اره بزرگسالی شاید جالب باشه، ولی یه سایدی داره که اصلا جالب نیست، اون ساید فهمیده شدنت، تو وقتی بچه ای نمیفهمی، نمیفهمی بابا از چی ناراحته، مامان نگران چیه، داداش درگیر چیه، نمیفهمی چی کمه، نمیفهمی روال چیه و همین نفهم بودنت به نفعته، بزرگ که میشی میفهمی که کاش نفهمی
از مرگ میترسم، از تموم شدن زندگیم، از خاموش شدن نور آرزوهام، میترسم بمیرم و قولا و آرزوهایی که به خودم دادم رو عملی نکرده باشم
تمام امروز هدفون رو گوشم بود، خرما کنار دستم بود، نور مانیتور تو چشمم بود، موس زیر دستم بود و انگشتم رو delete کیبورد
من معتقدم آدما نور دارن، واقعا دارن، وقتی حالشون خوبه اون نور میدرخشه، کاملا میتونم ببینمش و وقتی زندگیشون رو روال نیست اون نور خیلی کم سو میشه و از اجبار کمی میدرخشه، فقط کمی.