کتابخونهیزیرشیروونی.
اگه احیانا هستید یه ندایی بدید مثلا.
عه خب ظاهرا جاندایی اینجا خراب شده.✨
کتابخونهیزیرشیروونی.
📩 پیام ناشناس جدید جاندایی چیه؟
جایی که میتونید توش ندا بدید و بگید زندهاید مثلا.
هدایت شده از نامهها.
📩 پیام ناشناس جدید
https://eitaa.com/atticlibrary/796
پایهام😃
هدایت شده از نامهها.
📩 پیام ناشناس جدید
نوشتنم نمیاد چرا.
واقعا از این وضع که هیچی نمیتونم بنویسم بدم میاد خیلیی.
_ مجری چای مالاکای.
خب.
من میرم پینترست.
اولین پرامپتی که دیدم رو میذارم اینجا و اون میشه ایدهی داستانمون.
کلید در قفل میچرخد.
از تعجب حتی نمیدانم باید چه کار کنم. اما با کمی تردید، وارد میشوم. به جز در قرمز رنگ دیگری در آن سوی سالن همه چیز خیلی عادی است.
ناگهان چیزی مرا میخکوب میکند. روی دیوار انتهایی نشیمن. جملهای با رنگ قرمز نوشته شده.
"کمک! هیولای درونم درحال بزرگ شدن است"
نگاهم روی نوشته خشک میشود. این...این دیگر چیست؟ عزمم را جزم میکنم و کمی جلو میروم. شدت بوی خون بیشتر میشود. قبل از اینکه انگشتم کلمات را لمس کند، صدای کوبیده شدن چیزی به در، توجهم را جلب میکند.
کسی در میزند.
گوشم را به در میچسبانم. صدایی زمزمه میکند: "کمک..."
با احتیاط در را باز میکنم. خشکم میزند.
تنها چیزی که پشت در میبینم تاریکی محض است. فلش گوشیام را روشن میکنم و نوری درون اتاق میاندازم.
۱۷.
۱۸.
۱۹.