تا نگاهم میکنی . . .👀🌱
دلم سریع حمد و سوره میخواند
بیچاره می فهمد،
فاتحه اش خوانده است!📿♥️..
و چه احساسِ نجیبی ست
که با دیدن تو . . .
طلبِ عشق زِ بیگانه ندارم هرگز : )!💕🌱
من خستم، اونقدری خستم
ك میتونم همین الان وسیله هامو
بریزم تو کوله ام سیمکارتمو بشکونم ،
تمومِ پولمو بدم برای بلیت به دورترین
شهر ممکن و برم یه زندگی جدید شروع کنم
و اونقدر درگیر روزمره جدید بشم
ك حتی خود الانمو یادم نیاد : )'!📻'🪄
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
میخام براتون یه داستان خفن بگم
بیدارید ؟!
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
میخام براتون یه داستان خفن بگم بیدارید ؟!
اهالی داستان امشب شاید خیلیاتون شنیده باشید ولی چون بنظرم قشنگِ حیفه تو لیست داستان های پناهگاه نباشه 👀'
یه استادِ فلان درسی تو فلان دانشگاه آزمون میگیره و خوب نمرش برای دانشجو ها و قبولیشون خیلی مهم بوده .
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
اهالی داستان امشب شاید خیلیاتون شنیده باشید ولی چون بنظرم قشنگِ حیفه تو لیست داستان های پناهگاه نباش
اقا جونم براتون بگه ک ؛ خلاصه روز آزمون رسید استاد آزمون گرفت بلافاصله شروع به تصحیح کردن کرد کِ چشمش خورد به برگه ای که به هیچکدوم از سوالا جواب نداد بود !
فقط آخر صفحه با خط کج کوله ای اینجوری نوشته بود :
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
اقا جونم براتون بگه ک ؛ خلاصه روز آزمون رسید استاد آزمون گرفت بلافاصله شروع به تصحیح کردن کرد کِ چشم
نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم ؛ بعد گفت بریم دربند ؟!
از خدا ک پنهون نیس از شمام نباشه دلم نیومد نه بگم
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی ه
پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه
چند سال بعد، تو دانشگاه از پشت زد روی شونم .گفت:
اون بیستی که دادی خیلی چسبید
گفتم: اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه
خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟
عکسش رو از روی گوشیش نشونم داد. خندیدم.
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که ؛
𝑹𝒊𝒑𝒂𝒓𝒐 | ܢ݆ߺܝ̇ߺߊܣܭَߊܘ
چند سال بعد، تو دانشگاه از پشت زد روی شونم .گفت: اون بیستی که دادی خیلی چسبید گفتم: اگه لای برگه
نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط نشست کنارم. دلم میخواست براش بگم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود ؛ امامزاده صالح نبود ؛
فقط سرد بود ..
مَن اگر؛روزی بخواهَم عشق نقاشی کنم ؛
یکطرف دل ؛یکطرف اعجاز راخواهم کشید ..