💢قیام پانزده خرداد
📌۱۵ خرداد صرفاً یک روز در تقویم نیست،یک تاریخ است!
یک تاریخ سراسر شکوهمند که برای همیشه باید جاودانه نگهداشته شود.
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
به سوی نور34.mp3
زمان:
حجم:
14M
📚 مجله صوتی شنیدنی: «به سوی نور»
👈🎧 #قسمت_سی_و_چهارم 34
🎙 به کلام و تنظیم ادمین کانال: #مصطفی_صالحی
#نشر دهید به نیّت سربازی امام مهربانمان: زمینه ساز ظهور و حضورش باشیم
@ostad_shojaeروانشناسی قلب 04.mp3
زمان:
حجم:
7.3M
#فایل_صوتی_روانشناسی_قلب 4
🎧آنچه می شنوید؛
❣️هرقدر قلبمون،
ازبیماری هايي مثل کینه،حسادت،غرور، پرخاش،و...خالی تر ميشه؛
ما،شادتر وآروم تر،میشیم😊
🔻چجوری
دلمون به سلامتی میرسه؟
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
🔰دوران نوجوانی برای خیلی از والدین شبیـه
یه فصل تازهست: یه روز صمیمی وپرحرف،🗣
یه روز ساکت و کمحوصله🙅♂این بالا و پایین
ها معمولاً بیشتــر از اینکه «لجبازی» باشـــــه،
نشونهی دورهایه که توش همه چیز در حـال
تغییرکردنه؛ از بدن و خواب گرفته تا
احساسات و نگاه به خودش.
خیلی وقتها پشت جوابهای کوتاه یا تند، خستگی، فشار مدرسه، نگرانیها یا ترس از قضاوت پنهانـــه چیـزی کــه بـرای نوجــوانها
آرامش بخشه اینه که تو خونــه حس کنـــن
«میشه خودم باشـــم»؛
جایی کــه میشـــه حرف زد، بدون اینکه فوری برچسب خورد.🏷
🔰نوجوانی سن تمرین زندگیه!
https://eitaa.com/avayedel0
📖🕊داستان راستان 🕊📖
جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت
و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید:
چه میبینی؟
گفت:
آدمهایی که میآیند و میروند
و گدای کوری که در خیابان صدقه میگیرد.
بعد آینه بزرگی به او
نشان داد و باز پرسید:
در آینه نگاه کن و بعد بگو چه میبینی؟
گفت: خودم را میبینم.
عارف گفت: دیگر دیگران را نمیبینی،
در حالی که آینه و پنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شدهاند.
اما در آینه لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی
جز شخص خودت را نمیبینی.
این دو شیئ شیشهای را
با هم مقایسه کن؛
وقتی شیشه فقیر باشد،
دیگران را میبیند و به آنها
احساس محبت میکند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت، کبر، غرور، پلیدی و…) پوشیده میشود،
تنها خودش را میبیند.
تنها وقتی ارزش داری
که شجاع باشی و آن پوشش جیوهای را از جلو چشمهایت برداری
تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.
https://eitaa.com/avayedel0
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۳۷ همه سعی میکردن به خودشون دلداری بدن که سر و کله سایه پیدا میشه اما با گذ
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۳۸
نوری که از بیرون اومد چشممو زد..دستم رو جلوی نور گرفتم..از لابهلای انگشت هام سایه مردی رو دیدم که نزدیک میشد.. دو تا مرد دیگه هم باهاش وارد شدن اما عقبتر ایستاده بودند..با اشاره مرد اولی که انگار رئیس اون دو تا بود در بسته شد و لامپ اتاق روشن شد..انقدر از دیدن چهره مرد میانسال شوکه بودم که آنالیز اتاق از یادم رفت..
+ف..فرامرز صبوری!!!!
×حالت چطوره موش کوچولو؟(بعد از چند ثانیه خندیدن)میدونی چرا این اسم رو بهت اختصاص دادم؟چون مثل یک موش خونگی افتادی توی انبارم و بی سر و صدا و بدون اینکه دیده بشی گند زدی به همه چی؟
وقتی داشت این جمله رو ادا میکرد،صداش رفته رفته بالا رفت و لحن شوخ طبعش رنگ خشم به خودش گرفت..
×تو با اون چهار تا آشغال دیگه دست به یکی کردی و همه نقشه های من رو نقش بر آب کردی..بیزینسی که این همه سال براش زحمت کشیده بودم به فنا دادی و زندگیمو به هم زدی..یکی تونو که به درک واصل کردم..حالا نوبت توئه..نترس به زودی تک تک دوستاتو میفرستم پیشت..
+کدوم بیزینس؟؟!ریختن خون مردم؟تو خودت پدری!!چطور تونستی با بچه های مردم اینکارو بکنی؟هر چند تو به آرش هم رحم نکردی..اون داره عذاب کارهای تو رو میکشه..
×خفه شو..تو کی هستی که منو نصیحت میکنی؟تو نگران پسر منی؟تو که دلشو شکستی؟من فهمیدم که آرش بهت ابراز علاقه کرده و تو رد کردی..من شکستن غرورشو دیدم..یکی از دلایلی که ازت متنفرم همینه..تو باید برای خیلی چیز ها تقاص پس بدی..وقتی احساس آرش رو زیر پا له کردی،باید ذرهذره له بشی..
مهلت دفاع نداد و بلافاصله پاشو روی ساق دستم گذاشت و با تمام وجود فشار داد و وزنشو کامل روش انداخت..جیغی که از ته دل کشیدم با صدای چندش خورد شدن استخونم قاطی شد..
×این اولیش..
عقب گرد کرد و از اتاق خارج شد..اون دو تا مرد هم رفتن ولی به دقیقه نکشید،یکیشون برگشت..هر قدمی که به سمتم برداشت، به سختی خودمو عقب کشیدم..انگار از ترسم لذت میبرد که لبخند کریهی روی لبش ظاهر شد..بدون حرف خم شد و یه بشقاب کنسرو لوبیا جلوم گذاشت و دوباره از اتاق خارج شد..درد دستم امونمو بریده بود..حتی یک میلی متر نمیتونستم تکونش بدم..انگار که با مته برقی دارن سوراخش میکنن..جلوی ریزش اشک هامو نمیتونستم بگیرم..اشکی که از سرِ درد، ترس و دلتنگی میریختم ..دوست داشتم عین بچه های چهارساله پا به زمین بکوبم و بگم من مامانمو میخوام..ایهاالناس منو از دست همه آدم بزرگا نجات بدید..من میخوام عروسک بازی کنم..من میخوام از باغچه علف های هرز رو بکنم و خرد کنم و توی قابلمه پلاستیکی بریزم تا مثلا غذا درست کنم..من دلم میخواد با دو تا پشتی لاکی رنگ برای خودم یه خونه کوچیک درست کنم و دور بشم از همه آدم بزرگا..من از دنیای بزرگتر ها میترسم..من از این حد از خشم و دنائت میترسم..
✨دانای کل✨
زنگ خونه تاجیک به صدا دراومد..فرهاد به صفحه آیفون نگاه کرد و با تعجب به سمت تاجیک و شهاب برگشت:
-آرشه!!!!
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
#سلام_امام_زمانم 🥀
🔅السلام علیکَ یا وعد الله الذّی ضمنه...
🌱سلام بر مولای مهربانی که آمدنش وعدهی حتمی خداست...
وسلام بر منتظران و دعاگویان آن روزگار نورانی و قریب...
📚زیارت آل یاسین_مفاتیح الجنان
«🥀»↴
#مولای_من
مرابِهغِیرِتُونبودپناهمہدےجآن
ڪِهمنگدایموهستےتوشاهـ،مَہدےجآن
درانتظارِتوشامهاگذشتعمرعزیز
نگشتحاصلمنغیـرآهمہدےجآن...
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج