𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
- من تو رو خیلی ‹ دلم برات تنگ شده › 🤍 '
- من تو رو خیلی ‹ چقد قشنگ میخندی › 🤍 '
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
میخام براتون یه داستان خفن بگم
بیدارید ؟!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
اقا اون قدیما که هنوز خبری از اینستا ؛ توییتر واتساپ نبود ، خبری از عشق مجازی رابطه لانگ دیستنس نبود یه پسر بچه حدودا 7 8 ساله تو یکی از محله های قدیمی تهران با خانواده شلوغش زندگی میکرد .
از این خانواده ها ک خودشون یه تیم فوتبالن
11 تا بچه بودن همشوووونم پسر ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
اقا اون قدیما که هنوز خبری از اینستا ؛ توییتر واتساپ نبود ، خبری از عشق مجازی رابطه لانگ دیستنس نبود
ظهر وقتی آفتاب تیغِ آسمون بود میرفتن کوچه فوتبال ؛غروب آفتاب خسته کوفته برمیگشتن !
تو همین حین دختر هم سن سالی از این لپ قرمزا دامن گلیا پیدا شد دل یکی از این بچهارو به اسم رضا برد ؛
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
ظهر وقتی آفتاب تیغِ آسمون بود میرفتن کوچه فوتبال ؛غروب آفتاب خسته کوفته برمیگشتن ! تو همین حین دختر
آقای رضای ما از فردای اون روز جای فوتبال دزد پلیس بازی های پسرونه ؛ شد همدم راضیه از اون روز فقط خاله بازی بود که رضا رو میبرد کوچه ؛ گاهی وقتا بچه میشد بعضی وقتاهم مرد همسایه ؛ به قول خود آقا رضا فقط وقتایی که میشد مرد خونه راضیه براش چایی میاورد خاله بازی قشنگ میشد ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
آقای رضای ما از فردای اون روز جای فوتبال دزد پلیس بازی های پسرونه ؛ شد همدم راضیه از اون روز فقط خال
چیزی نگذشت که به بابای راضیه ماموریت خورد از تهران رفتن یزد ؛ رضا تا چند شب تب شدید داشت از دوری راضیه کارش شده بود رفتن نشستن جلو در خونه قدیمی راضیه تا بلکه برگردن ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
چیزی نگذشت که به بابای راضیه ماموریت خورد از تهران رفتن یزد ؛ رضا تا چند شب تب شدید داشت از دوری راض
گذشت تا شد دوران سربازی آقا رضا ؛ دست تقدیر چرخیدو افتاد یزد ؛ خیلی وقت بود فکر خیال راضیه رخت بسته بود رفته بود ؛
بعد گذروندن دوره آموزشی رفت از بازار سوغاتی بخره که چشم های آشنایی تو مغازه پارچه فروشی رضا رو پرت کرد به 10 12 سال پیش تو محل قدیمی تهران ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
گذشت تا شد دوران سربازی آقا رضا ؛ دست تقدیر چرخیدو افتاد یزد ؛ خیلی وقت بود فکر خیال راضیه رخت بسته
آقا سرتون درد نیارم اهالی ؛ رضا با هر بدبختی شد رفت خاستگاری راضیه ؛ چون میدونست به خانوادش خیلی وابستس همه زندگی رو جم جور کرد از تهران برای همیشه اومد یزد ..
شهر غریب ؛ آدمای غریب ؛ دوری از خانواده محله چیو چیو چی ..
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
آقا سرتون درد نیارم اهالی ؛ رضا با هر بدبختی شد رفت خاستگاری راضیه ؛ چون میدونست به خانوادش خیلی واب
40 سال عاشقانه کنار هم زندگی کردن شدن یکی از قدیمی های یزد ؛ راضیه به خاطر کهولت سن و بیماری زودتر از آقا رضا از دنیا رخت بست رفت ؛
میگن آقا رضا هروز بعد از اینکه از سر مزار راضیه برمیگرده تو اون بازاری که بعد ۱۰ ۱۲ سال دیده بودش این آهنگ میخونه :
@𝐺𝑢𝑖𝑡𝑎𝑟_𝑖𝑟𝑜480_12615609483988.mp3
زمان:
حجم:
674.7K
گفت واسه راضیه میخونم ؛ این بار دومیِ ک ازم جدا میشه ولی من سمج تر از این حرفام بازم پیداش میکنم :)!
پ.ن: اینجوری یار باشید ..'