هر روز وقتی بر می گشتيم، بطری آب من خالی بود، اما بطری مجيد پازوکی پر بود.
توی اين حرارت آفتاب لب به آب نمی زد.
همش دنبال يک جای خاصی می گشت.
نزديک ظهر، روی يک تپه خاک با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بوديم و ديديم که مجيد بلند شد.
خیلی حالش عجيب بود تا حالا اين طور نديده بودمش؛ هی می گفت: پيدا کردم اين همون بولدوزره...
يک خاکريز بود که جلوش سيم خاردار کشيده بودند.
روی سيم خاردار دو شهيد افتاده بودند که به سيم جوش خورده بودند و پشت سر آن ها چهارده شهيد ديگر...
مجيد بعضی از آن ها را به اسم می شناخت.
مخصوصا آنها که روی زمين افتاده بودند.
مجيد بطری آب را برداشت، روی دندان های جمجمه می ريخت و گريه می کرد و می گفت: بچه ها...
ببخشيد اون شب بهتون آب ندادم.
به خدا نداشتم...
تازه، آب براتون ضرر داشت…
مجيد روضه خوان شده بود... 😭
#شهیدمجیدپازوڪی
#سالگردشهادت
【 @atre_shohada】