خهزان .
-
بالاخره یه روزی میپذیری و میگذری از همه نبودنها، نشدنها، نخواستنها، رفتنها، تموم شدنها و ناامید شدنها بدون اینکه دیگه دلیلش برات مهم باشه.
خهزان .
-
ساعتها میشینم در مورد حرفهایی که توی دلم مونده و باید به آدمها بزنم فکر میکنم و در نهایت ، یه کلمه هم نمیگم ، اینطوریام که خب که چی؟ وقتی چیزی تغییر نمیکنه ، چرا الکی خودم رو اذیت کنم؟.
هدایت شده از 𝙼𝚊𝚢𝚋𝚎...
بزار مرگو برات تجسم کنم..:
فک کن یه نقطه بخوره ته اسمت راحت میشی
اون وقت دیگه کسی سر جات تو کلا نمیشینه
دیگه اسمتو صدا کنن کسی نمیگه حاضر
دیگه نیستی که دیر کنی و مامانت پاشه و قر بزنه
دیگه تو گوشه دفتر و کتابات نوشته نمینویسه کسی
دیگه کسی نیست برگرده خونه خسته باشه
دیگه نیاز نیست نگران این باشی سر کلاس از گشنگی بمیری
دیگه کسی بابت خنده یا ننوشتن تکلیف منفی نمیگیره
دیگه کسی نیست که نگران فردا باشه که باز زندس
فکر کن اونایی که تا دیروز براشون مهم نیستی بیان سر قبرت
فک کن یه آینده دیگه تو رو نداره
فک کن یه گذشته همیشه تو رو به خاطر میسپاره