𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
میخام براتون یه داستان خفن بگم
بیدارید ؟!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
اوایل اردیبهشت بود ؛ دوربین عکاسیش دستش گرفت رفت تو کوچه منتظر شد تا بیان ؛ حاج بابا مکه ای شده بود حالا بعد چند وقت تو راه برگشت بود ؛ از آخر کوچه صدای چاووشی کردن بلند شد ؛ دایی که اون موقه جونی ۲۲ ساله بود خبر رسیدن حاج بابا رو برای اهالی خونه برد ؛ اسفند ، تخم مرغ ، صلوات های پی در پی ؛ جمعی که منتظر بودنُ حالا انتظار سر اومده بود . همه فامیل بودن ؛ از بزرگ فامیل تا کوچیک ترینشون که من باشم ؛ بین اون حجم از شلوغی و ازدحام مسئولیت دایی عکس برداری بود ؛ بعدِ تموم شدن مراسم خلوت شدن دور اطراف دور هم جمع شدیم تا عکس هارو ببینیم ولی خوب تنها کسی که تو عکس پیدا نبود حاج بابا بود ؛ نمیدونم حواسش پی کی بود و چرا ؟! ولی تقریبا تموم عکسا از دختر وسطی عمو رضا بود ؛ از همه زاویه ها حتی بدترینشون ازش عکس گرفته بود اون وسط تک توک از حاج بابا هم عکس پیدا میشد ؛ عزیز که چشمش به عکسا خورد مثل کسی که روی زغال داغ نشسته باشه پرید بالا با غضب گفت :
- چندبار بهت بگم ؟! دختر از فامیل برات نمیگیرم ! حالا هی عکس بگیر هی برو ببینش ؛ من که میدونم باهم تو ارتباطین ؛ اصلا چه معنی داره دختر با پسر حرف بزنه ؟!
سنم کم بود ولی میفهمیدم یه خبرایی شده ؛ دایی چند وقتی بود حرف نمیزد انگاری مثل بچها قهر کرده بود ؛ عزیز میگفت عاشق شده حالا به گمون خودش به قهر رفته تا حرفش به کرسی بشینه ؛ با اینکه خیلی خاطرش عزیز بود ولی با این حال 5 سال تمام به قول عزیز به قهر رفته بود تا حرفش به کرسی نشست و رفت خاستگاری ؛
صداش میکرد نازنین ؛ میگفت ایشون نازنینِ دل ماست ..
عکس عروسیشون بزرگ کرد زد به دیوار خونه پایین عکس هم با خط خوش نوشت اوایل اردیبعشق ؛ میگفت اردیبهشت دیدمش ؛ اردیبهشت عاشقش شدم ؛ و هردو هم اردیبهشت متولد شدیم ؛ واسه ما اردیبهشت همیشه ماهِ عاشقی بوده پس اردیبعشق نه اردیبهشت ؛
بعد از اون خیلی تغییر کرد ؛ درسش خوند فوق لیسانس گرفت ؛ آتلیه زد طراحی و عکاسی رو به بهترین روشی که میشد یادگرفت ؛ کلاس موسیقی رفت ؛ مدرک زبان گرفت هرچی پیشرفت میکرد موفق تر میشد نازنین یه پله ازش جلو تر بود ؛ میگفت پیشرفت رو بدون اون نمیخام !
چند سال بعد هم بچه دار شدن ؛ الانم کتاب شعرش در حالِ چاپِ ؛ و مضمون صفحه اول اینه :
تقدیم به نازنینِ دلم که ماند تا حرفم به کرسی نشست :)!
پ.ن: براهم بجنگید ؛ دست نکشید؛ ناامید نشید انقدر بمونید تا حرفتون به کرسی بشینه اگه واقعا آدم درست زندگیتو پیدا کردی ؛ کسی که حتی پیشرفت هم بدون اون برات شکسته :)!
#واگویههایمسیح
قسمت هشتم 🤍
عمیقترین حسی ك این روزا تجربه میکنم :
- واقعاً حسِ فشرده شدن و مچاله شدنِ کاغذ باطلهای رو دارم ، ك یه نویسنده از شدت ناراحتی ، تو مشتش جمع کرده وُ با غضب اونو به میز میکوبه و متأسفانه اون نویسنده خودمم : )!
نصف کتکهایی که تو بچگیم از مامانیم خوردم؛ بهخاطر این بود که اگه سرت میخورد به لبهی پله و میمُردی چی میشد؟! خوب مادر من این چه منطقیه؟! حالا که زندهم
آلّاه آلّاه🗿🤏🏻
± ‹ تو هیچوقت عاشقِ خودِ من نبودی؛
عاشقِ این بودی ك من اینهمه دوسِت دارم...! ›
خدایا خواهشاً دیگه تمام هنر و کمالت رو تو چشمایی هیچ آدمی نریز !
هممونو به هاچ دادی 🚶🏻♂'
ولی من اگر هزاران سال زنده باشم ،
پیر و شکسته و مردنی شوم ،
بازهم به یاد تو خواهم بود . .
باور کن اگر بمیرم ،
استخوانهایم ، خاکسترم ،
جسدم ، کفنم ،
تو را دوست خواهند داشت . .
ماهم برای عاشق شدن عجب وقتی رو گیر آوردیم !
درست زمانی که تمام دنیا داره از هم میپاشه :)!🫀'🌱