از مرگ میترسم، از تموم شدن زندگیم، از خاموش شدن نور آرزوهام، میترسم بمیرم و قولا و آرزوهایی که به خودم دادم رو عملی نکرده باشم
تمام امروز هدفون رو گوشم بود، خرما کنار دستم بود، نور مانیتور تو چشمم بود، موس زیر دستم بود و انگشتم رو delete کیبورد
من معتقدم آدما نور دارن، واقعا دارن، وقتی حالشون خوبه اون نور میدرخشه، کاملا میتونم ببینمش و وقتی زندگیشون رو روال نیست اون نور خیلی کم سو میشه و از اجبار کمی میدرخشه، فقط کمی.
هدایت شده از گرافاتشوریدهیکگیاهسمی
اگه بذاری دنیا امیدو بگیره ازت
جواب همه آرزوها «که چیه» فقط...
این جنگ خیلی عجیب بود، خیلیا دارن سعی میکنن ازش چیزای خوب بکشن بیرون ولی واقعیتش اینه که جنگ بود و جنگ چیز جالبی نیست، زندگیا ریخت بهم، خیلیا اخرین نفساشونو کشیدن، خیلیا عزاداری کردن، خیلیا عزیزانشون رو از دست دادن، خیلیا شغلشون رو از دست دادن، خیلیا از فرط بی پولی رسیده بودن به تهش و الی اخر
زندگیا ریخت بهم، تو ناخوداگاه بیکار شدی، صبح تا شب تو گوشی احمقانه بودی، خیلی روز اکتیو و مفید داشتی ولی روزایی که بیکار بودی رسیده بودی به جنون
اینا تو زندگی من بود و به عنوان یک نوجوون اینو زیاده خواهی نمیبینم که بخوام زندگی عادی داشته باشم، سطح مالی عادی داشته باشم، به حدی رسیده بود که ما حق مدرسه رفتنمون هم ازمون گرفته شده بود، حق اینترنت ازمون گرفته شده بود، همه چیز خیلی خیلی عجیب شده بود