eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
79 دنبال‌کننده
67 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده‌م، همون‌طور که سیب‌زمینی یه باتریه. -تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/p-2ed89867 برای سکوت‌های بی‌انتها، حرف‌های نامفهوم، قهوه‌های مسموم و حمله‌ی قواتل سینمایی آماده باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
ولی واقعا به نظرم داستانای ترسناک زیادی می‌تونه توی مدرسه‌ها اتفاق بیوفته.
هاها می‌خوام از همین به عنوان چالش بعدی این‌جا استفاده کنم (که مثل قبلی بهش زل بزنید و نهایتا ننویسیدش): این‌جوریه که جور خاصی نیست و فقط یه داستان ترسناک می‌نویسید که توی یه مدرسه اتفاق افتاده.✨ تنها نکته‌ی خیلی مهمی که وجود داره اینه که صرفا خون و خون‌ریزی و خنده‌های شیطانی راه نندازید لطفا. خلاقیت به خرج بدید، سعی کنید واقع‌گرایانه بنویسید و از لحاظ ادبی هم به متنتون توجه کنید. و وقتی نوشتیدش بفرستیدش این‌جا یا اگه طولانی بود اون‌جا.
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/779 تا کی وقت میدی؟ @ns_khat
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/779 تا کی وقت میدی؟ #نقطه‌سر‌خط @ns_khat
ایده‌های این‌جا محدودیت زمانی ندارن. با حوصله بنویسید و ادیت کنید و دوباره بنویسید و پاره کنید و جیغ بزنید و دوباره بنویسید و ادیت کنید و بفرستید این‌جا.✨
کتاب خواندن کاملاً سلیقه‌ای است. اگر از من بپرسند «خوش‌وایب‌ترین ـ نه بهترین ـ کتابی که خوانده‌ای کدام است؟» بی‌شک «بازی دروغ» را انتخاب می‌کنم. چرا؟ به خاطر فضای دوستانه، رازهای پنهان و گذشته‌ی تاریکی که آرام‌آرام خودش را نشان می‌دهد. «پنج بازمانده» هم برای من بیشتر از آنکه صرفاً یک داستان معمایی باشد، یک کتاب خوش‌وایب و پرکشش بود. من این کتاب را تقریباً یک‌نفس خواندم و تمامش کردم؛ و فکر می‌کنم همین خودش نشان می‌دهد که چقدر توانست من را با خودش همراه کند. فرض کنید شما شش نفر هستید که قرار است برای تعطیلات به سفر بروید. همه‌چیز خوب پیش می‌رود. کاروان نه‌ونیم‌متری‌تان از اتوبان‌های شلوغ عبور می‌کند و فقط چند دقیقه تا مقصد باقی مانده... تق. چهار گلوله، لاستیک‌های کاروان را پنچر می‌کنند. حالا شما مانده‌اید و یک بیابان برهوت و تاریک؛ و یک تک‌تیرانداز که از شما یک راز می‌خواهد. رازی که یکی از این شش نفر با خودش حمل می‌کند... و از اینجا، سفر تفریحی شما تبدیل می‌شود به تلاش برای زنده ماندن؛ درحالی‌که هیچ‌کس نمی‌داند راز واقعی چیست و چه کسی آن را پنهان کرده است.
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید اهم اهم. اعلام زنده بودن. _مجری چای ملاکای @ns_khat
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/753 مدرسه‌ی جادویی چیه @ns_khat
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/753 مدرسه‌ی جادویی چیه #نقطه‌سر‌خط @ns_khat
یه بار یکی از ممبرها اومد و با ai و این‌جور چیزا یه دنیای فانتزی طراحی کرد به اسم مدرسه‌ی جادویی. توی مدرسه یه سری قوانین خاصی وجود داشت، یه گروه بندیای خاصی بود و این‌جور چیزا و کلا فضاسازیش خیلی باحال بود. خلاصه ما با توجه به سناریو و فضاسازی اولیه، اومدیم هرکدوم یه کرکتر طراحی کردیم و یه داستان کوتاه‌طور از زاویه دید کرکتر خودمون توی اون مدرسه نوشتیم.
می‌تونیم الان هم یه همچین ایده‌ای رو (نه صرفا مدرسه‌ی جادویی) بدیم به هوش مصنوعی‌ای چیزی، سناریوی اولیه رو درسته تحویل بگیریم و بعد دیگه براش شخصیت پردازی کنیم هر کدوم و بنویسیمش.
امشب قرار است بمیرم. در اتاق خوابگاه ایستاده‌ام. در واقع، مخفی شده‌ام. هنوز نمی‌توانم به خوبی از قدرتم استفاده کنم. تصویرهایی که می‌بینم نه‌تنها واضح نیست، بلکه دیدنشان گاهی تاخیر دارد، یا بیش از حد طول می‌کشد. فقط می‌دانم که امشب کارم تمام است. این را هم خودم نفهمیدم؛ یکی دیگر از بچه‌های گروه، در حقم لطف کرد و گفت دیده است که اولین روز ماه بعد، بچه‌ها روی تابوتم گل‌های وحشی می‌گذارند. من تنها کسی هستم که هنوز قدرتش را کاملا تحت کنترل نگرفته، و همچنین تنها کسی که به‌جای مبارزه با دشمن، الان اینجا مخفی شده است. همانطور که چشمانم را به در بسته‌ی اتاق دوخته‌ام، شمشیر را در دستانم جابه‌جا می‌کنم. عرق کف دستم را با دامن بلند پیراهنم پاک می‌کنم. تنها نور ماه است که از پنجره‌ی بزرگ پشت سرم به داخل می‌تابد و اینجا را روشن می‌کند. ناگهان، صدای جیغ مانندی از بیرون می‌شنوم. دسته‌ای کلاغ سیاه، جیغ زنان خودشان را به پنجره می‌کوبند. همین که به سمت پنجره می‌چرخم، نفسم بند می‌آید. چشمانم گشاد می‌شود، و دیگر پنجره را نمی‌بینم. سیاهی مطلق. صدای قدم‌های کسی را می‌شنوم. به در اتاقم نزدیک می‌شود. دستش را به سمت دستگیره می‌برد، اما پشیمان می‌شود. تبرش را بلند می‌کند و در را با یک ضربه نصف می‌کند. وارد می‌شود و به سمت من می‌آید. اوه خدای من. دارم چه غلطی می‌کنم؟ پشت به در ایستاده‌ام. فکم افتاده و چشمانم سفید شده است. وای. در حال دیدن آینده‌ام. باید به خودم بیایم. به اتاق برمی‌گردم. باورم نمی‌شود که بالاخره قدرتم به موقع به کمکم آمده است. باید خودم را آماده کنم. نفس عمیق می‌کشم. دوباره رو به در می‌چرخم. هیبت سیاهی یک وجب آن‌طرف‌ترم ایستاده است. همین حالا هم تبرش را بالا برده است. لعنتی.
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
امشب قرار است بمیرم. در اتاق خوابگاه ایستاده‌ام. در واقع، مخفی شده‌ام. هنوز نمی‌توانم به خوبی از قدر
این چیزی بود که من اون موقع نوشتم.😂😭 کرکترم عضو گروهی بود که قدرتشون پیش بینی آینده و این‌جور چیزاست. و اون شب هم چیزی که داره اتفاق می‌اوفته (حمله‌ی دشمن و اینا) یه جورایی آزمون ماهیانه‌شونه، یا می‌میرن یا دشمنو شکست می‌دن و می‌تونن برن ترم بعدی.😃
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/786 وای الآن یادم اومد یادش بخیر، حس می‌کنم بعد سالها دونه دونه داریم برمی‌گردیم کلبه. رو همه چیز یه لایه خاک نشسته و از پنجره‌های شکسته نور آفتاب می‌زنه. تو قاب عکسای قدیمی رو میز و در و دیوار رو نشونمون می‌دی و ما درموردشون سؤال می‌کنیم بعد از روی پله‌های چوبی که از خیسی و نم پس دادگی باد کردن و جیر جیر می‌کنن می‌ریم توی اتاق زیرشیروونی و اونجا به یاد گذشته و دوران اوج دست می‌کشیم روی کتابای قفسه‌ی سمت راست و یه کتاب رندوم با صفحه‌های خونی می‌کشیم بیرون بعد با همون حس آه خدای من تلاش می‌کنیم صفحه‌های کتاب رو که سفت و کج و معوج شدن و بهم چسبیدن به زور از هم جدا می‌کنیم اما بعد یکی دو تلاش ناموفق و خراب کردن سه صفحه از کتاب مورد علاقه اعضای قدیمی و گند زدن به حس نوستالژیک قبل، کتاب رو کنار می‌ذاریم. یکم معذب و خجالت زده برا نادیده گرفتن قضیه کتاب و زنده موندن می‌شینیم رو اون صندلیه که جلو عقب می‌شه پا روی پا می‌ندازیم و دستامون رو تو هم گره می‌کنیم و با نگاه و لبخندِ خب چه خبر، دوباره ساکت خیره می‌شیم بهت تا سری بعد که دوباره سر صحبت رو باز کنی و از خاطرات گذشته بگی. هر بار با حرکت جلو عقب صندلی صدای جیر جیر در میاد و ما با یه لبخند معذب و خل که می‌گه: امیدوارم منو نکشی با صندلی جلو عقب می‌شیم و تو با نگاهِ: این دیگه کدوم قاتل عقب مانده‌ایه در حالی که داری سعی می‌کنی نبض زدن پلک پایینیت رو کنترل کنی یه لبخند کج می‌زنی @ns_khat