eitaa logo
آوای دღل
446 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
2.1هزار ویدیو
48 فایل
📚 آوای دل جایی برای اندیشه، احساس و نگاه تازه به زندگی. از الهام و دانستنی تا تجربه و هنر — همه در یک جا. با ما همراه باشید؛ جایی که هر محتوا، صدایی از دل دارد. 🌿 https://eitaa.com/avayedel0
مشاهده در ایتا
دانلود
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۴۲ ✨دانای کل✨ در خونه تاجیک باز شد و شهاب و فرهاد با عصبانیت وارد شدند..ش
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۴۳ با چهره ی بی حالتش فقط به من زل زده بود.. +هوی عمو مگه کری؟ باز هم فقط نگاه..از سر حرص پامو به زمین کوبیدم و فریاد زدم: +خدا لعنتتون کنه..مگه شما آدم نیستید؟ خدمتکار های زیادی توی پذیرایی مشغول کار بودن ولی حتی یکیشون سر بلند نکرد که ببینه برای چی داد میزنم..احساس کردم فقط یک نفر میتونه بهم جواب بده..کسی که از صبوری و آرش نترسه و به دستور اونها زبونش بسته نشه..نمیدونم چرا فکر میکردم زنی که توی باغ نشسته همون آدمه..خواستم به سمت در برم که دیدم اون بادیگارد باز هم به دنبالم میاد.. +ببینم نره غول..بهت یاد ندادن دنبال یه خانوم نباید راه بیفتی؟ دیدم باز هم انگار نه انگار +انگار یاسین توی گوش خر میخونم..به درک هر غلطی دلت میخواد بکن.. از در رفتم بیرون و به سمت استخر رفتم..اون خانوم پشتش به من بود..بی حرف رفتم و روی صندلی رو‌به‌روش نشستم..از لباس بلندش و مدل بستن روسری و چهره سبزه و آرایش چشمش تونستم حدس بزنم که عربه..توجه اون خانوم به من جلب شد و بعد به بادیگارد که کنار صندلی ایستاده بود..دستش رو به معنی برو برای بادیگارد تکون داد..متوجه تردید اون مرد شده بودم اما ظاهرا قدرت سرپیچی از دستور اون زن رو نداشت..با اکراه از ما فاصله گرفت و به سمت ساختمون رفت.. +خانم شما میتونید حرف بزنید یا مثل باقی اهل عمارت روزه سکوت گرفتید؟اصلا ایرانی هستید؟زبون منو متوجه میشید؟ به سمت جلو خم شد که باعث شد جواهرات گرونقیمت دست و گردنش به خوبی توی نور خورشید بدرخشه..شروع به صحبت کرد و از لهجه‌اش میتونستم به خوبی بفهمم که عربه ولی فارسی رو خیلی خوب ادا میکرد.. ×من فارسی بلدم..از اهل این خونه به دل نگیر..اونا یاد گرفتن که اگه اربابشون بگه نفس نکش هم به حرفش گوش کنن..پسر ارباب هم براشون حکم همون رو داره.. +ما ایران نیستیم، درسته؟ ×بله..اینجا دوبی هست..ما توی اماراتیم.. با اینکه خودم تقریبا مطمئن بودم که چنین جوابی می‌شنوم اما تا لحظه آخر امید داشتم که بگه دارم اشتباه میکنم..ولی حداقل خوشحال بودم که زیاد از ایران دور نیستم اما چطور میخواستم از این کاخ کوفتی فرار کنم..زمانیکه توی شرکت صبوری نفوذ کردم یکی از اون ها بودم..کسی بهم شک نداشت و از همه مهمتر آرشی نبود که عاشقم باشه و بخواد دو دستی بهم بچسبه..همیشه دلم می‌خواست مردی انقدر عاشقم باشه که به هیچ قیمتی اجازه نده ازش دور بشم اما حالا میبینم وجود چنین مرد خودخواهی به همون اندازه زجرآوره که بی‌توجهی کسی که دوستش داری بهت، هست ×انقدر آشفته نباش +چطور آشفته نباشم!؟شما نمیدونید من توی چه جهنمی هستم.. ×اتفاقا اگه یک نفر اینجا تو رو درک کنه اون منم یاد مکالمه صبوری و آرش افتادم..فرامرز گفته بود این راه رو رفته و زنی که دوستش داشته رو به زور کنار خودش نگه داشته +شما ×من همسر فرامرز هستم و..مادر آرش +پس شما هم قربانی یک مرد عاشق پیشه و البته خودخواه شدید ×حوصله قصه شنیدن داری؟ +از نگاه کردن به در و دیوار که بهتره.. ×پدرم تاجر بود از ایران پسته و زعفرون وارد امارات و کشور های دیگه اطراف خلیج‌فارس میکرد‌ پدر فرامرز هم توی کار صادرات همین اجناس بود این بود که کم‌کم روابط ما خانوادگی شد..چند بار اونها به خونه ما اومدن و چندبار هم ما به ایران رفتیم..من از نگاه های پسر جوون خانواده هیچ خوشم نمیومد گذشت تا ما بزرگ شدیم و پدر فرامرز من رو از پدرم خواستگاری کرد..همه موافق بودن به جز من..فرامرز چیزی توی نگاهش بود که منو می‌ترسونداصلا ازش حس خوبی نمیگرفتم پدرم خیلی دوستم داشت..وقتی فهمید دلم به این وصلت راضی نیست،جواب منفی داد..پدر فرامرز هم قبول کرد وگفت بالاخره فقط که دل پسر من مهم نیست.اما مادرش.امان از مادرش..زن بدجنس وسنگدلی بود..به قول خودش میخواست پسرش قوی بار بیاد اما قدرت رو توی این نمی‌دید که پسرش بتونه با شکست عاطفی کنار بیاد از نظر اون فرامرز باید یاد میگرفت که هر چیزی که میخواد به دست بیاره اگه بگم هیولایی که امروز میبینی دستپخت اون مادر فولاد زره هست،دروغ نگفتم..زندگی روز جهنم شد که پدر فرامرز یعنی تورج خان صبوری مرد..همه چیز دست این مادر و پسر افتاد..پدرم روی حساب اینکه قراره تجارتش ادامه پیدا کنه کلی بدهی به مردم داشت اما فرامرز لحظه آخر زد زیر معامله..خسارت هم داد ولی اون مبلغ یک دهم بدهی های ما هم نمیشد پدرم مجبور شد پول نزول کنه و اوضاع بدتر شد‌ قرض روی قرض اومد و ما هر روز بیچاره تر شدیم..تا اینکه فرامرز پیغام داد حاضره در ازای ازدواجش با من همه بدهی ها رو صاف کنه چاره ای نداشتم‌نمیتونستم پدرم رو توی اون شرایط ببینم..قبول کردم و باهاش ازدواج کردم..فرامرز که دید اینطوری به یکی از خواسته هاش رسیده فهمید با نامردی میتونه به هر چیزی که میخواد برسه..مادرش بعد از چندسال پیر و از کار افتاده شد و همین پسری که دائم سنگش رو به سینه میزد حاضر نشد حتی ببینیش.
امشب برایتان یک دل بی کینه یک دوستی دیرینه یک قلب آرام،یک تن سالم ودنیا دنیا محبت آرزو دارم... 🌟شبتون پر از آرامش...✨
با سلام دوستان لطفاً در این نظر سنجی شرکت کنید 🙏❤️ https://EitaaBot.ir/poll/pcon
. . 🖼 هر روز خود را با بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ آغاز کنیم: 📌امروز پنجشنبه ☀️21 خرداد ۱۴۰۵ هجری شمسی 🌙25 ذی الحجه ۱۴۴۷ هجری قمری 🎄11 ژوئن 2026 میلادی 🌹ذکر پنجشنبه: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ المَلِک الحقّ المُبین به معنی “معبودی جز خدای حق و آشکار نیست اَلْحَمْدُ لِلَّهِ کَمَا هُوَ أَهْلُهُ ‌‌‌✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴ 『@avayedel0』 ┅✧❁☀️❁✧┅
💠 روز 💠 💎 آفت منت‌گذاشتن بر دیگران 🔻امام حسن مجتبی علیه‌السلام: «مَن عَدَّدَ نِعَمَهُ مَحَقَ كَرَمَهُ.» ➖ هر که احسان‌های خود را برشمرد، بخشندگی خویش را از بین برده است. 📚 بحار الأنوار، ج ۷۸، ص ۱۱۵ ‌ ‌ ✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴ 『@avayedel0』 ┅✧❁☀️❁✧┅
اینجا هر روز از اول قرآن به ترتیب با هم میخونیم و ثوابش رو هدیه میدهیم به آقا امام زمان ♥️ 💎
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. الهی چشم و دلتون روشن بشه به اتفاقات خوب سلام به روی ماهتون ✨💫🤍 صبحتون بخیر🌼🤍 ✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴ 『@avayedel0』 ┅✧❁☀️❁✧┅ ‌‌‌‌
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥قیمت خودت رو بدونی، در آسمان محبوبیت پیدا میکنی.... ✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴ 『@avayedel0』 ┅✧❁☀️❁✧┅