eitaa logo
آوای دღل
445 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
2.1هزار ویدیو
48 فایل
📚 آوای دل جایی برای اندیشه، احساس و نگاه تازه به زندگی. از الهام و دانستنی تا تجربه و هنر — همه در یک جا. با ما همراه باشید؛ جایی که هر محتوا، صدایی از دل دارد. 🌿 https://eitaa.com/avayedel0
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۲۱ دو روز بعدش قرار گذاشتیم که من برم همون عمارتی که روز اول توش ملاقات د
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۲۲ صداهای گنگی می‌شنیدم... پلک هام به شدت سنگین بود اما به سختی بازشون کردم..نور اطراف چشممو زد..چند بار پلک زدم تا عادت کنم..بدنم کوفته بود و احساس می‌کردم چند کیلو آهن داخل سرم گذاشتن چون اصلا نمیتونستم تکونش بدم..سوزش خفیفی توی دستم احساس می‌کردم که به خاطر فرو رفتن سوزن سرم توی رگم بود..بر عکس فیلم ها من هم میتونستم تشخیص بدم اینجا کجاست و هم دلیلش به یاد می آوردم..قدم زدن با لباس خیس توی باد سرد پاییزی چنین عواقبی هم داشت..صدای قدم هایی شنیدم و بعد چهره نگران سمانه دیدم.. -خدا بگم چیکارت کنه..وقتی شماره من رو با موبایلت گرفتن نفهمیدم چطور خودمو رسوندم..ظاهرا یه راننده تاکسی آوردت..خدا رحم کرد به مامانت زنگ نزدن وگرنه اون بنده خدا سکته می‌کرد.. از راه دور هم که کاری از دستش برنمیومد..خب یه حرفی بزن حداقل بفهمم لال نشدی.. صدام به سختی دراومد و گلوم خراشید: +من ببر خونه.. -باشه دکتر بیاد ویزیت نهایی کنه و دارو هاتو بگیرم میبرمت.. بعد از دوندگی سمانه دنبال کارهای بیمارستان به خونه من رفتیم..روی تختم دراز کشیده بودم که سمانه با سینی که داخلش یک کاسه سوپ و یک لیوان قرص و بسته کپسول بود اومد داخل اتاق.. به زور چند قاشق چپوند توی دهنم..یادم نمی اومد آخرین چیزی که خوردم چی بود..با اینکه ضعف داشتم ولی میلم اصلا به غذا نبود.. -باید یه چیزی بخوری که جون بگیری یا نه؟اصلا تو چته؟چرا مثل ماتم زده ها نگاه می کنی؟ دلم میخواست با کسی درد و دل کنم ولی اون آدم سمانه نبود..چون هم پر چونه بود و توان تحمل همچین راز بزرگی نداشت و هم هرچی کمتر از ماجرا خبر داشته باشه خطر کمتری تهدیدش می‌کرد.. -بیا حداقل کپسولتو بخور..از بس تب کردی که لب هات ترک خورده و چشمات کاسه خون شده..راستی شماره شرکت بده خبر بدم فردا نمیری.. حتی یک لحظه هم نمیتونستم از شرکت غافل بشم..مهم نبود که یکی از آدم هایی که به خاطرشون این ریسک پذیرفتم بدجوری قلبمو شکسته بود.. +نه چیزیم نیست..امشب خوب استراحت کنم فردا صبح حالم خوبه.. با وجود اصرارهای سمانه مبنی بر موندن پیش من و مرخصی فردا ردش کردم بره..بی معرفتی بود ولی حوصله ی هیچکس نداشتم.. فردا با وجو حال خرابم رفتم شرکت..توی افکار خودم غرق بودم که احساس کردم کسی کنار میزم ایستاده..آرش بود..یکدفعه از جا پریدم.. -شرمنده..قصد نداشتم بترسونمتون.. +نه خواهش میکنم..مشکلی نیست.. -اگه حرف های اونروزم شما رو رنجوند عذر میخوام..من شاید عجله کردم..دست خودم نبود..انقدر توی زندگیم منتظر آدمی مثل شما بودم که خواستم در اولین فرصت احساسمو بگم.. ناخودآگاه پوزخندی زدم و لحنم تلخ شد..میدونستم دارم دق دلمو سر کسی خالی میکنم که فقط عیارسنج من برای فهمیدن احساس شهاب بود..اون بیچاره اصلا نقشی توی آشوب دل من نداشت: +من که چیز خاصی درمورد خودم نمیبینم که توجه تاجرزاده ای مثل شما رو جلب کنه..شاید هم فکر کردید من دختر ساده ای هستم که با این حرف های قشنگ گول پسر ها رو میخوره.. -جوابتون توی حرف های خودتون بود..شما ساده هستید..بی ریا و صاف و صادق..چیزی که کمتر توی آدم های دور و برم دیدم..نمیدونستم اینطوری پیش شما شناخته شدم که میتونم انقدر پلید باشم که کسی که بهم کمک کرده رو فریب بدم.. از حرفی که زده بودم پشیمون شدم..چرخید که بره سمت اتاقش اما دوباره برگشت سمتم.. -نمیدونم غم توی چشمات برای چیه..اما اگه احساس کردی میخوای درد و دل کنی من بدون قضاوت گوش میدم.. حس مزخرف دیگه ای هم توی وجودم ریشه دووند..من داشتم با آرش همون کاری می کردم که شهاب با من کرده بود..آرشی که شهامتش از من بیشتر بود و احساساتشو پنهون نکرده بود... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
سلام امام زمانم✋🌸 ای غایب از نظر ها کی میشود بیایی برقع زرخ بگیری صورت به ماگشایی هم دست تو ببوسم هم دور تو بگردم هم رونِما ستانی هم به ما نمایی جانم شود فدایت تابشنوم ندایت دائم زنم صدایت کجایی ◾️الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَـــ الْفَـرَج◾️
🔵امام مهدی شناسی ☀️نورانیت امام☀️ 💠 امامان همه برای "خدای وحده لا شریک له"، اسباب و وسیله هستند و خداوند بر اساس سنت خویش همه چیز را با اسباب به انجام می‌رساند. 💠 نحوه به انجام رسانیدن چنین اموری آنست که حق تعالی قلب آنان را جایگاه اراده خویش قرار داده که در حدیث طارق امام معصوم (علیه السلام) می‌فرمایند:" یجعل قلبه مکان مشیته." خدا خود را در درون این "نورالله" جای داده است. 💠و از قلب ایشان امر و نهی و اراده الهی را جاری می‌سازد که فرموده اند: «أن قلب المؤمن عرش الرحمن». و قلب این ذوات مقدسه به تعبیری و معنای عرش خدای رحمان است. 💠در آن قلبی که فقط جایگاه خداست، هیچ چیز و کسی در آن جا مسکن ندارد. وسعتش از آسمانهاو زمین وسیعتر است و در آن قلب، خدای رحمان مستولی است. "الرحمن علی العرش استوی و از عرش که قلب امام هر زمانی است اراده خدا جاری میگردد." «وارادة الرب فی مقادیر امور تهبط الیکم». «اراده خداوند برای تقدیرات امور بر شما نازل می‌گردد». 💠«بر اثر قابلیت و استعداد خویش منور میگردد، به نور الله و ایشانند که فرموده اند: "و نور لمن استبصر بنا و عصمة لمن اعتصم بنا ». «ما نور و روشنایی هستیم برای کسانی که از ما بینش و آگاهی بخواهند». 💠پس ایشان آیت یگانگی و آثار ربوبیت هستند که در خلقت نوری و در جمیع مراتب وجودیشان و علو و رفعت یگانه بی نظیر شدند و از برای این نور مقدس که ایت حق تعالی است هیچگونه زوال و فنائی نخواهد بود و تکیه گاهی جز به خدای خود نمی جویند و همانند جمیع کائنات که اهل فنایند نقصان و ضعف و فتوری برایشان پیدا نمیشود و پایدار و باقی میباشند که ایشانند وجه خدای ذوالجلال و الاکرام - کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام. 💠در زیارت امام حسین الی در نیمه شعبان میخوانیم: « أشهد أنک نور الله الذی لم یطف و لا یطق أبدا وأنک وجه الذی لم یهلک ولا یهلک أبدا ». «شما آن نور خدائی هستی که روشن بوده و تا ابد هیچکس آن را خاموش نتواند کرد و شما آن وجه خدائی هستی که تا ابد هرگز فانی و نابود نخواهد گشت». ‌📚معرفت به نورانیت امام عصر (عجل الله فرجه) ✍محمد تقی تقی پور
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃 صحیفه_سجادیه 《اللَّهُمَّ لَا تَدَعْ خَصْلَةً تُعَابُ مِنِّی إِلَّا أَصْلَحْتَهَا》 خدایا! در وجود من هیچ خصلت بدی مگذار مگر آنکه آن را اصلاح کنی...
🪐از یکی از شاگردان آیت الله کشمیری پرسیدم: چکار کنم تا ملائک مرا برای بیدار کنند⁉️ فـرمودنــــد: غـذای فـرشتـگان تسبیـح است. قبـل از خـواب با آنـهـا صحبت کن و بخوان و به آنـهــا هـدیـه کـن ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۲۲ صداهای گنگی می‌شنیدم... پلک هام به شدت سنگین بود اما به سختی بازشون کردم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۲۳ حدود یک هفته دیگه هم گذشت ولی خبری از محموله نشد..توی این مدت با گروه تاجیک در ارتباط نبودم..قرار بود وقتی خبری شد بهشون اطلاع بدم..آرش کمتر به شرکت سر میزد..وقتی متوجه میشدم قصد داره از جلوی میزم رد بشه،سر خودمو با تلفن یا کامپیوترم گرم می‌کردم،یا به بهونه آوردن چایی برای خودم به آبدارخونه می‌رفتم.. تا اینکه یک روز قبل از اینکه صبوری بیاد،انباردار اومد سراغم.. -سلام خانم فراهانی..خسته نباشید.. +سلام..ممنون ..شما هم خسته نباشید.. -آقای صبوری هستن؟ +خیر..چطور مگه؟ -لیست مرجوعی ها رو آوردم.. تپش قلبم بالا رفت.. +خوب اشکال نداره..شما بدید به من،وقتی اومدن بهشون میدم.. -شرمنده..یه وقت ناراحت نشیدا..ولی گفتن همیشه خودم شخصا باید لیست تحویل بدم.. میخواستم بهونه ای جور کنم تا لیست ازش بگیرم که آرش سر رسید.. +سلام.. -سلام‌ قربان صبحتون به خیر.. ×سلام..ممنونم..کاری داشتی؟ -بله لیست مرجوعی میخواستم به پدرتون تحویل بدم که ظاهرا تشریف ندارن.. ×بده من میبرم توی اتاق تا ایشون بیان.. انباردار چاپلوس با اینکه اکراه داشت و میدونست باید لیست به خود صبوری بده،برای اینکه پیش آرش خودشیرینی کنه،لیست داد و رفت..آرش هم به اتاقش رفت.. فکری توی سرم بود..میدونستم این کار عوضی بازی به تمام معناست ولی چاره چی بود..من میخواستم از علاقه آرش سوءاستفاده کنم..از خدای خودم شرمنده بودم ولی وقت برای دو دو تا چهارتا کردن نبود..این بهترین فرصت بود و از طرفی هر آن امکان داشت خود صبوری بیاد..چند تا نفس عمیق کشیدم و در زدم..آرش اجاره ورود داد و رفتم داخل..از اشتیاقی که به خاط دیدن من توی چشماش سو‌سو میزد،خجالت کشیدم.. -کاری داشتی؟ چشمم به لیست خورد که گوشه میزش بود.. +بله میخواستم بگم... حرفم با صدای غل خوردن مهره های دستبندم که خودم بازش کرده بودم و الان اجازه دادم از دستم رها بشه،قطع شد..مثل یک دختر لوس بغض کردم و نالیدم: +واااااای..دستبند قشنگم..الان همه مهره هاش گم میشن.. خم شدم تا جمعشون کنم..آرش هم اومد زیر میز تا به من کمک کنه.. +من میرم از آبدارخونه لیوان پلاستیکی بیارم تا بریزمشون داخل اون.. با تکون دادن سرش موافقت کرد..در حین بلند شدن در کسری از ثانیه کاغذ برداشتم و بیرون زدم..به سرعت با موبایلم عکسبرداری کردم و با یه لیوان برگشتم..سعی کردم دقیقا لیستو دوباره همون جایی بذارم که برداشته بودم..طفلک آرش هنوز داشت مهره جمع می‌کرد.. بعد از تموم شدن مهره ها هر دو کمر راست کردیم.. -خوب اینم از دستبندت..اینکه نگرانی نداشت.. به مهربونیش لبخند زدم.. -میخواستی به من چیزی بگی.. +بله..آقا آرش شما قلب بزرگی دارید..اونو به هر کسی ندین..طرف باید لیاقتشو داشته باشه.. بهت و درخشش چشماش باعث شد بغض کنم..توی دلم گفتم که کاش میدونستی من از بی لیاقت ترین آدم هایی هستم که میتونستی عاشقون بشی..با یه ببخشید به سرعت از اتاق خارج شدم..معلوم نبود برای رسیدن به هدفم قرار بود تا چه مرزی از پستی پیش برم.. سعی کردم افکارمو متمرکز کنم..حالا باید منتظر باشم تا ببینم صبوری چه بارکد هایی به لیست اضافه میکنه... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💫أَمَّنْ یُجِیبُ ✨الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ ✨یَكْشِفُ السُّوءَ 💫خدایا به حق این آیه ✨مبارکه 💫هر عزیزی تو دلش هر ✨حاجتی دارد روا بفرما 💫شب زیباتون متبرک به ✨گرمی نگاه خدا 💫الــهی ✨دلخوشی‌هاتون افزون 💫جمع خانواده‌تون پراز دلگرمی ✨شبتون بخیر 💫وپراز آرامش الهی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨♥️✨ ✍سه چیز از همدیگر جدا نیستند: ❶⇜کسی ڪه زیـــــاد دعــا ڪند از اجـــابت محـــروم نمےشود. ❷⇜کسی ڪه زیاد استغفار ڪند از مغــفرت و بخــشش محروم نمـےشــــود. ❸⇜ڪسی ڪه زیاد شڪر ڪند از زیاد شدن نعـــمت ها محروم نمـےشــــود...
ویژگی های دولت تراز : احتراز از شتاب زدگی چه در اجرای سیاست‌ها و چه انتظارات و توقعات از دولت تمسّک به شعار قانو‌گرایی پرهیز و خودداری از تسویف و تأخیر کارها و بهره‌مندی از فرصت خدمت توصیه به انس با خدا، خواندن نماز با توجه و حضور قلب و انس با قرآن[2] عدالت و اعتقاد به پیشرفت همراه با عدالت سلامت اقتصادی و مبارزه با فساد در قوه مجریه قانون‌گرایی حکمت و خردگرایی در کارها