آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۲۹ لامپ های نیمه سوخته تا حدودی داخل سوله رو روشن میکردند..نیما به حالت ن
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۳۰
نیما به سختی شروع به صحبت کرد:
×ت..تاجیک..رف..رفت دنبال..صبوری..اون سه نفر هم..ب..با خودشون..بردن..نوچه
هاش..اونارو..گروگان گرفتن..خو..خودشون مید..میدونستن.. صبوری کسی نیست که..توی مواقع خطر..به..به فکر زیردست هاش باشه..میخوان..با تهدید جو..جون اونا..خودشون نجات بدن..
بعدش به سختی سرفه کرد و لخته ای خون از دهانش خارج شد..
حسی که شهاب داشت براش خیلی آشنا بود..احساس میکرد داره بار دیگه برادرش،شاهین رو از دست میده..مثل زمانیکه خبر کشته شدن اونو شنید،بغض کرد..با خودش عهد کرده بود بعد از برادرش برای هیچ کس اشک نریزه ولی دید نمیتونه پای قولش بایسته..گفته بود اجازه نمیده هرگز احساسش بهش چیره بشه ولی چه قول غیر ممکنی!!چطور میشه کسی که حس انسانیتش بیداره،احساس نداشتهباشد..شهاب احساس میکرد دوباره خانواده داره..تاجیک مثل پدرش،فرهاد و نیما مثل برادرهاش و سایه مثل...عقلش میگفت سایه هم مثل خواهرت..ولی دلش..سایه خواهر نبود..سایه همدم بود..سایه تکیهگاه بود..کی گفته فقط زن ها تکیهگاه میخوان؟کی گفته یک مرد همیشه باید پشت و پناه باشه؟یک مرد هم نیاز داره که گاهی به پاتوق دنج دنیای زیبای یک زن پا بذاره و از وجودش آرامش بگیره..دل شهاب عجیب هوای سایه کرده بود..دلش میخواست الان اینجا بود و آرومش میکرد.. اگه سایه بود...صدای تیراندازی رشته افکارشو پاره کرد..نیما به سختی نفس میکشید و رنگش به شدت پریده بود..شهاب به آرومی سر رفیقی که به تازگی بدجوری با حرفاش گزیده بودش رو در آغوش گرفت..اجازه داد اشک های گرم صورت یخ زدشو بپوشونه..نفس های نیما کند و کندتر و ناگهان متوقف شد..دستش بیحس کنار بدنش افتاد..اشک های شهاب شدت گرفت و از هقهق شونه هاش به لرزش دراومد..صدای گریهاش توی زوزه باد و شلیک گلوله گم شد..
تاجیک توی دل تاریکی در تعقیب صبوری بود..پاهاش با فکر انتقام از قاتل دختر یکییکدونش ،جون گرفته بود..گردن نحسش فقط چند متر با دستانش که آماده خفه کردن این مرد بودن،فاصله داشت..بهش رسید و از پشت یقشو گرفت..صبوری روی زمین سنگلاخی پرت شد..
لگدی به پهلوی صبوری زد و گفت:
-مدت هاست دنبالتم..هر دفعه مثل ماهی از دستم لیز خوردی..(لگد دوم)اینبار با تفوذ توی زیردستات گیرت انداختم(لگد بعدی)چیه؟چشمات گشاد شد..حتی فکرش هم نمیکردی که منشی شرکتت،یه دختر معمولی ساده اینطوری تو رو توی دام بندازه..سایه فراهانی..هم سن و سال همون دختر هایی که برای منفعت خود پولپرستت جنازشون هم به دست خانوادشون ندادی...
در این حین صبوری اسلحه مخفیشده زیر کمربندش بیرون کشید و از غفلت تاجیک استفاده کرد و به سمتش شلیک کرد..تیر به کتفش برخورد کرد و پیرمرد از سر درد فریادی کشید..گرگ پیر با لبخند کریهی از جا برخاست و به سمت قلب تاجیک نشونه رفت..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
مداحی آنلاینمداحی آنلاین - نماهنگ بعد مرگم - مهدی رسولی.mp3
زمان:
حجم:
6.6M
🥀❤️🩹هیچکسی غیر خودت نمیخوره به دردم
تو رفاقت با کسی جز تو حساب نکردم
دو سه خط نامه نوشتم برا بعد مرگم
ای دورت بگردم.
#شب_جمعه
#استودیویی🔉
#مهدی_رسولی🎙
❀͜͡🥀
•┈—┈—┈✿┈—┈—┈•
https://eitaa.com/avayedel0
✨شب زیباتون
💫متبرک به
✨گرمی نگاه خدا
💫الــهی
✨دلخوشیهاتون افزون
💫دلاتون مملو از شادی
✨و جمع خانوادهتون
💫پراز دلگرمی و عشق و لبخند
شبتون بخیر💫
❣#سلام_امام_زمانم❣
📖 السلام علیک فی آنآء لیلک و اطراف نهارک...
🌱سلام بر تو ای مولایی که در شب تیرهی غیبت، همه از تو نور می جویند؛
و در روز ظهورت، همه با آفتاب تو راه بندگی را میپویند.
سلام بر تو و بر روز ظهورت🌱
#اللهمعجللولیکالفرج
#امام_زمان
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
💠 #حدیث روز 💠
💎 شریک بودن در گناه ظلم
🔻امیرالمؤمنین علیهالسلام:
«اَلْعامِلُ بِالظُّلْمِ وَ الْمُعینُ عَلَیْهِ وَ الرّاضِیُ بِهِ شُرَکاءُ ثَلاثَهٌ»
❇️ ستمکار و کسی که در ستم یاری میدهد، و آنکه به ستم راضی است، هر سه با هم شریک [در گناه] هستند.
📚 تحف العقول، ج۱، ص۲۱۶
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
اینجا هر روز از اول قرآن به ترتیب با هم #یک_صفحه_قرآن میخونیم و ثوابش رو هدیه میدهیم
به آقا امام زمان ♥️
💎#آرامشِ_با_قرآن
به سوی نور29.mp3
زمان:
حجم:
14.7M
📚 مجله صوتی شنیدنی: «به سوی نور»
👈🎧 #قسمت_بیست_و_نهم 29
🎙 به کلام و تنظیم : #مصطفی_صالحی
#نشر دهید به نیّت سربازی امام مهربانمان: زمینه ساز ظهور و حضورش باشیم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅