نمیدونم مدرسه چرا به این روز دچارم کرده، بی اعصاب شدم، خیلی زیاد، بیش اندازه بی حوصله، کلا همه چیم ریخته بهم
مسجد کنار مدرسمونه و هر ظهر به ظهر تایم اذان صدای اذان خیلی بلند و واضح میاد توی همه کلاسا و هر دفعه خیلیا شروع میکنن به مسخره کردن یا چرت و پرت گفتن ولی من تنها تایم اروم و آرامشبخشم بین اون شاس باقالا همون چند دقیقه س ..
این یک هفته فقط با مدرسه گذشت، نه خوش گذشت، نه چیز جالبی برای ارائه داشت، این یک هفته مقدار غری که شنیدم و مقدار غری که زدم بیش از حد تحملم بود 🌟
واقعا کاش توانایی قهر کردن رو داشتم که آدما فکر نکنن ناراحتیم ازشون سطحی و الکی بوده و بعد دوباره تکرارش کنن
محتوای تو سوشال مدیا اینقدر فیکه که یکی از بچه های مدرسمون چندتا عکس از مدرسه استوری و تو چنلش پست کرد و زیرش نوشت " و هرچه از زیباییِ هنرستان بگویم، باز واژهها در برابرش کم میآورند. باز فاصلهی میان آنچه میبینم و آنچه میتوانم بگویم باقی میماند:)✨ "
در حالی که باهم میشستیم ذل میزدیم به یه نقطه و در خسته ترین و زشت ترین و کلافه ترین حالت ممکن به زمین و زمان فحش میدادیم و از همه چی مینالیدیم و هیچ زیبایی ای نمیدیدم
هدایت شده از خانومِلوبیا
دوستی های بزرگسالانه basically اینطورین که ..
"من زنده م، دوستت دارم، زندگی دهنمو صاف کرده، بعدا حرف میزنیم."