eitaa logo
< ماه سرخ >
122 دنبال‌کننده
76 عکس
15 ویدیو
0 فایل
ما اینجا اونجوری که میخوایم حرف میزنیم. قانون کانال : خودت باش ! خودِ خودت،نه اونی که دیگران میخوان. کپی نداشته باش چون منم از جایی کپی نکردم. ساخته ی ذهن و دستِ خودمه. فور یا حداقل اسمی از کانال باشه،ممنون میشم. کاری داشتین در خدمتم: @HA_7691
مشاهده در ایتا
دانلود
هر چیزی بهای سنگینی دارد که برای داشتن آن باید قادر به پرداخت بهای سنگین باشید.. https://eitaa.com/atefehdard
آرامش روان ، مهم ترین قطعه ی گمشده ی پازلِ زندگی توعه. اگه اون باشه ، بقیه ی قطعه های گمشده هم به راحتی پیدا میشن. https://eitaa.com/atefehdard
امیدواری دادن به کسی که در حال مرگ‌است احمقانه ترین و عاقلانه ترین راه برای دفع خطرات احتمالی است.. https://eitaa.com/atefehdard
ما که تهش می‌بریم.. میخوام بدونم شما هایی که به ما نارو زدید به کجا میرسید؟ https://eitaa.com/atefehdard
. [ پارت هجدهم ] ساحل : :محمدِ عباسی . فرزند اولِ میرزا عباسی. ۲۷ ساله. متولد ۱۳۷۶/۵/۸. فوق لیسانسِ زیست از دانشگاهِ فرایبورگِ آلمان. ۱۲ روزِ پیش با پرواز مستقیم از برلین* به تهران مستقیم واردِ ایران شده‌. با شماره پروازِ__________ و ساعتِ ۵ صبح. +خب؟ میشه گفت قیافه ی متعجب و ترسیده ی رامین که مقابلم از وحشت خشکش زده بود، برام جذابیت داشت. برای همین گوشی رو روی بلند گو گذاشتم. تا اونم بشنوه. بفهمه من کیم.. بفهمه چه نفوذ و قدرتی دارم. و شاید ولم کنه و بیخیال شه. البته خودمم میدونستم که خواسته قلبیم این نبود که بیخیالم شه. اما گورِ بابای خواستهِ قلبی. فعلا تنها چیزی که تونسته منو نجات بده مغز بوده . پس منم طبق اون و منطق تصمیم میگیرم هیما با مهارت خاصی که داره ، ادامه میده :هیچ رفتارِ مشکوک یا عجیبی نداشته.فقط دو یا سه باری رفته کلانتری. دلیلش هم ملاقات با دوست قدیمیش بوده. ذهنمو متمرکز میکنم. دیدنِ کسی که پلیسه؟ برای چی باید بخواد یه پلیس که از قضا توی هیچکدوم از خاطره های من به عنوانِ دوستِ محمد ثبت نشده رو ببینه؟ جرقه ای توی مغزم روشن می‌شود. البته امیدوارم که این چیزی که توی ذهن منه درست نباشه. :ببخشید میپرسم . ولی دنبالِ چیز خاصی هستین؟ پوفی میکشم و شقیقه هام رو آروم مالش میدم. رامین همونطور وایساده و به من نگاه میکنه . با علامت سر بهش میفهمونم که بشینه . اونم آروم روی مبل روبرویی من میشینه‌‌‌ جوری که انگار ازم میترسه. +پلیسه کیه؟ :ستوان رودی. امیرِ رودی. اطلاعات اونم لازم دارین؟ +نه .فقط چک کن ببین این آقای نوری ، توی این ۱۲ روزِ اخیر درباره ی چه کسایی تحقیق و پژوهش انجام داده. اطلاعاتِ چه کسانی رو برداشته یا چک کرده.. :اما اون.... +میدونم پلیسه. میدونم سایت برای نیروی انتظامیه.میدونم ورود بهش جزو محالاته. محض اطلاع،من از همچی قبل از شما خبر دارم. پس وقتی بهت یه دستوری رو میدم فقط انجام بده! :چشم. گوشی رو قطع کردم‌. حالا وقت ترس زدایی از رامین خان بود. ساکت بود. +چته؟چرا کپ کردی؟ _دارم دیوونه میشم ساحل‌ . بهم توضیح بده +توضیح ندم چی؟ _باید بدی. جوابِ منو باید بدی! حالا مالِ من چه باید ، بایدی میکنه... +صداتو بیار پایین ، به منم دستور نده! رفتیم بیرونِ این خونه ی کوفتی ، جوابتو میدم! اوکی؟ _ الان بده. مگه نمیخوای بگی. چه فرقی داره که..... داد زدم +فرقش اینه که الان سرم داره میترکه و اگه من جای تو بودم ترجیح میدادم سکوت کنم تا تیکه تیکه نشم!!!! بعدم روی مبل دراز کشیدم و همزمان شقیقه هام رو مالش دادم.. سرم بدجور درد میکرد فکر کنم ماجرای جدیدی در راهه و باعثِ اتفاقات جالبی بشه! _____ برلین : پایتخت آلمان https://eitaa.com/atefehdard
رفیقم ، پایم ، پدیدم مثل تو اینجوری چفت خودم من اصلا ندیدم..... _نوان
من خاطراتم با تورو هر شب مرور میکنم میمیرم از دوریت ولی حفظ غرور میکنم! _حامیم
سخته بفهمی همه عمرت تلف شده من یه درختم که عاشق تبر شده... _علی یاسینی
دیگه برو واسه همیشه که قیدتو زدم خب منم دیگه عین تو بدم _آرمین زارعی
از آسمون سنگ بیاد حتی اگه جنگ بشه دلم من تورو میخواد میدونی حقشه... _علی یاسینی
مثلا، روم زوم کنی بوم بوم کنه قلبم مثلا هِی لج کنی راه کج کنی از من _زانکو
. [ پارت نوزدهم ] رامین: خیلی راحت سرشو میذاره روی دسته ی مبل و چشماشو میبنده تا سردردشو مهار کنه. چون خودمم میگرن داشتم خوب میدونستم چجوری با دردش برخورد میشه. اونم داشت یجوری با دردِ میگرن برخورد میکرد. منو رها کرد توی هزاران هزار سوال که واقعا میشه گفت مغزم رو از هم متلاشی میکنن. ساحل اینجا چیکار میکنه؟ اینجارو از کجا پیدا کرده؟ دیشب چرا اینجا بوده؟ اون دختره کی بود؟ چرا انقدر از ساحل حساب میبرد؟ اون اطلاعات چجوری دست دختره بود؟ اون دختر چجوری میتونست اینکارو بکنه؟ چجوری حتی میدونستن کجا ها رفته و با کی دیدار کرده؟ چرا محمد برای ساحل مهمه ؟ اصلا مهم ترین سوال اینکه ساحل واقعا کیه؟ گوشیم زنگ میخوره. برای اینکه آرامش و سعی ساحل برای آروم کردنِ میگرن رو از بین نبرم میرم توی اتاق و جواب میدم: +بله خاله جان؟ _خوبی عزیزم؟ساحل خوبه؟ +خوبیم ممنون. تازه فهمید گوشیش خاموش بوده الانم میخواست بهتون زنگ بزنه که شما به من زنگ زدین. _آها. باشه عزیزم. فقط بهش بگو حتما حتما امشب خونه باشه. قبل از ساعت ۴ . +باشه. چشم. خداحافظی کردیم و تازه دوباره ذهنم مشغولِ سوالِ جدید شد‌ امشب چه خبر بود؟ ساعت نزدیکای ۱:۳۰ دقیقه ظهر بود. مطمئنا برای اینکه هم به من توضیح بده_که بعید میدونم بخواد توضیح بده_ هم سر وقت بره خونشون ، دیرش شده. ولی آخه کی جرئت میکنه سمتش بره و همچین حرفی رو به زبون بیاره؟!؟ حالا که فکر میکنم من واقعا ترسیده بودم. از اون چشمایی که روزِ اول با نفرت و خشم بهم خیره شده بود از این لحن و از این نفوذ‌ شاید پلیس شده باشه؟. نه بابا. چه فکر مسخره ای. مستقیما به دختره گفت با اینکه کارش غیر قانونیه باید انجامش بده. پس این کارش هر چی که هست ، قانونی نیست. پس خودشم پلیس نیست. دستی به سرم کشیدم. واقعا داشتم رد میدادم. البته حق داشتم. صدای زنگ در باعث شد سمت در برم و بازش کنم.. با دیدنِ مردی که ۶ سال پیش اینجا رو ازم خرید لبخند روی لبم اومد. البته ناگفته نماند که به زور سعی کردم روی لبم لبخند بیاد اونم با وجود این آشفتگی ذهنی. _سلام. ترسیدم.. این کِی بلند شد و کِی وسایلشو جمع کرد که من نفهمیدم؟؟؟؟؟ :سلام دخترم. ساحل از در که بیرون رفت منم نا خود آگاه پشتش بیرون رفتم. _ممنون بابت دیشب که بهم لطف کردین. با اجازتون. و بعد کلید خونه رو به همون مرد داد و سوارِ آسانسور شد. منم همراهش بودم. ولی انگار براش نا مرئی به حساب میومدم . باهام یه کلام هم حرف نمیزد.. سمت ماشینش که پا تند کرد گفتم +تو گفتی توضیح میدی! _اگه گفتم ، میدم! +پس چرا میری؟ _مامانم پیام داده . گفته تا ۴ خونه باشم‌.همین الانم به خاطر اینکه دیشب نرفتم مهمونی اوضاع بد شده. پس حوصله ی جر و بحثِ اضافه ندارم.. +سوالای من چی!. _بپرس! +دیشب تو اینجا توی این خونه چیکار میکردی؟؟ _خاطراتمو مرور میکردم تا یادم باشه دیگه التماسِ هیج کس رو نکنم ! چون یه روزایی ، توی همین خونه ، خفت و خواری کشیدم و خورد شدم . اونم دقیقا توسطِ صاحبخانه! اومدم برام عبرت بشه و هیچوقت از یادم نره! زبونم بند اومد. با صراحت تمام ، رک و پوست کنده حرفش رو زد. با من من پرسیدم +اون دختر چجوری اونهمه اطلاعات ، حتی درباره ی رفت و آمد ها داشت؟ _چون کارش همینه‌ . تعقیب ، حک و استفاده از مغز! +چرا از تو خیلی حساب می‌برد.؟. _چون باید حساب میبرد!. نفسِ عمیقی کشیدم و با تردید ولی قاطع حرفِ اصلیم رو به زبون آوردم: +ساحل..... تو واقعا کی هستی؟ ؟؟ https://eitaa.com/atefehdard