eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
72 دنبال‌کننده
27 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده‌م، همون‌طور که سیب‌زمینی یه باتریه. -تو هم بگو: http://nskhat.ir/send?public_token=s-45b004 برای سکوت‌های بی‌انتها، حرف‌های نامفهوم، قهوه‌های مسموم و حمله‌ی قواتل سینمایی آماده باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید یه نیم ساعتی از دویدن به سمت خونه میگذشت .علت ؟دیدن اینکه یه نفر رسما نامزدش یا کسی که به نظر میومد نامزدشه رو خفه کرد .ولی خب الان رسیدم خونه نه ؟ حداقل مطمئنم منو ندید ،یا فکر میکنم که اینطور باشه .... _مامان یه خانومه همین الان یکیو کشتت!! به قهقه زدنشون نگاه میکنم ... اگه الان بهشون بگم که قراره تا ۶ ماه دیگه زنده نباشم هم میخندن ؟و این یعنی نرسیدن به تمام ارزوها .چمیدونم مثل رفتن به کانادا ،کنسرت کیپاپ ،به سرپرستی گرفتن یک دختر کوچولو ،هنر ،ورزش یا حتی فیلم مورد علاقم چمیدونم؟مثلا شاید زندگی کردن ؟ _دوباره مثل همیشه توهم زدی نه ؟ صدای تومخی داداشم بود .همیشه اینطوره .همشون . شایدم راست میگفت .شاید عوارض داروعه یا چی ؟ شاید چون خونی وجود نداره ... اخرین جمله توی سرم اکو میشه _مامان من اونو دیدم _تو دارچینو برای چی ورداشتی ؟ فکر کنم از دیروز هزاران بار گفتن که من ورش نداشتم ! شاید چون خونی وجود نداره شاید چون خونی وجود نداره .خون؟ _آخی پیداش کردم . و بعد قهقه .از قهقه های تحقیر آمیزشوت متنفرم . کاش یه نفر صدای اون تلویزیون مزخرفو خفه کنه بطری آب رو تقریبا کوبیدم ‌.اما تقریبا. مطمئنم انقدری نبود که باعث بشه همه نگام کنن اوه برادر مهربونم انگار دوباره تصمیم یه کاری گرفته ،زدن تو گوشم. کنار دستم یه چاقوعه .خون.خون.خون فک کنم تقریبا زدم تو دهنش مامانم با ترس مثل اینکه یه روانی سادیسمی جلوش ایستاده و میخواد بکشتش بهم نگاه میکنه ،خون همه جارو گرفته .خون ؟مامانم جلو میاد و تقریبا در آغوشم ...)نه این درست نیست .هیچ نگاه مهربونی نداره .خون ؟احساس میکنم همه جا تاره .همه جا دور سرم میچرخه ... چشمام رو باز میکنم خب . انگار همه چی سرجاشه ،برادرم رو زمین به طرز عجیبی خوابیده و خب این یکی از ویژگیاشه .اما خون وجود داره .نه رو شورت اون .روی دیوار ،میز و دست من !اره خب فک کنم دستم و بریدم .جای شکر وجود داره که قطعش نکردم ... حالا دیگه مطمئنم همه چیز خیال بوده .چون من همیشه تو خیال زندگی کردم .تقریبا میشه گفت وجود خارجی ندارم ... حالا دیگه مطمئنم زنی که روبه روم وایستاده قصد کشتنم رو نداره .چون یه خیاله .همون خیال دوساعت پیش .فقط منتها الان به جای همسرش میخواد منو بکشه .یا شاید خودم میخواستم بمیرم .شاید مطمئن بودم قرار نیست هیچوقت به رویاهام برسم اینکارو کردم .کدوم کار ؟سرم تیر میکشه.زنه تقریبا یه چیزی تو دستشه .اما اون منو مثل مادرم نگاه نمیکنه .یه نگاهی داره که انگار میخواد از بچش که به اصطلاح من باشم مراقبت کنه .همه چیز خیاله ،مگه نه ؟ شاید باید به حرف دکتر گوش میکردم و به بیماراش اعتماد نمیکردم .البته مگه غیر اینه که دنیا یه تیمارستان بزرگه ؟ شاید نباید به اون زن میگفتم شوهرت به من پیشنهاد ازدواج داده .من فقط مطلعش کردم همین .پس فکر کنم شاید نباید وقتی داشت مرد رو خفه میکرد نگاش میکردم !! زن دستشو بالا میاره ... همه چیز خیاله .مگه نه ؟ @ns_khat
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید دیر اومدم اما با یه تقدیمی اومدم .متاسفم که نشد زیاد سر بزنم .کلبه رو گم کرده بودم .پدر و مادرم نمیزاشتم به کلبه بیام .میگفتن بد آموزی داره و من دختر نازشونم که باید برای یک ازدواج قریب الوقوع اماده شم چون دخترا به دنیا میان که ازدواج کنن .... ولی حداقلش با یه تقدیمی اومدم ... @ns_khat
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید خب این اولین باره که یه نفر دنبالمه و نگرانم میشع.... @ns_khat
اون قاتل سریالی‌ای که دو هفته‌ست داره دنبالت می‌کنه تا یه موقعیت خوب گیر بیاره:
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید چشمام رو چند بار باز و بسته کردم بوی خون میومد بلند شدن راه برم که سرم گیج رفت و خوردم زمین ... چیزی یادم نمیومد البته بوی مربای البالو هم بود اهان یادم اومد اول صبح بعد از کارم نون تست و مربای البالو بخورم بعد یهو صداش اومد بعدم که یه چیزی خورد تو سرم و بعد..... اخ اون احمق حتی نتونسته دستام رو ببنده .چقدر یه نفر میتونه ساده و احمق باشه ؟ به هر حال باید از این فرصت استفاده کنم بدو به سمت در میرن _یوهوو کجا رفتی دختره ی احمقِ پیکمی پام به چیزی برخورد میکنه که باعث می شه جیغ بکشم با دیدن چیزی که زیر پامه گریم میگیره اخی .چه روزهای خوبی رو داشتیم .خب ما ترکیب خوبی میشدیم ولی تو یهو تصمیم گرفتی گول یه دختر نانازی رو بخوری ؟ زندگی شادمون رو به بدن و زیبایی یه دختر فروخت ! به هر حال ،اینجا جای خوبی برای مردن نیست ،باید یه کم اونورتر رو انتخاب میکرد اگه گشنم نبود شاید زودتر کار تکه تکه کردنش تموم میشد ... _هعی دختره ی احمق ؟دارم میبینمت بیچاره ی خنگ ،دقیقا پایین کابینت دراز کشیدی ! با ترس بلند میشه .واقعا حق داشت ،دختره واقعا گوگولی و نازه ولی خب حیف که سرنوشتش این شد ! _صبر کن ببینم .اون چیه تو دستت هان ؟ سرم رو سمت میز برمیگردنم _تو هفت تیر منو برداشتی ،بیخیال اصلا دوست ندارم با اون چشمای گوگولی تو بمیرم خب به نظر میرسه کارایی که باهاش کردم باعث شده خود واقعیه عوضیش رو نشونم بده .مشخصه که چند بار سعی کرده با پلیس تماس بگیره اما خب من باهوشترم .پس سیم تلفنو قبلا قطع کردم !.اسلحه رو بالا میاره و مستقیم تو چشم من زل میزنه .آشغال کثافت. _تو واقعا میخوای به من شلیک کنی ؟به همجنس خودت ؟خیلی نامردیه خوبه .داره رام میشه .مثل اینکه تظاهر کردن واقعا جواب میده . _هه ،اره تظاهر کردن جواب میده ،مثل اون مرد عوضی که تظاهر کرد دوسمون داره ؟ البته میخواستم بگم تظاهر به اینکه دختر پاکی هست اما خب جلوی زبونمو گرفتم .داد زد که خفه شو ،اون واقعا عاشقم بود .واقعا خنده داره .البته وقتی توی ناز و نعمت و تو پر قو بزرگ شده باشی ،این چیزا طبیعیه . _تو از عشق چی میدونی ؟ خب درواقع عشق اونی بود که من خرج کردم .انقدر خرج کردم که دیگه چیزی برای خودم نمونده . _بیا باهم منطقی صحبت کنیم هان ؟ طوری بهش نزدیک میشم که انگار اون واقعا یه اسلحه داره . البته اون یه اسلحه داره .اما پر بودن اسلحه یا نبودن ،مسئله اینست .خوبه به نظر میاد رام شده باشه .اسلحه رو ازش میگیرم .خدای من .من سر این زن چه بلای اوردم .موهاش ی ابریشمیش غرق خونه . خیلی اروم بغلش میکنم .عین یه بچه کوچولو گریه میکنه ... ولی یهو شوکه میشه نگاهم میکنه .قسم میخورم که کاری نکردم فقط داشتم نوازشش میکردم .خب شاید نباید با چاقو کسیو نوازش کنی ! دوست دارت @ns_khat
وای واقعا دوست دارم با یکی بهم بزنم و بعد تا یک هفته خودمو با فیلم‌ها و داستان‌هایی که توش مردها به شکل فجیعی شکنجه و کشته می‌شن خفه کنم.
اصلا هم این ایده از agggtm به ذهنم نرسیده.
وای ظاهرا پنجِ پنجِ پنجه. نظرتون چیه به همین مناسبت پنج نفر رو شکنجه‌ی روانی کنیم تا قانع بشن پنج نفر دیگه رو شکنجه کنن تا قانع بشن پنج نفر دیگه رو شکنجه کنن تا قانع بشن پنج نفر دیگه رو شکنجه کنن تا قانع بشن پنج نفر دیگه رو بکشن؟ یا می‌تونیم خودمون مستقیما اون پنج‌تا رو بکشیم ولی خب کیفیش چیه.
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
وای ظاهرا پنجِ پنجِ پنجه. نظرتون چیه به همین مناسبت پنج نفر رو شکنجه‌ی روانی کنیم تا قانع بشن پنج نف
اوه یا می‌تونیم در زمان سفر کنیم (چطوری؟ کافیه بریم استرالیا و از اونجا یه پرواز به لس‌آنجلس بگیریم و خیلی اتفاقی کنار یه مرد تپل با موهای فرفری و یه زن کره‌ای و یه یاروی کت و شلواری و یه زن با صورت کک‌مکی و یه جنایتکار عراقی بشینیم و باقیش رو بسپاریم به جزیره) و برگردیم به روز تولدمون، مادرمون رو برداریم و بیاریم به امروز تا امروز به دنیا بیایم و تاریخ تولدمون رند باشه. و از اینجا به بعد هم نمی‌دونم چطوری ممکنه دوتا ورژن از ما و مادرهامون هم‌زمان وجود داشته باشه یا دقیقا قراره چه اتفاقی بیوفته. می‌تونیم از اینجا به بعدش رو از هارلی بپرسیم.