eitaa logo
آوای دღل
429 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
50 فایل
📚 آوای دل جایی برای اندیشه، احساس و نگاه تازه به زندگی. از الهام و دانستنی تا تجربه و هنر — همه در یک جا. با ما همراه باشید؛ جایی که هر محتوا، صدایی از دل دارد. 🌿 https://eitaa.com/avayedel0
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ یـه جمله خیلی قشنگی هست که میگه👇 « مأموریـت تو در زندگى تغيير جهان نيست... تو مامور تغيير خويشتنى و تمام راه حل ها در درون تـوســـت ...» ‌ 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
دَر روضهـْ چایِ قَند پَهـلو هـَم بَرآن شُد تا داغِمان دَر سینہ تازہ دَم بمانَد! 🖤🖤🖤🖤
🔰 خیال نکن کسی شده‌ای 🌱 شهید زین الدین در میان بسیجی‌ها از محبوبیت عجیبی برخوردار بود. بچه ها وقتی او را در کنار خود می‌دیدند، گاه با شور و هلهله میدویدند دنبالش، آن وقت سر دست بلندش می‌کردند و شعار « فرمانده‌ی آزاده...» را سر می‌دادند و به این ترتیب، از جان گذشتگی خود را به فرمانده‌شان اعلام می‌کردند. 🔺 دوستی می‌گفت: «یک بار پس از چنین قضایایی که آقا مهدی به سختی توانست خودش را از چنگ بچه‌های بسیجی خلاص کند، با چشمانی اشک آلود نشسته بود به تأدیب نفس. با تشر به خودش می‌گفت: مهـــدی! خیال نکن کسی شده‌ای که این‌ها این قدر به تو اهمیت می‌دهند. تو هیـــچ نیستی، تو خــاک پــای بسیجیانی... 🔸 همین طور می گفت و آرام آرام گریه می‌کرد!» 🌐 منبع: سایت aviny.com
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•🖤🌱• سرِ علی بـه سلامت چه بـاک از ایـن سردرد مـحبتِ "ولی اللّٰه" دردِ سر دارد... 🥀 🌱 🖤 @poshtekhakrizhayeeshgh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره5 ✅قال امام صادق(علیه السلام): «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَا يَبْغِيَانِ» قال علی(علیه السلام)و فاطمة(علیها السلام)بَحرانِ من العِلمِ عَمیقانِ لا یبغی أحدهُما علی صاحِبِهِ «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ» الحسن و الحسین (علیهما السلام). 👈امام صادق(علیه السلام)فرمودند: این که خداوند فرمود: «دو دریا را طوری روان کرد که به همدیگر برسند. بین آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی‌کنند.» فرمود: علی(علیه السلام)و فاطمه(علیها السلام)همان دو دریا هستند از علم ژرف‌. هیچ یک از این دو بر هم برتری نمی‌جوید و «از آن دو لؤلؤ و مرجان حاصل می‌گردد.»که مراد از لؤلؤ و مرجان حسن و حسین (علیهما السلام) است. 📖سوره الرحمان، آیات 19،20،22 📚بحار الأنوار، جلد24، ص98 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
راز‌های مگو به هیچکس نگو چه برنامه‌ای تو ذهنته، تا اینکه انجامش بدی! به هیچکس نگو هدفت چیه؛ تا اینکه مسیرشو کامل پیدا کنی. به هیچکس نگو داری برای چی تلاش میکنی؛ تا اینکه به مقصد برسی. به هیچکس نگو برای زندگیت چه برنامه‌ای داری تا اینکه توی اون جایگاه قرار بگیری. ‌ 💫💫💫💫💫💫💫💫💫
احکام🔻🔻🔻
💠 عدۀ طلاق در صورت دوری از شوهر 💬 سوال: خانمی حداقل 4-5 سال از شوهرش دور بوده و سپس طلاق گرفته است. آیا برای ازدواج مجدد با فرد دیگر، نگه داشتن عده طلاق و سپری شدن مدت آن لازم است؟ ✅ پاسخ: در هر صورت، عدۀ طلاق بعد از تحقق طلاق و جاری شدن صیغه طلاق شروع می‌شود و باید برای ازدواج مجدد تا پایان عده صبر کند. 📚 بخش استفتائات پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت53 سارا جان خیالت راحت باشه آقای کاظمی پسره خیلی خوبیه محسن : بله خواه
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت54 مریم : کاره خوبی کردی همه باهم میریم خونه منو امیر حسین پشت ماشین سوار شدیم ،مریم هم جلو حرکت کردیم رفتیم سمت خونه مریم : ببخشید حاج رضا اینو میگم الان که داریم میریم تا برسیم خونه شب شده میشه شام بریم بیرون بابا رضا: سارا بابا تو چی میگی ؟ - هر چی شما بگین واسه من فرقی نمیکنه بابا رضا پس شام میریم بیرون امیر حسین نگاهم میکردو میخندید پسره آرومی بود ،همیشه دلم میخواست یه داداش یا خواهر داشته باشم ولی به خاطر قلب مامان دکتر اجازه نمیداد شام و بیرون خوردیم و رسیدیم خونه من به همه شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاقم اینقدر سرم درد میکرد که با قرص خوابم برد صبح با صدای زنگ ساعت گوشیم بیدار شدم ،دو دل بودم برم دانشگاه یا نه از طرفی میترسیدم موضوع رو به بابام بگم نمیدونستم چه فکری میکرد به خودم گفتم میرم دفتر دانشگاه صحبت میکنم کلاسامو جا به جا کنه بلند شدمو اماده شدم کیفمو برداشتم برم پایین که چشمم به عبا خورد خندیدمو گفتم یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم این پسر تو دانشگاه ما بود و منه کور نمیدیدمش عبا رو گذاشتم داخل یه نایلکس گفتم همرام ببرمش بدم به صاحبش رفتم پایین کفشمو بپوشم که مریم صدام زد مریم: ساراجان بیا صبحانه بخور بعد برو رفتم سمت اشپز خونه - سلام مریم: سلام عزیزم بیا بشین برات چایی بریزم ( نشستمو صبحانمو خوردم ) - دستتون درد نکنه مریم : نوش جونت - فعلن من برم خداحافظ مریم: به سلامت مواظب خودت باش سوار ماشین شدم ،تو دلم گفتم نکنه یاسری هم امروز شیشه ماشینمو بشکنه تصمیم گرفتم با مترو برم سر ساعت رسیدم دانشگاه ،داخل محوطه همه نگام میکردن و زیر لب پچ پچ میکردن منم یه نفس عمیقی کشیدمو رفتم به سمت دفتر از پله ها بالا میرفتم که یکی صدام زد برگشتم ساحره بود - سلام ساحره جان خوبی؟ ساحره : سلام عزیزم دیشب تا صبح فکرم درگیر تو بود! بهتری الان؟ - میبینی که فعلن زنده م ساحره : خدا رو شکر ، کجا میری؟ - دارم میرم بپرسم ببینم میتونم ساعت و روزای کلاسمو عوض کنم ساحره : چه فکر خوبی کردی میگم کارت تمام شد بیا کافه دانشگاه من اونجام کلاسم دیر تر شروع میشه - باشه ( رفتم دفتر دانشگاه و همه ماجرا رو تعریف کردم اول قبول نمیکردن با کلی خواهش و التماس درسامو جابه جدا کردن فقط یه کلاسو باهاش داشتم که میتونستم یه کم تحمل کنم ) رفتم از پله ها پایین و رفتم سمت کافه دانشگاه دنبال ساحره میگشتم که ساحره بلند شدو صدام کردم امیر حسین و محسن هم بودن با هم احوالپرسی کردیم ساحره : خوب چیکار کردی. .. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂چرا شب غم ما را سحر نمی آید چرا ز یوسف زهرا خبر نمی آید... 🍂عزیز فاطمه! یکدم بیا به محفل ما مگر به مجلس مادر، پسر نمی آید... تعجیل در فرج مولایمان صلوات 🌙