ما که از بچگی عاشق بازی و دورهمی بودیم اینجوری شدیم.
حالا بماند که بچه های امروز قراره چی بشن.
https://eitaa.com/atefehdard
خاطره های خونه ی مادربزرگ و شلوغ بازی های بچگیم از معدود خاطرات خوبِ مغزمه که سعی میکنم تا ابد نگهشون دارم...
https://eitaa.com/atefehdard
تو شبیهِ یه گیاه ، توی قلبِ سنگِ من نفوذ کردی و ریشه هات در اعماق قلبم جای گرفت،ولی رشدِ زیادِ همون ریشه ها باعث متلاشی شدنِ قلبِ سنگیِ من شدن....
https://eitaa.com/atefehdard
هر چیزی بهای سنگینی دارد که برای داشتن آن باید قادر به پرداخت بهای سنگین باشید..
https://eitaa.com/atefehdard
آرامش روان ، مهم ترین قطعه ی گمشده ی پازلِ زندگی توعه.
اگه اون باشه ، بقیه ی قطعه های گمشده هم به راحتی پیدا میشن.
https://eitaa.com/atefehdard
امیدواری دادن به کسی که در حال مرگاست احمقانه ترین و عاقلانه ترین راه برای دفع خطرات احتمالی است..
https://eitaa.com/atefehdard
ما که تهش میبریم..
میخوام بدونم شما هایی که به ما نارو زدید به کجا میرسید؟
https://eitaa.com/atefehdard
#الماس_سیاه. [ پارت هجدهم ]
ساحل :
:محمدِ عباسی . فرزند اولِ میرزا عباسی.
۲۷ ساله. متولد ۱۳۷۶/۵/۸.
فوق لیسانسِ زیست از دانشگاهِ فرایبورگِ آلمان.
۱۲ روزِ پیش با پرواز مستقیم از برلین* به تهران مستقیم واردِ ایران شده.
با شماره پروازِ__________ و ساعتِ ۵ صبح.
+خب؟
میشه گفت قیافه ی متعجب و ترسیده ی رامین که مقابلم از وحشت خشکش زده بود، برام جذابیت داشت.
برای همین گوشی رو روی بلند گو گذاشتم.
تا اونم بشنوه. بفهمه من کیم..
بفهمه چه نفوذ و قدرتی دارم.
و شاید ولم کنه و بیخیال شه.
البته خودمم میدونستم که خواسته قلبیم این نبود که بیخیالم شه.
اما گورِ بابای خواستهِ قلبی.
فعلا تنها چیزی که تونسته منو نجات بده مغز بوده . پس منم طبق اون و منطق تصمیم میگیرم
هیما با مهارت خاصی که داره ، ادامه میده
:هیچ رفتارِ مشکوک یا عجیبی نداشته.فقط دو یا سه باری رفته کلانتری. دلیلش هم ملاقات با دوست قدیمیش بوده.
ذهنمو متمرکز میکنم. دیدنِ کسی که پلیسه؟
برای چی باید بخواد یه پلیس که از قضا توی هیچکدوم از خاطره های من به عنوانِ دوستِ محمد ثبت نشده رو ببینه؟
جرقه ای توی مغزم روشن میشود.
البته امیدوارم که این چیزی که توی ذهن منه درست نباشه.
:ببخشید میپرسم . ولی دنبالِ چیز خاصی هستین؟
پوفی میکشم و شقیقه هام رو آروم مالش میدم.
رامین همونطور وایساده و به من نگاه میکنه .
با علامت سر بهش میفهمونم که بشینه .
اونم آروم روی مبل روبرویی من میشینه
جوری که انگار ازم میترسه.
+پلیسه کیه؟
:ستوان رودی. امیرِ رودی. اطلاعات اونم لازم دارین؟
+نه .فقط چک کن ببین این آقای نوری ، توی این ۱۲ روزِ اخیر درباره ی چه کسایی تحقیق و پژوهش انجام داده. اطلاعاتِ چه کسانی رو برداشته یا چک کرده..
:اما اون....
+میدونم پلیسه. میدونم سایت برای نیروی انتظامیه.میدونم ورود بهش جزو محالاته. محض اطلاع،من از همچی قبل از شما خبر دارم. پس وقتی بهت یه دستوری رو میدم فقط انجام بده!
:چشم.
گوشی رو قطع کردم. حالا وقت ترس زدایی از رامین خان بود.
ساکت بود.
+چته؟چرا کپ کردی؟
_دارم دیوونه میشم ساحل . بهم توضیح بده
+توضیح ندم چی؟
_باید بدی. جوابِ منو باید بدی!
حالا مالِ من چه باید ، بایدی میکنه...
+صداتو بیار پایین ، به منم دستور نده!
رفتیم بیرونِ این خونه ی کوفتی ، جوابتو میدم! اوکی؟
_ الان بده. مگه نمیخوای بگی. چه فرقی داره که.....
داد زدم
+فرقش اینه که الان سرم داره میترکه و اگه من جای تو بودم ترجیح میدادم سکوت کنم تا تیکه تیکه نشم!!!!
بعدم روی مبل دراز کشیدم و همزمان شقیقه هام رو مالش دادم..
سرم بدجور درد میکرد
فکر کنم ماجرای جدیدی در راهه و باعثِ اتفاقات جالبی بشه!
_____
برلین : پایتخت آلمان
https://eitaa.com/atefehdard