eitaa logo
زیـبـآیـے نـور☀️
686 دنبال‌کننده
5.5هزار عکس
3.3هزار ویدیو
11 فایل
𝑩𝒂𝒓𝒂𝒚𝒆 𝒎𝒂𝒏 𝒉𝒂𝒏𝒐𝒐𝒛 𝒈𝒉𝒂𝒔𝒉𝒏𝒈𝒆 𝒅𝒊𝒅𝒂𝒏𝒆𝒕𖧧🌕 𝑳𝒆𝒂𝒕𝒉𝒆𝒓 1:[𖧧 @HaamimS1376 𖧧]🌼 𝑳𝒆𝒂𝒕𝒉𝒆𝒓 2 : [𖧧 @GandomAg92 𖧧]🌼 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕 :1404/9/4𖧧🐥 𝑶𝒖𝒓 𝒄𝒐𝒅𝒆 : 319𖧧✨🎫 𝒄𝒐𝒅𝒆:148📝
مشاهده در ایتا
دانلود
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شـبـتـونـ بـہ زیـبـآیـیـے چـشـمآش👀✨ خـواب هـآے حـآمـیمــے بـبـیـنـی🤍 بـآ مـآ بـܩونـیــב ڪـہ صـبـح کـلـے ؋ــعـآلـیـت בآریـ🗣 چـنـلـمـون خـوابیــב😴🥱 بـآے قـشـنـگـآم🖇 https://eitaa.com/avaHAAMiM
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سـلـآܩ قـشـنـگـآااا🤏🏻 صـبـحـتـون بــہ زیـبـآیـیـش🧑🏻‍🦱✨ بـریــܩ بـرآیـ ؋ــعـآلـیـت🛐 چـطـوریــב رنـگـیـن کـܩون هـآ🤍 صـبـحـتـون بـخـیـر🌱 https://eitaa.com/avaHAAMiM
سلامممم💘
ارادت ‌، چطورید 🫂💞 به یه چند تا سیسی‌ نیاز دارم‌ برای ادمینی‌ توی چنلمون🤌🏻💙 شرایط خاصی نداره‌ فقط بتونه‌ هفته ای 1 ، 2 عضو بیاره و بلد باشه‌ ادیت بزنه‌ ، بتونه روی فعالیتاش‌ تگ (لینک) بزاره✌🏻✨️ ادمین‌ ِ تب ادمینی میخوام‌ 1 نفر کافیه🥴🌷 اگه خواستی‌ آیدیم🙂‍↔️👊🏻 @As_1290 چنلی‌ که براش اد میخوام🫴🏻🌟 @iHamim_ham
🕯️ پناه آخر پارت ششم نوان وارد سالن شد و همین که چشمش به شروین افتاد، ایستاد. «تو اینجایی؟» شروین با خونسردی گفت: «نه، تصویر سه‌بعدیمه.» نوان چشماش رو ریز کرد. «پس چرا چمدونت واقعی به نظر میاد؟» علیرضا زد زیر خنده. «ولش کن، از وقتی اومده فقط داره به چمدونش افتخار می‌کنه.» شروین با غرور گفت: «چون توی این چمدون چیزایی دارم که هیچ‌کدومتون ندارین.» حامی ابرو بالا انداخت. «مثلاً؟» شروین زیپ چمدون رو باز کرد. همه منتظر بودن ببینن چی توشه. شروین یه بسته چیپس بیرون آورد. سکوت... بعد یه پتو. سکوت بیشتر... بعد یه بالش. نوان با ناباوری گفت: «تو برای سفر اومدی یا اسباب‌کشی؟» شروین خندید. «من آدم آینده‌نگریم.» حامی سرش رو تکون داد. «تو فقط تنبلی.» آوین که تا اون لحظه ساکت بود، گفت: «ولی حداقل یه چیز خوب همراهشه.» همه برگشتن سمتش. شروین با ذوق گفت: «دیدی؟! بالاخره یکی منو فهمید.» آوین به چیپس اشاره کرد. «چیپسش خوبه.» شروین دستش رو روی قلبش گذاشت. «بالاخره یه آدم عاقل پیدا شد.» حامی زیر لب خندید. «خدا به خیر کنه...» همون لحظه صدای زنگ در بلند شد. همه ساکت شدن. حامی به ساعت نگاه کرد. «این وقت شب کیه؟» نوان گفت: «من که کسی رو دعوت نکردم.» شروین چیپس رو برداشت و گفت: «اگه مأمور مالیاته، من اصلاً اینجا نیستم.» حامی رفت سمت در. دستش رو روی دستگیره گذاشت... و در رو باز کرد. پشت در، کسی ایستاده بود که هیچ‌کدوم انتظار دیدنش رو نداشتن. مهزیار. 🖤 ادامه دارد... ✍🏻 به قلم: نازنین بانو ♥️
درود؛خواستم‌راجب‌چیزی‌باهاتون‌صحبت‌کنم‌ همسایه‌ها،ممبرها، من‌‌احتمالااز‌ایتا‌میرم‌‌و‌معلوم‌نیستش‌کِی‌برگردم‌شاید‌‌ برای‌‌‌‌همیشه‌رفتم.. خواستم‌بگم‌مرسی‌که‌تو‌این‌یه‌مدت‌همراه‌من‌بودید‌و‌ کمی‌منو‌‌حمایت‌کردید‌دستتون‌درد‌‌نکنه و‌از‌ایتا‌رفتنم،به‌معنی‌این‌نیستش‌‌که‌دیگه‌فن‌حامیم‌ نیستم‌و‌فن‌نما‌بودم،نه! من‌‌همیشه‌فنش‌میمونم‌و‌تا‌موقعی‌که‌امکان‌داره‌از‌ش‌حمایت‌میکنم‌! وراجب‌چنل؛ ممبرهای‌چنل،چنان‌عدد‌کمی‌نیست‌و‌خب‌دلم‌نیومد‌همینجوری‌بزارم‌برم، ممبرها‌،‌همسایه‌ها‌اگر‌کسی‌میتونه‌،من‌چنل‌رو‌به‌اون‌‌میسپرم‌‌‌،اما‌موضوع‌رو‌تغییر‌نده‌و‌همین‌باشه. ممنون‌از‌همگی‌:) آیدیم: @HR9020 چنلمون؟:) @haamiiimmmm
*فور‌حساب‌نشه