مطلبی بسیار جالب !
روزی دو مسيحی خسته و تشنه در بيابان گم شدند ناگهان از دور مسجدی را ديدند.
ديويد به استيو گفت: به مسجد كه رسيديم من ميگويم نامم محمد است تو بگو نامم علی است.
استيو گفت: من به خاطر آب نامم را عوض نميكنم.
به مسجد رسيدند. عارفی دانا در مسجد بود ، گفت نامتان چيست؟ يكی گفت نامم استيو است و ديگری گفت نامم محمد است و دو روز هست که در صحرا سرگردان شده ایم و راه را گم کرده ایم و اکنون بسیار تشنه و گرسنه هستیم.
شیخ گفت: سریعاً برای استيو آب و غذا بياوريد..
و محمد ، چون ماه رمضان است بايد تا افطار صبر کنی!
صداقت تنها راه میانبر و بدون چاله ، به سمت موفقیت است!
🌸قرائت صدبار سوره قدر در غروب روز جمعه، اثرات بسیار عالی در نفس انسان و ایجاد باب خیرات و برکات رزق معنوی و علمی دارد.
👆🏻این از جمله سفارشات تمام علما و عرفا و حکماست. همچنین چندین حدیث از ائمه اطهار در این مورد داریم. از جمله تاکیدات آیت الله کشمیری و حسن زاده و......
التماس دعا...
💫✨💫✨💫✨💫✨
@Maddahionlinmdhy_anlyn_-_nmhng_khlmyny_-_hj_mhdy_rswly.mp3
زمان:
حجم:
3.8M
یکمی حرف بزن علی ببینه
حرف رفتن نزن علی میمیره
#فاطمیه
#ایام_فاطمیه🏴
مهدی_رسولی🎙
🌼🍂
مهم نیست که در گذشته
برات چه اتفاقی افتاده،
یا در حال حاضر در زندگیت چه
اتفاقی میفته،
اگر با ایمان به خدا قدم برداری،
هیچ کدوم از اینها
قدرت گرفتن یک آیندهی
شگفتآور و خوب رو از تو ندارن؛
خدا تو رو دوست داره...!✨
🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹
ـ☘️🌺☘️🌺☘️
ـ🌺☘️🌺☘️
ـ☘️🌺☘️﷽
ـ🌺☘️
ـ☘️ #دکتر_نامحرم
❓ اگه با وجود پزشک زن، بهخاطر اینکه احتمال مىدیم متخصص مرد بيمارى رو بهتر تشخيص بده و به پزشک مرد مراجعه کنیم، کار اشتباهی کردیم؟
📚 همه مراجع (بهجز سیستانی): اگه پزشک نامحرم برای درمان نیازی به لمس یا نگاه حرام نداره، مشکلی نیست.
👈 در غیراینصورت، تخصص بيشتر دلیل نمیشه كه زن به پزشک مرد مراجعه كنه یا برعکس؛ مگر اینكه ضرورت و احتمال خطر وجود داشته باشه.
📚 آيتالله سيستانى: اگه تخصص پزشک نامحرم در اون بيمارى بيشتر باشه، مراجعه به ایشون اشكال نداره؛ البته دکتر تا حد ممکن، باید از نگاه و لمس حرام اجتناب کنه.
🔺 نورى، استفتائات، ج۱، س۹۳۳؛ امام، استفتائات، ج۳، (نظر)، س۴۲و۴۳و۸۴؛ رهبری، اجوبة، س۱۳۰۳؛ مكارم.
💫✨💫✨💫✨💫✨💫
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت63 بابا رضا : آقای کاظمی ( غذا پرید تو گلو سرفه ام گرفته بود مریمم ترسی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗نگاه خدا💗
قسمت64
رفتم تو اتاقم در کمدو باز کردمو داشتم انتخاب میکردم کدوم لباسو بپوشم
چشمم به لباسی که تازه خریده بودم افتاد
لباسمو پوشیدم ،خیلی توتنم قشنگ بود لباس کاملن بلند تا روی زمین کمرش کلوش بود بالاتنه هم با مروارید کار شده بود
یه شال نباتی که لبه هاش مروارید دوزی شده بود گذاشتم موهامو یه کم دادم بیرون ،ارایش ملایمی کردمو رفتم پایین
مریم جون: وااای عزیزززم چه ناز شدی برم یه اسپند دود کنم برات
بابا رضا هم بادیدنم لبخند زد
چشمام به ساعت خشک شد( نکنه نیاد، نکنه پشیمون شده) فکرم هزار راه رفت که یه دفعه صدای زنگ ایفون اومد
مریم : سارا جان تو برو تو آشپز خونه هر موقع صدات زدم چایی بیار(از این کار اصلا خوشم نمیاومد ولی مجبور بودم)
- چشم
از داخل آشپز خونه صدا شونو میشنیدم
که یه دفعه امیر حسین اومد و دستشو اورد بالا و عدد ۷ و نشون داد گفت چایی بیار
خندم گرفت...
یه دفعه مریم جون صدام زد : سارا جان چایی بیار
چایی رو داخل استکانا ریختم و رفتم داخل سلام کردم
امیر طاها به همراه پدر و مادر و خواهرش اومده بود فک کنم ازش کوچیکتر باشه
چایی رو دور زدم رسیدم به امیر طاها
سرش پایین بود و دستاش میلرزید
امیرطاها: دستتون درد نکنه
نشستم روی مبل کنار مریم
که یه دفعه مادر امیر طاها گفت : اگه میشه این دوتا جوون برن تو اتاق باهم صحبت کنن (قلبم داشت میاومد تو دهنم ،ولی مجبور شدم)
بابا رضا:
سارا بابا اقا امیرو به اتاقت راهنمایی کن
- چشم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸