برو تا ابد دنبال کسی بگرد که مثل من دوست داشته باشه
https://eitaa.com/atefehdard
جای سختش اونجاست که میدونی نباید عاشقش شی ولی عاشقش میشی
https://eitaa.com/atefehdard
عاشقی با پول و رضایت رو که همه بلدن
تو چجوری عاشقی میکنی؟
https://eitaa.com/atefehdard
رفاقت با هر آدمی که از راه میرسه ، آخرش میشه عبرت !
https://eitaa.com/atefehdard
ما شاید سعی در بالا نگهداشتن شما داشتیم تا کنار ما حس کوچیکی نکنید..
وگرنه تو کجا و من کجا!!
https://eitaa.com/atefehdard
< ماه سرخ >
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ajuy0u&btn=سوال.و.اظهار.نظر
من هرشب منتظر پارت جدیدم 😂😭
________
منم هر شب دلم میخواد دوتا پارت بهتون بدم.😂
#الماس_سیاه. [ پارت چهاردهم ]
رامین :
جلوی درِ خونه خاله وایساده بودم.
داخل نمیرفتم. فقط منتظر بودم ساحل از سرکار برگرده
برگرده تا بره به اون مهمونی.
منم نزارم بره!
همونجور که توی ماشین نشسته بودم به آویز آینه چشم دوختم.
خیلی وقت بود داشتمش.آویز قلبِ مشکی!
یادمه روزِ تولد ۲۳ سالگیم که مربوط به ۸ سال پیش بود خودم برای خودم خریده بودم.
اولش فکرکردم هیچکس نمیدونه که تولد منه
البته کسی یادش نبود. حتی مامان و بابام.
اما ساحل یادش بود.
اون همیشه متفاوت بود.
وقتی فهمیدم روز تولدم رو کسی یادش نمیاد ، رفتم سمت خونه ی مجردی خودم.
توی راه برای خودم این آویز رو خریدم.
نمیخواستم تولدم برام روزِ بدی باشه.
وقتی رسیدم ،ماشین ساحل دم در بود.
ساحل از ماشین با کیک و جعبه اومد بیرون و با ذوق زیادی که داشت گفت:
_سورپیرایز!!!!
دیدم جوابِ تماسام رو ندادی،گفتم خودم بیام پیشت!
وقتی یادم میوفته چجور جوابش رو با بی رحمی و سردی دادم و دلشو شکوندم واقعا از خودم متنفر میشم،ولی من اون موقع واقعا تحت فشار بودم.
حالم خوب نبود و نمیدونستم چیکار میکنم...
یه صدایی درونم میگه مگه اولین و آخرین باری بود که باهاش این رفتارو داشتی؟؟؟
با بیرون اومدن ماشین از پارکینگ و دیدن خاله و آقا احمد توی ماشین ، اونم بدون ساحل متوجه شدم که ساحل خونه نیست و با مامان و باباش نمیاد!
پس هر نقشه ای که من کشیدم قاعدتا بی اساس و غیر قابل استفاده بود..
نه معلوم بود کِی میاد،نه معلومبود میاد یا نه،نه معلوم بود با من چه رفتاری داره!
سردرگم و با نا امیدی زنگ زدم به مامانم
_جانم پسرم؟
+مامان من امشب میام.
_باشه قربونت برم. من و بابات اومدیم توهم زود بیا..
گوشی رو قطع کردم
شانس بیاری ساحل!
شانس بیاری که من قبلِ رسیدنِ تو اون پسره رو نکُشم!!!
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت پانزدهم ]
رامین:
نزدیک ۲ ساعت بود که خونه ی محبوب خانم بودیم.
اما هنوز ساحل نیومده بود.
ساعت دیگه نزدیک به ۱۱ بود
با اینکه خاله و احمد آقا استرس نداشتن و میگفتن ساحل بچه نیست، اما من یه دلشوره ی عحیبی داشتم.
محمد از اون موقع میرفت و میومد سراغ ساحل رو میگرفت
بد از اون مادرش بود.
خیلی سعی میکردم به کسی گیر ندم و تو لاک خودم باشم
پس رفتم گوشه ی خونه روی مبل تک نفره نشستم و شماره ی ساحل رو گرفتم
یه بوق .... دو بوق.... سه بوق. مشترک مورد نظر پاسخگو نیست،لطفا بعدا تماس بگیرید...
برنمیداشت.
چند بار زنگ زدم،اما هر بار همون نتیجه قبلی رو میداد.
ساحل جواب نمیداد.
دیگه نا امید شده بودم و به در و پنجره نگاه میکردم
یه لحظه گوشیم زنگ خورد.
شماره ساحل بود.
بددن وقفه و با کنجکاوی گفتم
+چرا جواب نمیدی ،،،، کجایی تووو؟
انقدر بلند گفتم که نگاهِ کل خانواده به من بود.
برای طبیعی جلوه دادنش گوشی رو از گوشم پایین اوردم و گفتم رفیقه و رفتم تو حیاط.
گوشی رو چسبوندم به گوشم و گفتم
+کدوم گوری هستی؟
_ببخشید آقا شما نسبتی با ساحل فرهمند دارید؟
صدای ساحل نبود،
+ببخشید گوشی ساحل دستِ شما چیکار میکنه ؟
_از بیمارستان تماس میگیرم. حالِ خانم فرهمند بد شده ، اینجا بستری شدن.
تعجب و وحشت کل بدنم رو در بر گرفت
+ببخشید کدوم بیمارستان!؟؟؟؟
بعد از گرفتن آدرس رفتم داخل تا سوئیچ ماشین و وسایلمو بردارم.
_کجا رامینجان؟؟
+دوستم حالش بد شده . میرم بیمارستان پیشش.
اگه میگفتم ساحل بیمارستانه،صد در صد نگران و آزرده خاطر میشدن.
پس بهشون نگفتم و تنهایی روانه ی بیمارستان شدم..
بعد از چند دقیقه رسیدم به بیمارستان
سمت میز پذیرش رفتم و مشخصات ساحل رو دادم
_شما همونی هستید که تلفنی باهاشون صحبت کردم؟
+بله. فکر کنم. اتاقِ خانم فرهمند کجاست!!!
_انتهای راهرو. تختِ ۵۵. دکترشون هم هستن. خواستید باهاشون صحبت کنید..
تا تختِ ۵۵ دویدم .
با دیدن ساحل اونم بی هوش و رنگ پریده روی تخت بدنم به لرزه در اومد.
بغلش وایسادم.
مردی که انگار دکتر بود گفت
_شما همراهش هستید؟
+بله.
_من عامری دکتر ایشون هستم. میشه باهاتون صحبتی داشته باشم؟
+بله حتما
با همراهی دکتر ، از تخت دور و وارد اتاق خودِ دکتر شدم
با اشاره ی دکتر روی صندلی نشستم.
_خب ... بی مقدمه بریم سراغ اصل مطلب.
+بفرمایید.
_اولین موضوع مریض که خطرناک هست مصرف قرص های نایاب و عجیبیه که درونِ کیفش بود. که حتما باید ازش جلوگیری بشه.
دومین مطلب که مهم تر از اولی هست مشکل روانی ایشونه..
+مشکلِ روانی؟؟
_بله. ایشون حمله ی عصبی شدید بهشون دست میده که نشانه ای از مشکل روانیه.
و.....
حرف های دکتر رو کامل شنیدم و متوجه شدم.
وقتی از اتاق بیرون میرفتم گفت
_از من که دکتر هستم میشنوید بهتره سعی کنید براش آرامش به ارمغان بیارید.
معلومه که نه ذهنش و نه دنیاش بویی از آرامش نبرده...
و اینکه تا چند دقیقه دیگه بهوش میان و مرخص هستن.
+ممنون
_وظیفه بود
ذهنم درگیر شد.
درگیر چیزهایی که دکترش میگفت.
وقتی به تخت رسیدم با دیدن چشم های بازش لبخند رو لبم نشست
+خوبی؟؟!
_من اینجا چیکار میکنم؟
+هیچی. حالت بد شده اوردنت بیمارستان. الان بهتری؟.
_آره. فقط میخوام برم خونه!!!
+باشه باشه. یکم صبر کن برم ترخیصت کنم.
آروم بود. شایدم اثر دارو ها بود که باهام تندی نمیکرد.
کار های ترخیص رو انجام دادم و بهش کمک کردم تا سوار ماشین بشه.
بعدم سمتِ خونه ی خالم حرکت کردم.
_نرو اونجا.
+ها؟؟
_میگم نرو خونه ی ما.
+چرا؟
_چرا داره؟؟مامانم منو با این وضع ببینه سکته میکنه
+پس کجا ببرمت؟میخوای بری خونه ی ما ،پیش مامانم؟
_نه لازم نیست. میرم خونه خودم.
خونه ی خودت؟؟
ساحل خونه داشت؟؟ من چرا خبرنداشتم؟
اصلا چرا باید خونه داشته باشه
آدرس خونه رو بهم داد. اینکه بالاشهر بود باعث تعجب زیادم شد.
بهش کمک کردم تا وارد خونه بشه.
خونش طبقه ۱۰ بود و خیلی بزرگ.
وارد شدم .بهش کمک کردم تا روی مبل بشینه هر لحظه تعجبم بیشتر میشد.
_نمیخوای بری؟؟
دوباره شده بود همون ساحل خشن و بدون عاطفه!
+میرم
_الان برو. میخوام بخوابم.
+باشه
بلند شدم و تا خواستم از در بیرون برم گفت
_رامین!
برگشتم و گفتم
+بله؟
_از قضیه امشب کسی چیزی نفهمه و نمیخوام هم چیزی بشنوم!
بابت کمکت هم ممنونم..
+خواهش میکنم.باشه.
از آسانسور و ساختمون خارج شدم.
سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه ی خودم.
از [نمیخوام هم چیزی بشنوم!]
منظورش این بود که من ازش چیزی نپرسم. من بهش نصیحتی نکنم.
واقعا این دختر عحیب بود.
بازیکن و بیرحمِ قهاری بود"
کسی که حتی منم شکست میداد..
https://eitaa.com/atefehdard