دیشب به معنای واقعی کلمه توی اتفاقای ناجالب فیلم soul (روح) نجاتم داد و اندازه چند جلسه تراپی عمل کرد برام
امشب که داشتم برای شام سیب زمینی هارو ریز میکردم همشون کج و کوله و زشت و بد شدن، هر کدومم زشت میشدن میخواستم با همون چاقو خودمو بکشم، نتیجهٔ اون سیب زمینیا کامل شکل ذهنم بودن، با این تفاوت که سیب زمینی بودن (🥔)، ناجالب و شلوغ و زشت و ناهماهنگ.
دختر بودن یک روند به شدت عجیبه که یه وقتا بسیار جالب و یه وقتا بسیار ناجالبه، اینطوریه که تو دوران PMS خالی از هرگونه حس خوب و مثبتی، نمیتونی کاراتو درست انجام بدی، انگیزه ت زیر صفر داره میرقصه برات، تمام ویژگیهای خوب و مثبتت رو فراموش میکنی و به جاش ویژگی های بد و زشت و بدبختیا و ضعفات میان جلو چشت میگن چطوری خوشگله؟
ولی در عوض یه تایم طلایی داری که همه چیز رو رواله، خوشحالی، جالب میگذره زندگی و هیچی غمگینت نمیکنه و تو توانایی فتح دنیارو داری، اما امان از اون دوران خاکستری، امان امان