.
الهی چشم و دلتون روشن بشه به اتفاقات خوب
سلام به روی ماهتون ✨💫🤍
صبحتون بخیر🌼🤍
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥قیمت خودت رو بدونی، در آسمان محبوبیت پیدا میکنی....
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
به سوی نور40.mp3
زمان:
حجم:
13.2M
📚 مجله صوتی شنیدنی: «به سوی نور»
👈🎧 #قسمت_چهلم 40
🎙 به کلام و تنظیم مدیر کانال: #مصطفی_صالحی
#نشر دهید به نیّت سربازی امام مهربانمان: زمینه ساز ظهور و حضورش باشیم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
43.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠🔊 تا آخر عمر در توبه رو باز میذارم!
🎙حجت الاسلام والمسلمین استاد#محرابیان
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅
16.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- روایتِ وفا، ایثار و نور 🤍
- قصهای از بخشش، برای دلهای خسته ✨
- آیههایی که دل را آرام میکنند 🌿
- از عطا تا رهایی؛ یک مسیر روشن 🌙
- شکوهِ ایمان در سادهترین واژهها 💫
- برای دلهایی که روشنایی میخواهند 🕊️
- سفری از خلوص تا آرامش دل
- معنایی عمیق، برای لحظههای ناب
#آیه_هل_اتی
#روز_خانواده
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۴۳ با چهره ی بی حالتش فقط به من زل زده بود.. +هوی عمو مگه کری؟ باز هم فقط
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۴۴
×وقتی آرش سه چهار سالش شد یه روز فرامرز اومد و گفت که دوست داری برگردی کشورت؟توی اون زندگی اجباری،غم غربت هم به درد هام اضافه شده بود..با خوشحالی گفتم که دوست دارم..روزی که برگشتم امارات داشتم از خوشی بال درمیاوردم.. یکی دو ماه خوب بود تا اینکه فرامرز گفت برای شغلش باید برگرده ایران..بهش گفتم من میخوام توی خاک خودم باشم..ایران منو افسرده میکنه..اینجا حداقل یکی دو تا فامیل دارم که هر از گاهی بهم سر میزنن..گفت اختیار با خودته..تعجب کردم..این اولین بار توی زندگی مشترکمون بود که به من حق انتخاب میداد..طولی نکشید که فهمیدم چه نقشهای داره..یه روز صبح که بیدار شدم و رفتم اتاق آرش تا بهش سر بزنم فهمیدم نیست..پیشکارش گفت با آرش برگشته ایران..منم اجازه خروج از عمارت رو نداشتم..میدونستم اگه مخالفش خواستش داغ دیدن بچم به دلم میمونه..هر شب اجازه میداد با آرش تلفنی حرف بزنم..چند ماه یکبار هم میآوردش اینجا..اما رفتهرفته با بزرگ شدنش فهمیدم این روباه مکار بالاخره کار خودشو کرده..آرش روز به روز بیشتر شبیه پدرش میشد.. البته هنوز هم معتقدم به بدی پدرش نیست که اون هم به خاطر نصیحت های منه..حالا به تو میگم دختر جون..منم اوایل میخواستم با سرنوشتم مبارزه کنم..ولی حالا از اون دختر سرحال پیرزنی در اثر گذر ایام به جا مونده که دیگه رمق جنگیدن نداره..آرش حداقل توی عشق با پدرش مو نمیزنه..اون نمیذاره از پیشش بری..اگه زیاد باهاش لج کنی مجبور میشه جور دیگه ای رامت کنه..
+نه..من حیوون دستآموزش نیستم که رامم کنه..من سایه هستم..به جز خدا بنده و مطیع هیچکس نمیشم..فراموش نکنید همین دیو دوسر،همین فرامرزی که اینجوری با ترس دربارش حرف میزدید،یکبار دمش رو چیدم..باز هم میتونم..روزی که تصمیم گرفتم بساط آدمکشی این هیولا رو جمع کنم تردید داشتم..از خدا کمک خواستم..استخاره گرفتم..اونجا گفته بود ظاهرا پیروز نمیشی اما باید توکل کنی تا موفق بشی(برای یادآوری به پارت8 مراجعه کنید )..
ناگهان همهمهای حیاط رو برداشت..خدمتکار ها توی چشم به هم زدنی ناپدید شدن..بادیگارد اومد و رو به زن چیز هایی به عربی گفت..
×بلند شو دختر..گفتن باید حیاط خالی بشه..باید بریم داخل عمارت..
همراه مادر آرش رفتم داخل..کنجکاوی داشت دیوونم میکرد.. به سمت اتاق خودم توی طبقه بالا رفتم و پرده تراس رو کنار زدم..اول ماشین سفید رنگی داخل شد که آرش و پدرش پیاده شدن و بعد ون مشکی رنگی پشت سرش ظاهر شد..دو تا قلچماق پیاده شدند و مردی رو با چشم های بسته و لباس پاره و خونی انداختن پایین..نفسم رفت و چشمام دودو زد..من میشناختمش.. دلم براش تنگ شده بود و هر لحظه آرزو میکردم کاش پیشم بود تا کمتر میترسیدم ولی نه اینجوری..صورتش مشخص نبود ولی شک نداشتم که شهابه..فرامرز و آرش از دست ما عصبانی بودن..اگه آرش نبود معلوم نیست تا حالا چند تا کفن پوسونده بودم..ولی شهاب چی؟عشق هر چند مزخرف آرش من رو نجات داد ولی تضمینی نبود که شهاب از این غائله جون سالم به در ببره..اصلا چطوری گرفتنش؟تنها چیزی که میدونستم اینه که نباید حساسیت نشون بدم..اگه آرش بفهمه من به شهاب علاقه مندم قطعا روی تصمیماتش تاثیر بدی میذاره..در اتاق به دیوار کوبیده شد..صبوری بود..
-بیا که مهمون ویژه داری..آرش گفته نباید یه مو از سرت کم بشه ولی نگفته نمیشه شکنجه روحی بدمت..
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌺 سلام صبح بخیر 🌺
🔹 شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
🔹۲۷ ذی الحجه ۱۴۴۷
🔹۱۳ ژوئن ۲۰۲۶
🔹ذکر روز : یا رَبَّ الْعالَمین
#تقویم
✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴
『@avayedel0』
┅✧❁☀️❁✧┅