🍃 صحیفه_سجادیه
《اللَّهُمَّ لَا تَدَعْ خَصْلَةً تُعَابُ مِنِّی إِلَّا أَصْلَحْتَهَا》
خدایا!
در وجود من هیچ خصلت بدی مگذار مگر آنکه آن را اصلاح کنی...
🪐از یکی از شاگردان آیت الله کشمیری
پرسیدم: چکار کنم تا ملائک مرا برای
#نمازشب بیدار کنند⁉️
فـرمودنــــد: غـذای فـرشتـگان تسبیـح
است. قبـل از خـواب با آنـهـا صحبت
کن و #تسبیحاتاربعه بخوان و به
آنـهــا هـدیـه کـن
#درس_اخلاق
#اخلاق
#عرفان
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۲۲ صداهای گنگی میشنیدم... پلک هام به شدت سنگین بود اما به سختی بازشون کردم
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۲۳
حدود یک هفته دیگه هم گذشت ولی خبری از محموله نشد..توی این مدت با گروه تاجیک در ارتباط نبودم..قرار بود وقتی خبری شد بهشون اطلاع بدم..آرش کمتر به شرکت سر میزد..وقتی متوجه میشدم قصد داره از جلوی میزم رد بشه،سر خودمو با تلفن یا کامپیوترم گرم میکردم،یا به بهونه آوردن چایی برای خودم به آبدارخونه میرفتم.. تا اینکه یک روز قبل از اینکه صبوری بیاد،انباردار اومد سراغم..
-سلام خانم فراهانی..خسته نباشید..
+سلام..ممنون ..شما هم خسته نباشید..
-آقای صبوری هستن؟
+خیر..چطور مگه؟
-لیست مرجوعی ها رو آوردم..
تپش قلبم بالا رفت..
+خوب اشکال نداره..شما بدید به من،وقتی اومدن بهشون میدم..
-شرمنده..یه وقت ناراحت نشیدا..ولی گفتن همیشه خودم شخصا باید لیست تحویل بدم..
میخواستم بهونه ای جور کنم تا لیست ازش بگیرم که آرش سر رسید..
+سلام..
-سلام قربان صبحتون به خیر..
×سلام..ممنونم..کاری داشتی؟
-بله لیست مرجوعی میخواستم به پدرتون تحویل بدم که ظاهرا تشریف ندارن..
×بده من میبرم توی اتاق تا ایشون بیان..
انباردار چاپلوس با اینکه اکراه داشت و میدونست باید لیست به خود صبوری بده،برای اینکه پیش آرش خودشیرینی کنه،لیست داد و رفت..آرش هم به اتاقش رفت..
فکری توی سرم بود..میدونستم این کار عوضی بازی به تمام معناست ولی چاره چی بود..من میخواستم از علاقه آرش سوءاستفاده کنم..از خدای خودم شرمنده بودم ولی وقت برای دو دو تا چهارتا کردن نبود..این بهترین فرصت بود و از طرفی هر آن امکان داشت خود صبوری بیاد..چند تا نفس عمیق کشیدم و در زدم..آرش اجاره ورود داد و رفتم داخل..از اشتیاقی که به خاط دیدن من توی چشماش سوسو میزد،خجالت کشیدم..
-کاری داشتی؟
چشمم به لیست خورد که گوشه میزش بود..
+بله میخواستم بگم...
حرفم با صدای غل خوردن مهره های دستبندم که خودم بازش کرده بودم و الان اجازه دادم از دستم رها بشه،قطع شد..مثل یک دختر لوس بغض کردم و نالیدم:
+واااااای..دستبند قشنگم..الان همه مهره هاش گم میشن..
خم شدم تا جمعشون کنم..آرش هم اومد زیر میز تا به من کمک کنه..
+من میرم از آبدارخونه لیوان پلاستیکی بیارم تا بریزمشون داخل اون..
با تکون دادن سرش موافقت کرد..در حین بلند شدن در کسری از ثانیه کاغذ برداشتم و بیرون زدم..به سرعت با موبایلم عکسبرداری کردم و با یه لیوان برگشتم..سعی کردم دقیقا لیستو دوباره همون جایی بذارم که برداشته بودم..طفلک آرش هنوز داشت مهره جمع میکرد.. بعد از تموم شدن مهره ها هر دو کمر راست کردیم..
-خوب اینم از دستبندت..اینکه نگرانی نداشت..
به مهربونیش لبخند زدم..
-میخواستی به من چیزی بگی..
+بله..آقا آرش شما قلب بزرگی دارید..اونو به هر کسی ندین..طرف باید لیاقتشو داشته باشه..
بهت و درخشش چشماش باعث شد بغض کنم..توی دلم گفتم که کاش میدونستی من از بی لیاقت ترین آدم هایی هستم که میتونستی عاشقون بشی..با یه ببخشید به سرعت از اتاق خارج شدم..معلوم نبود برای رسیدن به هدفم قرار بود تا چه مرزی از پستی پیش برم..
سعی کردم افکارمو متمرکز کنم..حالا باید منتظر باشم تا ببینم صبوری چه بارکد هایی به لیست اضافه میکنه...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💫أَمَّنْ یُجِیبُ
✨الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ وَ
✨یَكْشِفُ السُّوءَ
💫خدایا به حق این آیه
✨مبارکه
💫هر عزیزی تو دلش هر
✨حاجتی دارد روا بفرما
💫شب زیباتون متبرک به
✨گرمی نگاه خدا
💫الــهی
✨دلخوشیهاتون افزون
💫جمع خانوادهتون پراز دلگرمی
✨شبتون بخیر
💫وپراز آرامش الهی
#شبتون_درپناه_خدا
#شبتون_حسینی
ویژگی های دولت تراز :
احتراز از شتاب زدگی چه در اجرای سیاستها و چه انتظارات و توقعات از دولت
تمسّک به شعار قانوگرایی
پرهیز و خودداری از تسویف و تأخیر کارها و بهرهمندی از فرصت خدمت
توصیه به انس با خدا، خواندن نماز با توجه و حضور قلب و انس با قرآن[2]
عدالت و اعتقاد به پیشرفت همراه با عدالت
سلامت اقتصادی و مبارزه با فساد در قوه مجریه
قانونگرایی
حکمت و خردگرایی در کارها
#هفته_دولت
#دستاوردها
#روایت_صادق
آوای دღل
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان پیچک💖 قسمت۲۳ حدود یک هفته دیگه هم گذشت ولی خبری از محموله نشد..توی این مدت با گروه تا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان پیچک💖
قسمت۲۴
به محض رسیدن صبوری توی حالت آماده باش بودم تا بارکد ها وارد سیستم بشه..یک چشمم به صفحه ساعت دیواری و اون یکی به مانیتور بود..زیر لب صلوات میفرستادم و امیدوار بودم هرچه سریعتر بتونیم طومار این آدم پلید رو بپیچیم..ده دقیقه مونده به پایان ساعت کاری صبوری و پسرش از اتاق خارج شدن..خداحافظی کردن و به سمت پارکینگ رفتن..دوباره فایل های کامپیوتر چک کردم و با خوشحالی به اعداد و ارقام زل زدم..فلشم زدم توی دستگاه و لیست بارکد ها رو کپی کردم..هر یک درصدی که میخواست آپلود بشه برای من به اندازه یک ساعت میگذشت..بعد از تموم شدن کارم به سرعت وسایلمو جمع کردم و از شرکت بیرون زدم..از شدت هیجان با یک تاکسی دربست تا خونه رفتم..درو با سرعت باز کردم و شیرجه زدم روی لپ تاپم..فلشو از کیفم خارج کردم و به سیستم وصل کردم..عکس فهرست اصلی هم روی گوشیم آوردم..با دقت چک کردم و دوتا بارکد اضافی پیدا کردم..با توجه به چهار رقم اول فهمیدم دوشنبه و چهارشنبه هفته آینده قراره از دو نقطه متفاوت آدم ها از مرز رد بشن ولی فهمیدن مختصات نقطه ها توی تخصص من نبود..به سرعت دو تا بارکد رو برای تاجیک ایمیل کردم..بعد هم بهش اس ام اس دادم و گفتم بررسی کنه..تا چند ساعت حواسم به گوشی بود که خبری ازش بیاد..اصلا حواسم نبود از صبح که یه لیوان چایی و یه دونه کوکی خوردم دیگه لب به چیزی نزدم..هیجان اشتها برام نذاشته بود ولی ترسیدم مثل اون روز بیهوش بشم..کنسرو تن ماهی گذاشتم بجوشه و با یه تیکه نون گذاشتم روی میز..لقمه اولی به دومی نرسیده،صدای اس ام اس گوشی منو از جا پروند..تاجیک گفته بود مختصات مربوط به دو نقطه مرزی توی استان آذربایجان غربی هست..دو تا روستای کوچیک که خطری از جانب پلیس تهدیدشون نکنه و بی سر و صدا جوونای مردمو بدبخت کنن..اما پیامک ادامه داشت..با چشم های گشادی که دیدشون هر لحظه به خاطر اشک،تار و تار تر میشد اون جمله رو خوندم ..ازم تشکر کرده بود و گفته بود دیگه باهاشون تماس نگیرم..گفته بود از اینجا به بعد خیلی خطرناکه و باید خودمو کنار بکشم..
خداحافظی یعنی ندیدن شهاب..نشنیدن صداش..حالا کدوم دستی میخواد تکه های تیز قلب شکستم رو جمع کنه؟هر کس بخواد نزدیکش بشه دستش میبره..صدای خودخواه درونم منو ملامت میکرد به خاطر عجله توی پیام دادن..من احمق برای خداحافظی داشتم لحظه شماری میکردم و نمیدونستم..صدای عاقل وجودم هم سرزنشم میکرد.. کی گفت دل بدی؟نمیدونستی این ماجرا که تموم بشه باید دل بکنی؟صدای خودخواه این بار بهم امید داد..شاید تموم نشه..شاید دست خالی برگردن..وجدانم سرش فریاد زد و گفت به چه قیمتی؟به قیمت جون آدما؟صدای عاقل دوباره نهیب زد که آخرش که چی؟شهاب آدم موندگار زندگی تو نیست..پس هر چی زودتر بره بهتره..ولی بین کشمکش صداهای درونم،صدای گریه ی معصومانه ای شنیدم..صدای دخترک عاشق درونم بود..حرف نمیزد ولی هر قطره اشکش پر از ناگفته ها بود...باید میرفتم جایی که دلم آروم میشد..یه جایی که نزدیک اونی باشم که میدونم درکم میکنه و میتونم پیشش زار بزنم..نه سرزنش میکنه و نه خودخواهه.. فقط کمکم میکنه که دووم بیارم...
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
▪️عَظَمَ الله اُجورَنا وَ اُجورَکُم
🏝بسمربالمهدی..
اَلسَـلامُعَلیڪَ یـٰابقیه الله
یاایهاالعزیز
دست ادب بر روی سینه میگذاریم
🏴 از ما زمینیان به شما آسمان،سلام...
مولای دلشکسته امام زمان،سلام...
این روزها هزار و دو چندان شکستهای
حالا کجای روضهی بابا نشستهای؟!!!
رخت سیاه داغ پدر کردهای تنت...
قربان ریشههای نخ شال گردنت...
مهربان پدر عالم!
امروز که روز یتیمی شماست،
میتوانیم همدرد شما باشیم؛
چرا که یتیمی
درد آشنایی است برای ما
▪️شهادت مظلومانهی #امام_حسن_عسکری (ع) را به مولایمان حضرت بقیه الله اعظم و همه عاشقان و شیعیان حضرتش تسلیت عرض مینماییم.
#اَللّهُمَّعَجِّللِوَلیِّکَالفَرَجَوَالْعافِیَةوَالنَّصْرَ