بعضی اوقات انقدر تو خودمون غرق میشیم که نمیفهمیم دور و برمون چه خبره...
https://eitaa.com/atefehdard
کفتار و کرکس دورِ شکار هایی که ارزشش رو دارن تمرکز میکنن
نه یه تیکه استخون!
https://eitaa.com/atefehdard
اینو یه جا خوندم که
تنها چیزی که تو زندگی من ، به شما مربوط میشه ، حدتونه✌️
https://eitaa.com/atefehdard
من از اوناش نیستم که آویزونِ طرف بشم.
من کاری میکنم که طرف ، آویزونِ من بشه
https://eitaa.com/atefehdard
دلیلِ پشتکار و امیدم
گذشته ی سخت و آینده ی نامعلومی هست که دارم.
https://eitaa.com/atefehdard
داداش
ما از بچگی تو دعوا و جر و بحث بزرگ شدیم.
فاز لاتی برندار تا لات نشونت ندادم...
https://eitaa.com/atefehdard
یه رگه ی مادری دارم
که ساده و لطیف و پر تلاشه
یه رگه پدری هم دارم
که جنگجو و غرورمند و رئیسه!
این دو وقتی باهم ترکیب شدن موجود شگفت آوری مثل من رو ساختن.
که هر ۶ صفت رو دارم...
https://eitaa.com/atefehdard
من و رفیقم خیلی باهم دعوا و جنگ داریم
اما اگه کسی به یکی از ما توهین کنه بدجور جوابشو از هر دو طرف ،میگیره!
https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
@tj_m سلام خوبی ؟ خواستم بهت بگو دوست دارم میدونم بدونم عاشق شدی شما؟ _ میفرستم براشون
عزیزی که این پیام ناشناس رو به اشتراک گذاشتی. جوابت دریافت شده.
برای گرفتن جواب بیا پیوی
@HA_7691
#الماس_سیاه. [ پارت سیزدهم ]
رامین:
چند روزی میشد که از ساحل دور شده بودم.
رفتارهایی که در برخورد با من انجام میداد خیلی بی ادبانه و توهین آمیز بود
به طوریکه بعضی وقتا حس میکردم این ساحل ، دیگه اون ساحل نیست.
نمیدونم چرا یهویی برام انقدر مهم شده بود.
مهم بود که بهم اهمیت بده ، باهام درست حرف بزنه.
من چرا اینجوری شده بودم؟
تا قبل از رفتن به آلمان حتی دلم نمیخواست یه لحظه باهاش چشم تو چشم بشم و حالاااا.....
مغزم داشت سوت میکشید.
فنجون قهوه رو توی دست گرفتم یه راست و بدون وقفه سر کشیدم.
تلخی قهوه ، اونم قهوه ای که سرد شده بود تا انتهای معده ام رفت و تمام دهانم رو تلخ کرد.
توی این چند روز به شرکت ساخت و سازی که از قبلِ برگشتم از آلمان با مدیرش حرف زده بودم ، میرفتم و کار میکردم.
البته به عنوان حسابرس و تقریبا منشی.
زیاد به رشته ام نمیخورد ولی کارم رو دوست داشتم و علاوه بر دوست داشتن توش مهارت هم داشتم.
امروز مدیر عامل ، شرکت نبود و منم لازم نبود حضور داشته باشم چون تموم کارهام رو روز قبل ، انجام داده بودم.
با صدای تلفن از افکارم دست کشیدم و به صفحه ی موبایل نگاه کردم
<مامان آیلار>
یعنی مامان با من چیکار داشت؟؟؟
+بله؟
_سلام رامین خوبی پسرم
+ممنون مامان. خداروشکر.
_الحمدلله . میگم رامین امشب خونه ی خواهرِ احمد آقا شام دعوتیم.
همون محبوب خانم که برای خوش آمد گویی به پسرش توی کرج دورهمی گرفته بود.
با اسمِ اون شب اخمام فورا توهم رفت.
+متوجه شدم. دلیلِ دعوت چیه؟
_من از خالت پرسیدم گفت انگار میخوان ساحل رو برای محمد پسرش امشب خاستگاری کنن ، برای همین...
دیگه ادامه ی حرفش رو نفهمیدم و نشنیدم
یعنی نشد که بشنوم.
نذاشت ذهن شلوغ و آزرده ام..
برای ساحل خاستگاری کنن؟.
میخواستن از ساحل خواستگاری کنن؟
ساحل ازدواج کنه؟
من چرا اینجوری شده بودم؟؟؟ چرااا..
نکنه حرف های بابا بزرگ واقعیت داره و من... من..
نتونستم .
نتونستم جمله رو کامل کنم.
جوابِ مامانم رو دادم . سریع ، بدون وقفه ، تند و سرد!
+نمیام خدافظ
و بعد گوشی رو قطع کردم و طرفی پرت کردم.
عجیب بود حالم.بدجور عجیب بود...
نه میدونستم چی میخوام
نه میدونستم چی باید بخوام...
فقط میدونستم نباید ساحل رو با کسی ببینم. چون اونوقت کار دستِ هر سه مون میدم!
تنها راه این بود.
اون نباید میرفت به مهمونی.
اگه خودشم بخواد من نمیزارم بره به اون مهمونی!!!
https://eitaa.com/atefehdard