+لازم نکرده خودم میرم
اما کی میشنید؟آخرشم رامین سوار ماشین شد و من سمت شاگرد نشستم...
نه اون سر صحبت رو باز میکرد نه من دوست داشتم باهاش حرف بزنم.
اما با وجود چشمای قرمز و چهره ی عصبانیش میدونستم به زودی قراره جنگی برپا بشه. جنگی که من برای امشب طاقتش رو نداشتم
همونجوری که داشتم به چیزای مختلف فکر میکردم ، توی ماشین چشمام سنگین شد و خوابم برد...
https://eitaa.com/atefehdard