▪️امام باقر علیه السلام:
🔸امیرالمومنین علیهالسلام همیشه میفرمود: من همان نبأ عظیم (خبر بزرگ) هستم
که همه امّتها با زبانهای مختلف، در موردش اختلاف دارند.
والله خداوند خبری بزرگتر از من و نشانهای عظیمتر از من ندارد!
🔹كَانَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ يَقُولُ لِأَصْحَابِهِ أَنَا وَ اللَّهِ النَّبَأُ الْعَظِيمُ
الَّذِي اخْتَلَفَ فِيَّ جَمِيعُ الْأُمَمِ بِأَلْسِنَتِهَا وَ اللَّهِ مَا لِلَّهِ نَبَأٌ أَعْظَمُ مِنِّي وَ لَا لِلَّهِ آيَةٌ أَعْظَمُ مِنِّي.
📚 تفسیر فرات کوفی ج۱، ص۵۳۳.
❤️۱۳روز تا برترین عید خدا ✨
✋نشر دهیم به_عشق_علی
#به_نیت_فرج ...
#غدیر
https://eitaa.com/avayedel0
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۲۴ به محض رسیدن صبوری توی حالت آماده باش بودم تا بارکد ها وارد سیستم بشه..
رمان پیچک که یادتونه😁
نیمه کاره موند و نشد ادامه شو براتون بزارم ان شاءالله از امشب ادامه میدیم 😊
همراه ما باشید 👇
✨https://eitaa.com/avayedel0
هنر همسرداری
✍️شخصی به علامه طباطبایی گفت:
◀️یک ریاضتی برای پیشرفت معنوی به من بفرمایید.
✍️علامه فرمود:
📗بهترین ریاضت
😊خوش اخلاقی در خانواده است.🌹
https://eitaa.com/avayedel0
به سوی نور24.mp3
زمان:
حجم:
17.6M
📚 مجله صوتی شنیدنی: «به سوی نور»
👈🎧 #قسمت_بیست_و_چهارم 24
🎙 به کلام و تنظیم : #مصطفی_صالحی
#نشر دهید به نیّت سربازی امام مهربانمان: زمینه ساز ظهور و حضورش باشیم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
🌱زندگی سخت ترین امتحانه،
🌱بیشتر مردم رد میشن
🌱چون تلاش میکنن از بقیه تقلب کنن،
🌱ولی نمیدونن که برگه سوالات هر کس متفاوته
شکلات تلخ
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
11.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍔 چرا دشمن با نفوذ در سفرهها و جنگ غذایی، سبک تغذیهی اسلامی را از ما گرفت؟
#استاد_حیدری_کاشانی
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
آوای دღل
🍔 چرا دشمن با نفوذ در سفرهها و جنگ غذایی، سبک تغذیهی اسلامی را از ما گرفت؟ #استاد_حیدری_کاشانی
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍇 سه دستور غذایی ساده که سلامت و قوّت بدنی اعضای خانواده را متحول میکنند!
#استاد_حیدری_کاشانی
#زندگی_سالم
بدن سالم، ضرورت مهمِ شما در آخرالزمان
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
.
🔴 نگران تواناییهای خودتان باشید نه ناتوانیهایتان!
در تربیت اولاد، آنچه را که در حد قدرتتان است، انجام بدهید و برای آن قسمتی که خارج از قدرتتان است، اصلاً گران نباشید و کار را به خداوند بسپارید!
گاهی مثلاً شما با برادرتان سر تخت را میگیرید و در تابستان آن را در حیاط میگذارید. اگر او آدم سالم و قوی و فعالی باشد، شما نگران آن سرِ تخت که او گرفته، نیستید؛ چون میدانید که او چاپک است و قشنگ میتواند ببرد؛ بلکه نگران این طرفی هستید که خودتان گرفتهاید که مبادا پایتان بلغزد و به زمین بخورید. آن سرِ تربیت را خدا گرفته و هر قسمتی که شما نمیتوانید و از عهدهتان خارج است، سهم خداست.
شورِ آن قسمتی را نزنید که خدا گرفته؛ بلکه شورِ آن قسمتی را بزنید که خودتان گرفتهاید. نگران ناتوانیهای خودتان نباشید؛ بلکه نگران تواناییهای خودتان باشید. آن چیزی که میتوانید و برایتان ممکن است را اگر نکنید، برایتان خطرناک است؛
اما آن چیزی که نمیتوانید، جزء وظایف شما نیست. اینکه خدای تعالی جزء وظایف شما نگذاشته یعنی چی؟ یعنی آن را جزء وظایف خودش گرفته و خودش عمل میکند:
[ لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها ]
✍️آیت الله حائری شیرازی
https://eitaa.com/avayedel0
یکی از ظرفیتهای موفق و اثرگذار فضای مجازی در این ۸۰ روز، روایتگری مردمی و صادقانه بود. کاربران عادی با انتشار عکس، فیلم و متنهای کوتاه، رویدادها را از زاویهای انسانی و واقعی بازتاب دادند. این نوع روایتگری باعث شد هم امید در جامعه تقویت شود، هم همبستگی مردمی بیشتر شود و هم در برابر شایعات و روایتهای تحریفشده، تصویر دقیقتری از واقعیت شکل بگیرد. به همین دلیل، روایتگری درست در فضای مجازی توانست نقش مهمی در امیدآفرینی و جهاد تبیین داشته باشد.
#بعثت_مردم
#جنگ_تحمیلی_سوم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۲۴ به محض رسیدن صبوری توی حالت آماده باش بودم تا بارکد ها وارد سیستم بشه..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۲۵
توی شلوغی بازار تجریش خودمو از لابهلای جمعیت بیرون میکشیدم.. چادر مامانم که بوی عطر یاس میداد،روی سرم احساس خوبی بهم میداد..به صحن امامزاده صالح"ع" که رسیدم روبه گنبد ادای احترام کردم..از پله ها پایین رفتم..اول به سمت سکوی مزار شهدا رفتم و فاتحه خوندم و بعد وارد حرم شدم..بعد از زیارت ضریح تصمیم گرفتم داخل صحن بشینم..دلم میخواست بین خودم آسمون هیچ مانعی نباشه..شروع به راز و نیاز با خدا کردم:
+خدا جون..میدونی که هیچکس ندارم که باهاش بدون رودربایستی و ترس از تمسخر و ملامت صحبت کنم..تو خودت این حسو توی وجود من گذاشتی..میدونی که علاقه ای که به شهاب دارم از سر تنهایی نیست وگرنه برای پرکردن تنهایی خودم،آرش گزینه بهتری هست..توی مخمصه بدی افتادم..از یک طرف دلم با شهابه و از طرف دیگه نمیخوام دل آرش شکسته بشه..چیکار باید بکنم؟
اشک هام باعث شد با وزش باد پاییزی،احساس کنم گونه هام از سرما بی حس شده..دکمه های پالتومو بستم و چادرمو محکم تر دور خودم پیچیدم..دیدم کمکم امامزاده خلوت شده..اصلا حواسم به زمان نبود..آروم بلند شدم و بعد از ادای احترام دوباره،خارج شدم..چون دیروقت بود،آژانس گرفتم و نزدیک خونه پیاده شدم..خواستم کلید بندازم درو باز کنم که صدایی شنیدم و احساس کردم کسی پشت سرمه..از اونجایی که کوچه خلوت بود،ترسیدم و سعی کردم سریعتر کلید رو داخل قفل فرو کنم که کلیدم افتاد..صدای پشت سرم باعث شد در صدم ثانیه ترس جای خودشو به آرامش بده..
-نترس منم..
برگشتم..چشم های شهاب به خاطر نور لامپ تیر چراغ برق بالای سرمون برق میزد..
-کجا بودی تا این وقت شب؟
+نمیدونستم باید به شما جواب پس بدم!!!
-گوشت تلخ نشو..ترس به دلم افتاده بود که نکنه صبوری بو برده و فهمیده به ما کمک کردی و بلایی سرت آورده..
+مگه قرار بوده بفهمه؟
-راستش همش منتظرم یه اتفاقی بیفته و همه چیز خراب بشه..توی این یکسال هر بار خواستیم یه کم بهش نزدیک بشیم نشده..انگار دارم خواب میبینم که همه چیز داره خوب پیش میره..یکی از نگرانی هام هم تو بودی..میترسم با اینکه این قضیه هیچ دخلی بهت نداره،گرفتار بشی..
+چون از صبوری زخم نخوردم دلیل نمیشه که دخلی بهم نداشته باشه..انگلی مثل این مرد باید از صفحه روزگار پاک بشه..شاید هم نگرانیت به خاطر این بود که ترسیدی به آرش عزیزم بفروشمتون..
به خوبی دیدم که خشکش زد..
-چی؟؟!!!نه باور کن من به تو اعتماد کامل دارم..اون حرف برای این بود که تاجیک حساس نشه..اصلا خوشش نمیاد احساسات وارد کار بشن..هم الان هم روزی که کادوی تولدتو آوردم،هیچکس خبردار نشد که میام دیدنت..
سعی کردم آثار کیلو کیلو کله قند آب کردن توی دلم،توی صدام مشهود نباشه..
+منظورت از احساسات چیه؟
-خب..خب..انسان دوستی..دلم نمیخواد آدم بی گناه دیگه ای قربانی بشه..ما که نمیدونیم..شاید آرش هم همدست پدرش باشه و اگه اینطور باشه نزدیک شدن بهش خطرناکه..
به خاطر اینکه جوابش باب میلم نبود دوباره لحنم تند شد:
+اولا آرشی که من دیدم،صاف و ساده تر از این حرف هاست که همچین اعمال کثیفی ازش سر بزنه..دوما من نیاز به نگرانی هیچکس ندارم..خودم قبول کردم وارد این بازی بشم،پس عواقبش هم پای خودمه..سوما م...
با خنده ای که سعی در خفه کردنش داشت گفت:
-بسه آقا ما تسلیم..نمیدونم چرا به من که میرسی همش لیست اول و دوم راه میندازی..ولی از من به تو نصیحت..خیلی راحت به آدما اعتماد نکن..برو تو دیگه دیر وقته..
لحن دلسوزش باعث شد دوباره آروم بشم..
+کی میرید مرز..
-به محض اینکه افرادمون خبر بدن کامیون ها رسیدن..
تا پشت لبم اومد که بگم میشه تو نری؟اما عوضش گفتم:
+به سلامت..
بعد هم به سرعت رو برگردوندم تا نبینه بغض کردم خواستم برم داخل خونه که گفت:
-سایه..
اولین بار بود اسمم صدا میزد..ایستادم ولی برنگشتم..
-چادر خیلی بهت میاد..
به سرعت رفتم داخل و درو بستم..نه از سر عصبانیت..ترسیدم جلوش از خوشی پس بیفتم و آبروم بره...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅