eitaa logo
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
3.7هزار دنبال‌کننده
530 عکس
124 ویدیو
2 فایل
. ﷽ - چرا پناهگاه ؟! ' من دلم نیومد بی‌پناهیِ آدمارو پناه نباشم ؛ ⤶‏و پناه بر تو از حزن‌های پی در پی🌱 ' . - اینجا جای کسیه ؟! ± بله ؛ پناهگاهِ منِ " 👤: @Imenshabah
مشاهده در ایتا
دانلود
خدا تورو به من داده قوی باشم انگار 💚؛
میلان کوندرا تو کتاب جاودانگی میگه : ‹ آدم‌ها گاهی با یه حرکت در ذهن دیگران خودشون رو جاودانه می‌سازن ، مثل حرکت ناگهانی دست موقع خداحافظی ك بعد از اون هر تکراری از اون حرکت آدم رو یاد خلق کننده‌اش میندازه ! › خلاصه اینکه آدم بتونه با چندتا چیز ساده خودش و تو ذهن بقیه موندگار کنه قشنگه :)'! 🧡'📽
- حبس ابد خوردیم تو این دنیا ، بدون هیچ گناهی :))!
چند شب پیش یه اسکرین‌ شات دیدم ؛ ك دختره به پسره گفته بود : ‹ داره فردا برام خواستگار میاد . . اگه جوابم مثبت باشه چی ؟ › یاد یه حرفی از ازدمیرآصف افتادم ك بعضی‌ها خوب میفهمن یعنی چی ، چون بارها از کله‌شون گذشته ؛ میگه : ‹ اگر روزی بیاید ك عاشق کسی دیگر شوم ، باور کن ك تا آخر عمر تو را نخواهم بخشید :)!🌱 ›
- گاه لیلا گاه مجنون میکند . . گرگ و میش چشم آهویت مرا :)! 🤎'🌱
- میگفت . . حس اینو دارم یکی خیلی کتکم زده : )! 🔐'📽
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
اقا اون قدیما که هنوز خبری از اینستا ؛ توییتر واتساپ نبود ، خبری از عشق مجازی رابطه لانگ دیستنس نبود یه پسر بچه حدودا 7 8 ساله تو یکی از محله های قدیمی تهران با خانواده شلوغش زندگی میکرد . از این خانواده ها ک خودشون یه تیم فوتبالن 11 تا بچه بودن همشوووونم پسر ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
اقا اون قدیما که هنوز خبری از اینستا ؛ توییتر واتساپ نبود ، خبری از عشق مجازی رابطه لانگ دیستنس نبود
ظهر وقتی آفتاب تیغِ آسمون بود میرفتن کوچه فوتبال ؛غروب آفتاب خسته کوفته برمیگشتن ! تو همین حین دختر هم سن سالی از این لپ قرمزا دامن گلیا پیدا شد دل یکی از این بچهارو به اسم رضا برد ؛
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
ظهر وقتی آفتاب تیغِ آسمون بود میرفتن کوچه فوتبال ؛غروب آفتاب خسته کوفته برمیگشتن ! تو همین حین دختر
آقای رضای ما از فردای اون روز جای فوتبال دزد پلیس بازی های پسرونه ؛ شد همدم راضیه از اون روز فقط خاله بازی بود که رضا رو میبرد کوچه ؛ گاهی وقتا بچه‌ میشد بعضی وقتاهم مرد همسایه ؛ به قول خود آقا رضا فقط وقتایی که میشد مرد خونه راضیه براش چایی میاورد خاله بازی قشنگ میشد ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊ‌ܣܭَߊ‌ܘ
آقای رضای ما از فردای اون روز جای فوتبال دزد پلیس بازی های پسرونه ؛ شد همدم راضیه از اون روز فقط خال
چیزی نگذشت که به بابای راضیه ماموریت خورد از تهران رفتن یزد ؛ رضا تا چند شب تب شدید داشت از دوری راضیه کارش شده بود رفتن نشستن جلو در خونه قدیمی راضیه تا بلکه برگردن ..