نمیدونم چرا شبیه این مردای سی ساله شدم
هرکاری که میکنم بعدش یه صدای عجیبی در میارم، اب میخورم بعدش اهایایای میگم، میشینم یه اخیاها میگم،بلند میشم، راه میرم، دراز میکشم و الی آخر
چیه این دنیای مسخره، نه الفی، نه پری ای، نه هاگوارتزی، نه سرزمین نارنیایی، نه خرگوش ساعت داری، نه کتاب آشپزی جادوییای
به چه امیدی از خیالاتم بیام بیرون؟