⿻بای گرلم 🎼🎧↶⋆
⿻فعالیت #اد_آوین تموم میشه گرلم🎼🎧↶⋆
⿻فعالیت اکلیلی مون تموم شد 🎼🎧↶⋆
⿻قصرمون🎼🎧↶⋆
⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🎼🎧↶⋆
⿻های گرلم 🫀🫂↶⋆
⿻فعالیت #اد_مهلا شروع میشه گرلم🫀🫂↶⋆
⿻بریم برای فعالیت اکلیلی گرلم🫀🫂↶⋆
⿻قصرمون🫀🫂↶⋆
⿻ https://eitaa.com/avaHAAMiM🫀🫂↶⋆
★Roman nime I AZ ghalbam★
Part:55
Fasl1
اینسری آوین دیگه صبر و حوصله نداشت
سعی میکرد آروم باشه اما نمیشــد.....😶
آوین با داد جوابی داد نه داد بلند نه داد آروم فقط دادی که برای قانع شدن جانا و حامی باشد
آوین:بس کنیـــد... انقدر بحـث نکنیــد
حامی و جانا بی پاسخ نگاه میکردند
از زبون حامی:
این اولین باری بود که داد آوین رو شنیدم
صداش مثل قبل نبود
بی حوصله تر از قبل.....!
اما تظاهر میکرد خوب بود...؛
حالا فهمیدم داره از من دردی رو پنهان میکنه که سختشه بهم بگه....:)
حامی:آوین خوبی؟...تو هیچ موقع داد نمیزدی..حالت خوبه؟
آوین:آ...آره خوبم فقط...
حامی:فقط چی میخوای تو اتاق بریم حرف بزنیم
آوین:نمیدونم🙍🏻♀
حامی:جانا الان میایم..آوین بیا ببینم
حامی و آوین به سمت اتاق حرکت کردند
جانا بادکنک هارا روی میز گزاشت و شروع به باد کردنشان شد🎈
در اتاق بسته شد.....
حامی:آوین چیشده؟
آوین:حامی نگرانم..یعنی نگران نه استرس دارم از اینکه گندم خوشش میاد یا نه!
اون هیچوقت از طرف منوجانا سوپرایز نشده💁🏻♀
حس میکنم قراره چیزی برنامه ی تولد رو بهم بزنه
حامی خیلی عاقلانه جواب داد
حامی:نگران نباش
پرنسس خونه هیچکسی نمیتونه برنامه ی تولد رو بهم بزنه
الان میریم و به بهترین شکل ممکن یک گوشه از خونه رو دیزاین میکنیم...
باشه عشقم...
آوین به بازوی حامی چسبید و سری به نشونه ی باشه تکان داد
آوین و حامی از اتاق بیرون رفتند
جانا ساکت تر از قبل بود
آوین:جانا ببخشید اگه تند برخورد کرد
جانا:درکت میکنم شاید منــ..
حامی حرفشو قطع کرد
حامی:بچه ها بیاید واقعا کارای تولدو بکنیم!
زنگ میزنم به حامد
مکالمه حامد و حامی
حامی×......حامد÷.......
×سلام داداش خوبی
÷به اقا حامی مرسی چطوری
×خوبم میگم ما برای تولد خواهرتون قراره سوپرایزش کنیم
÷چه خوب..چه کاری از دستم بر میاد؟
×فقط اینکه ما ساعت 8 شب گندم رو بهیه بهونه میکشونیم خونه خودمون و بعد سوپرایز میشه و در صورتی که لباس مجلسی قرار نیست بپوشه تو براش بیار و ساعت 7 شب خونه ما باش
÷حله داداش
×خب مرسی ازت
÷کاری نداری
×نه خدافظ
÷خداحافظ
پایان مکالمه
ساعت 5و ربع عصر
تقریبا بادکنک ها باد شده بود
ربان های صورتی آماده بود و آوین داشت به صورت پاپیون طرح میداد
حامی:اینم از آخرین بادکنک💁🏻♂
آوین به کمک جانا و حامی ربان هارو به پایین بادکنک ها میچسباند
بعد از یه ربع تمام شد
فقط صحنه مونده بود
انها با ریسنده های سفید و صورتی ملیح صحنه را دیزاین میکردند و با چسباندنن پاپیون های سفید صحنه را زیباتر میکردن
و البته حامی صفحه ای LED که رویش Happy birthday بود
را به صحنه اضافه کرد و بعد جانا میز را آورد
روی میز نوشته بودgood day به معنای روز خوب...🤌🏻
آوین تنقلات را روی میز گزاشت و بعد کادو هارو پایین میز
زنگ در به صدا در آمد
حامی در را باز کرد
حامد:سلام..سلام..سلام
همه:سلام
𝐍𝐨 𝐜𝐨𝐩𝐲 𖧧 ָ࣪ 🤍
𝐏𝐥𝐞𝐚𝐬𝐞 𝐟𝐨𝐫𝐰𝐚𝐫𝐝 𖧧 ָ࣪ 🎤
𝐁𝐚𝐫𝐚𝐲𝐞 𝐦𝐚𝐧 𝐡𝐚𝐧𝐨𝐨𝐳 𝐠𝐡𝐚𝐬𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞 𝐝𝐢𝐝𝐚𝐧𝐞𝐭 𖧧 ָ࣪🎧
𝐣𝐨𝐢𝐧: https://eitaa.com/avaHAAMiM 𖧧 ָ࣪🎼