eitaa logo
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
79 دنبال‌کننده
67 عکس
0 ویدیو
0 فایل
من یه نویسنده‌م، همون‌طور که سیب‌زمینی یه باتریه. -تو هم بگو: https://daigo.ir/secret/p-2ed89867 برای سکوت‌های بی‌انتها، حرف‌های نامفهوم، قهوه‌های مسموم و حمله‌ی قواتل سینمایی آماده باشید.
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب قرار است بمیرم. در اتاق خوابگاه ایستاده‌ام. در واقع، مخفی شده‌ام. هنوز نمی‌توانم به خوبی از قدرتم استفاده کنم. تصویرهایی که می‌بینم نه‌تنها واضح نیست، بلکه دیدنشان گاهی تاخیر دارد، یا بیش از حد طول می‌کشد. فقط می‌دانم که امشب کارم تمام است. این را هم خودم نفهمیدم؛ یکی دیگر از بچه‌های گروه، در حقم لطف کرد و گفت دیده است که اولین روز ماه بعد، بچه‌ها روی تابوتم گل‌های وحشی می‌گذارند. من تنها کسی هستم که هنوز قدرتش را کاملا تحت کنترل نگرفته، و همچنین تنها کسی که به‌جای مبارزه با دشمن، الان اینجا مخفی شده است. همانطور که چشمانم را به در بسته‌ی اتاق دوخته‌ام، شمشیر را در دستانم جابه‌جا می‌کنم. عرق کف دستم را با دامن بلند پیراهنم پاک می‌کنم. تنها نور ماه است که از پنجره‌ی بزرگ پشت سرم به داخل می‌تابد و اینجا را روشن می‌کند. ناگهان، صدای جیغ مانندی از بیرون می‌شنوم. دسته‌ای کلاغ سیاه، جیغ زنان خودشان را به پنجره می‌کوبند. همین که به سمت پنجره می‌چرخم، نفسم بند می‌آید. چشمانم گشاد می‌شود، و دیگر پنجره را نمی‌بینم. سیاهی مطلق. صدای قدم‌های کسی را می‌شنوم. به در اتاقم نزدیک می‌شود. دستش را به سمت دستگیره می‌برد، اما پشیمان می‌شود. تبرش را بلند می‌کند و در را با یک ضربه نصف می‌کند. وارد می‌شود و به سمت من می‌آید. اوه خدای من. دارم چه غلطی می‌کنم؟ پشت به در ایستاده‌ام. فکم افتاده و چشمانم سفید شده است. وای. در حال دیدن آینده‌ام. باید به خودم بیایم. به اتاق برمی‌گردم. باورم نمی‌شود که بالاخره قدرتم به موقع به کمکم آمده است. باید خودم را آماده کنم. نفس عمیق می‌کشم. دوباره رو به در می‌چرخم. هیبت سیاهی یک وجب آن‌طرف‌ترم ایستاده است. همین حالا هم تبرش را بالا برده است. لعنتی.
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
امشب قرار است بمیرم. در اتاق خوابگاه ایستاده‌ام. در واقع، مخفی شده‌ام. هنوز نمی‌توانم به خوبی از قدر
این چیزی بود که من اون موقع نوشتم.😂😭 کرکترم عضو گروهی بود که قدرتشون پیش بینی آینده و این‌جور چیزاست. و اون شب هم چیزی که داره اتفاق می‌اوفته (حمله‌ی دشمن و اینا) یه جورایی آزمون ماهیانه‌شونه، یا می‌میرن یا دشمنو شکست می‌دن و می‌تونن برن ترم بعدی.😃
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/786 وای الآن یادم اومد یادش بخیر، حس می‌کنم بعد سالها دونه دونه داریم برمی‌گردیم کلبه. رو همه چیز یه لایه خاک نشسته و از پنجره‌های شکسته نور آفتاب می‌زنه. تو قاب عکسای قدیمی رو میز و در و دیوار رو نشونمون می‌دی و ما درموردشون سؤال می‌کنیم بعد از روی پله‌های چوبی که از خیسی و نم پس دادگی باد کردن و جیر جیر می‌کنن می‌ریم توی اتاق زیرشیروونی و اونجا به یاد گذشته و دوران اوج دست می‌کشیم روی کتابای قفسه‌ی سمت راست و یه کتاب رندوم با صفحه‌های خونی می‌کشیم بیرون بعد با همون حس آه خدای من تلاش می‌کنیم صفحه‌های کتاب رو که سفت و کج و معوج شدن و بهم چسبیدن به زور از هم جدا می‌کنیم اما بعد یکی دو تلاش ناموفق و خراب کردن سه صفحه از کتاب مورد علاقه اعضای قدیمی و گند زدن به حس نوستالژیک قبل، کتاب رو کنار می‌ذاریم. یکم معذب و خجالت زده برا نادیده گرفتن قضیه کتاب و زنده موندن می‌شینیم رو اون صندلیه که جلو عقب می‌شه پا روی پا می‌ندازیم و دستامون رو تو هم گره می‌کنیم و با نگاه و لبخندِ خب چه خبر، دوباره ساکت خیره می‌شیم بهت تا سری بعد که دوباره سر صحبت رو باز کنی و از خاطرات گذشته بگی. هر بار با حرکت جلو عقب صندلی صدای جیر جیر در میاد و ما با یه لبخند معذب و خل که می‌گه: امیدوارم منو نکشی با صندلی جلو عقب می‌شیم و تو با نگاهِ: این دیگه کدوم قاتل عقب مانده‌ایه در حالی که داری سعی می‌کنی نبض زدن پلک پایینیت رو کنترل کنی یه لبخند کج می‌زنی @ns_khat
وای همین الان اکانت یکی دیگه از قواتل قبرستون vip پشت کلبه رو دیدم.
هدایت شده از نامه‌ها.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/793 ای وای خجالت زده شودم قبلاً هم بودم هی میومدم سر می‌زدم می‌رفتم الآن دیگه یه باره وسایلمو جمع کردم برگشتم تو قبرم چه خبرا؟ بیا قول قاتلی بدیم یه چیزی بنویسیم چون فقط ایده دارم و نمی‌نویسم. بعدش اگه چیزی نوشتم شب یواشکی از شکاف گوشه‌ی قبر لبه‌ی کاغذشو هل می‌دم بیرون تا وقتی نصف شب از کلبه اومدی بیرون برش داری @ns_khat
کتابخونه‌ی‌زیرشیروونی.
📮 پیام جدید https://eitaa.com/atticlibrary/793 ای وای خجالت زده شودم قبلاً هم بودم هی میومدم سر م
ای وای خوش اومدی پس. واقعا بیاید قول قاتلی بدیم یه چیزی بنویسیم. واقعا. من حتی جدیدا ایده‌ای هم ندارم برای نوشتن. ولی بیاید بنویسیم. باشه باشه. عالیه.
خب. ام. می‌آیید مثلا یه داستان گروهی بنویسیم دوبار-؟ این‌جوری که اول یه پرامپت رندوم می‌ذاریم این‌جا، من جمله‌ی اولو می‌گم، یه نفر جمله‌ی دوم، همین‌جوری ادامه می‌دیم ببینیم به کجا می‌رسیم.
نمی‌دونم والا ایده‌ای ندارم.
بیخیال اصلا برید چاقوهاتونو تمیز کنید.