میلان کوندرا تو کتاب جاودانگی میگه :
‹ آدمها گاهی با یه حرکت در ذهن دیگران خودشون رو جاودانه میسازن ، مثل حرکت ناگهانی دست موقع خداحافظی ك بعد از اون هر تکراری از اون حرکت آدم رو یاد خلق کنندهاش میندازه ! ›
خلاصه اینکه آدم بتونه با چندتا چیز ساده خودش و تو ذهن بقیه موندگار کنه قشنگه :)'! 🧡'📽
چند شب پیش یه اسکرین شات دیدم ؛
ك دختره به پسره گفته بود :
‹ داره فردا برام خواستگار میاد . .
اگه جوابم مثبت باشه چی ؟ ›
یاد یه حرفی از ازدمیرآصف افتادم ك
بعضیها خوب میفهمن یعنی چی ،
چون بارها از کلهشون گذشته ؛ میگه :
‹ اگر روزی بیاید ك عاشق کسی دیگر شوم ،
باور کن ك تا آخر عمر تو را نخواهم بخشید :)!🌱 ›
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- من تو رو خیلی ‹ دلم برات تنگ شده › 🤍 '
- من تو رو خیلی ‹ چقد قشنگ میخندی › 🤍 '
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
میخام براتون یه داستان خفن بگم
بیدارید ؟!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
اقا اون قدیما که هنوز خبری از اینستا ؛ توییتر واتساپ نبود ، خبری از عشق مجازی رابطه لانگ دیستنس نبود یه پسر بچه حدودا 7 8 ساله تو یکی از محله های قدیمی تهران با خانواده شلوغش زندگی میکرد .
از این خانواده ها ک خودشون یه تیم فوتبالن
11 تا بچه بودن همشوووونم پسر ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
اقا اون قدیما که هنوز خبری از اینستا ؛ توییتر واتساپ نبود ، خبری از عشق مجازی رابطه لانگ دیستنس نبود
ظهر وقتی آفتاب تیغِ آسمون بود میرفتن کوچه فوتبال ؛غروب آفتاب خسته کوفته برمیگشتن !
تو همین حین دختر هم سن سالی از این لپ قرمزا دامن گلیا پیدا شد دل یکی از این بچهارو به اسم رضا برد ؛
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
ظهر وقتی آفتاب تیغِ آسمون بود میرفتن کوچه فوتبال ؛غروب آفتاب خسته کوفته برمیگشتن ! تو همین حین دختر
آقای رضای ما از فردای اون روز جای فوتبال دزد پلیس بازی های پسرونه ؛ شد همدم راضیه از اون روز فقط خاله بازی بود که رضا رو میبرد کوچه ؛ گاهی وقتا بچه میشد بعضی وقتاهم مرد همسایه ؛ به قول خود آقا رضا فقط وقتایی که میشد مرد خونه راضیه براش چایی میاورد خاله بازی قشنگ میشد ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
آقای رضای ما از فردای اون روز جای فوتبال دزد پلیس بازی های پسرونه ؛ شد همدم راضیه از اون روز فقط خال
چیزی نگذشت که به بابای راضیه ماموریت خورد از تهران رفتن یزد ؛ رضا تا چند شب تب شدید داشت از دوری راضیه کارش شده بود رفتن نشستن جلو در خونه قدیمی راضیه تا بلکه برگردن ..